مامانم رفت پیشش ندونستم چی بش گفتم بعدش اومد پیشم
دستمو مامانمو گرفتم و سرمو رو پاش گذاشتم دستشو بوسیدم و بش گفتم نگرانم نباش خوب میشم قول میدم
گفت میدونی همسایه چی گفت
گفتمش چی گفت
گفت ک میگه خانم دکتری ک تو درمانگاه بغلیمون بود تو اوج جوونیش فوت شده
تو اون لحظه درک کردم ک واقعا ارزش نداره
روحش شاد خانم دکتر همه ازش تعریف میکنن و از خوش اخلاقیش میگفتن بابام ک یکی دوبار رفته بود پیشش بشدت ناراحت شد من فک کنم یبار رفتم پیشش فقط و قیافشو یادم نیس خیلی ناراحتم شدم واسش خدا رحمتش کنه
وقتی بابام اومد و پرسید چمه نتونستم حرف بزنم و زدم زیر گریه تو اون لحظه یه نگاهی ب مامان بابام کردم
به معنای واقعی جیگرشون برام خون شده بود دلم بیشتر آتیش گرفت از اینکه من خانوادمو به این حال و روز انداختم اشکامو پاک کردم یکم بعدش مامانم منو برا ناهار صدا زد
رفتم
بعدش یکم خوابیدم
وقتی بیدارم شدم مامانم اصرار داشت برم خرید برا عقد یکی از فامیلا
باور کنید برا شاد کردنشون رفتم دل و دماغ هیچی نداشتم واقعا
خلاصه روز بعدش یه سردرد عجیبی گرفتم
آروم نمیشد تا عصر راهی بیمارستان شدم
دارو هیچی اثری نکرد انگار نه انگار
سرچ کردم دیدم علائمم مربوط به سردرد عصبی هستش فک کنم دو الی سه روز طول کشیدم تا رفع شد و اون روزا بدترین حسو داشتم
از اینکه این چ کاری بود ک با خودم کردم