2777
2789
عنوان

من برگشتم🌱🌝

169 بازدید | 16 پست

سلام خواهرای قشنگم 

فک نکنم کسی منو بشناسه ولی تصمیم گرفتم برگردم و از تجربه من بعد یه شکست براتون بگم شاید یه روزی بدردتون خورد

تقریبا دوماه پیش درگیر کنکور و امتحانات شدم برا دیپلم مجدد

نگم براتون چقد بهم سخت گذشت

چون میشه گفت بار اولم بود درست و درمون درس میخوندم

شبای امتحان تا دیر وقت بیدار میموندم

انقد درس میخوندم چشام درد میگرفتن روز امتحان

فرجه ها هم ک بی برکتن برا کسی کی اولین بار داره این کتابارو میخونه

من هدفم فرهنگیان بود و تقریبا هفته آخر قبل کنکور شروع کردم خیر سرم با خدا دردودل میکردم گفتمش خدایا من قول میدم برا امتحانا جبران کنم و صد خودمو بزارم فقط کمکم کن دعوت ب مصاحبه بشم...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

دقیقا شب آخرین امتحان نتایج اومدن

روز امتحان بعد از اینکه من امتحانمو دادم رفتم دنبال دوستم چون اون تو یه مدرسه دیگه امتحان میداد

دیدم با اون یکی دوستم حرف میزدن منم گفتم شاید مسئله خاصی باشه نپرسیدم 

توراه داشتیم برمیگشتیم ک دوستم گفت نتایج اومده

من پرسیدم ک دوستم **النا

دعوت شده یا نه گ گفت آره

گفتمش چجور دلت اومد بم نگی و چجور میتونی خودتو نگه داری وسط خیابون بغلش کردم و تبریک گفتم بهش خیلی خوشحال شدم واسش 

ولی بعدش یادم افتاد ک من چی نتیجه چیه 

تپش قلب و استرس منو کشت 

نمیتونستم درست راه برم دستمو گرفتن استرس وحشتناکی داشتم خلاصه سر جاده پیاده شدم و کل مسیر تا خونه رو فقط دعا میکردم و اشک می‌ریختم با یه زبونی خدارو دعا کردم ک واقعا دل شکسته ایی پشتش بود

رسیدم خونه 

من عادت دارم دست و پا و صورتمو میشورم وقتی از بیرون میام ولی اونروز مستقیم رفتم اتاقم 

مدارکمو در آوردم و هرچی با گوشی میزدم نمیومد واسم

زنگ زدم دوستم گفتمش ک بزنه شاید براش اومد

رمز عبورمو گم کردم هر سری زنگ میزد قلبم درد می‌گرفت 

تا اینکه آخرین بار ک رمزی واسم میومد رو واسش خوندم

منتظر نشستم دیدم زنگ نزد دیر کرد ایندفه

ناامید شدم این حسو چن بار تجربه کردم یکی از بدترین حسای دنیاس واقعا

بلاخره زنگ زد

گفت ک دعوت نشدم 

گفتم باشه و قطع کردم 

مامانم و خواهرم کنارم بودن 

اشک بی صدا 

بعدش هق هق های دل شکن

چقد گریه کردم

خدا میدونه چقد دلم شکست

نابودشدم اصلا اشکام بند نمیومد

رفتم پذیرایی تو گوشه اونجا انقد گریه کردم اونقد اشک ریختم فقط خدا میدونه تا اینکه صدای در خونه رو شنیدم

همسایمون بود و کارم داشت



مامانم رفت پیشش ندونستم چی بش گفتم بعدش اومد پیشم

دستمو مامانمو گرفتم و سرمو رو پاش گذاشتم دستشو بوسیدم و بش گفتم نگرانم نباش خوب میشم قول میدم 

گفت میدونی همسایه چی گفت

گفتمش چی گفت

گفت ک میگه خانم دکتری ک تو درمانگاه بغلیمون بود تو اوج جوونیش فوت شده 

تو اون لحظه درک کردم ک واقعا ارزش نداره 

روحش شاد خانم دکتر همه ازش تعریف میکنن و از خوش اخلاقیش میگفتن بابام ک یکی دوبار رفته بود پیشش بشدت ناراحت شد من فک کنم یبار رفتم پیشش فقط و قیافشو یادم نیس خیلی ناراحتم شدم واسش خدا رحمتش کنه

وقتی بابام اومد و پرسید چمه نتونستم حرف بزنم و زدم زیر گریه تو اون لحظه یه نگاهی ب مامان بابام کردم 

به معنای واقعی جیگرشون برام خون شده بود دلم بیشتر آتیش گرفت از اینکه من خانوادمو به این حال و روز انداختم اشکامو پاک کردم  یکم بعدش مامانم منو برا ناهار صدا زد

رفتم 

بعدش یکم خوابیدم 

وقتی بیدارم شدم مامانم اصرار داشت برم خرید برا عقد یکی از فامیلا

باور کنید برا شاد کردنشون رفتم دل و دماغ هیچی نداشتم واقعا

خلاصه روز بعدش یه سردرد عجیبی گرفتم 

آروم نمیشد تا عصر راهی بیمارستان شدم 

دارو هیچی اثری نکرد انگار نه انگار 

سرچ کردم دیدم علائمم مربوط به سردرد عصبی هستش فک کنم دو الی سه روز طول کشیدم تا رفع شد و اون روزا بدترین حسو داشتم 

از اینکه این چ کاری بود ک با خودم کردم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  11 ساعت پیش
توسط   دختر_نوجوان  |  6 ساعت پیش