#قسمت_سیودو
وقتی رسیدیم دوباره شروع کردن گریه کردن
نگار میگفت اگه بابام چیزیش بشه خودمو میکشم، ما بدون بابام نمیتونیم زندگی کنیم
گفتم بجای گریه کردن بهتره فقط دعا کنیم
نیمه های شب بود که بالاخره خوابیدن، منم تصمیم گرفتم برگردم خونه ام
وقتی در خونه رو باز کردم از سکوت و تاریکی شب رعب افتاد به دلم و با دو خودمو به ماشین رسوندم، به محض سوار شدنم قفل درو زدم و با سرعت از اون منطقه دور شدم
وقتی به خونه رسیدم موبایلمو که تو کیفم بود رو چک کردم
کلی پیام ناشناس که همشو نخونده ولش کردم.چندتا هم از حسام بود که ترجیح دادم جواب ندم که براش سوال نشه این وقت شب چرا بیدارم
اونقد خسته و بی رمق بودم که به ثانیه نکشید که خوابم برد
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بلند شدم، داشتم آماده میشدم که آیفون و زدن
نگهبانی گفت یه آقایی دم در کارم داره..
تعجب کردم گفتم حسام که آدرس اینجا رو نداره!!
پس کیه که بالا هم نمیاد؟!
تند تند آماده شدم و رفتم پایین، نگهبانی به ماشین خارجی که چند متر اونور تر پارک شده بود اشاره کرد..
رفتم تقه ای به شیشه زدم که در سمت راننده باز شد و یه پسر جوونی که عینک آفتابی زده بود پیاده شد،
گفتم شما با من کاری داشتین؟
گفت اول سلام، بعد چرا پیام و زنگ هامو جواب نمیدی شیوا!؟
گفتم آقای محترم خجالت بکشید واسه چی مزاحمت واسم درست کردین، من وقت اینکه بشینم جواب یه آدم ناشناس و بدم ندارم آقای محترم
عینکشو برداشت و گفت ولی من ازت خوشم میاد شیوا..رفتم سمت پارکینگ که دنبالم اومد و گفت اگه جواب مثبت ندی هرروز میام اینجا وایمیستم
گفتم انقد وایسین که زیر پاتون علف سبز شه
بعدشم سوار ماشین شدم و از کنارش رد شدم
خیلی عصبانی بودم، اخه این مرتیکه از کجا پیداش شده یهو که میره رو مخم..؟!
این ادعای مزخرفش که میگه منو دوست داره دیگه خیلی مشکوکه
درسته چهره اش برام خیلی اشناس و مطمئنا جایی دیدمش اما اصلا یادم نمیاد که کجا؟؟
امروز نگار نیومده بود دانشگاه، خیلی نگرانش بودم، میدونستم چقدر به پدرش وابسته اس
بعد کلاس بهش زنگ زدم، با بی حالی جواب داد و گفت حالش خوب نیست و فعلا باباش تو همون وضعیته
بهش قول دادم تا شب یه سر بهش میزنم
حسام پشت خط بود تا وصل کردم گفت کجایی خانوم از دیشب تا حالا چشمم به این گوشی خشک شد..؟ یه جواب پیامی میدادی بد نبود ها...
با شرمندگی عذرخواهی کردم، حسام پیشنهاد داد واسه شب میاد دنبالم که شام بریم بیرون
وقتی قطع کردم به این فکر کردم که حسام هنوز نمیدونه من جدا زندگی میکنم..
نمیدونستم چطور بهش بگم که عکس العمل بدی نشون نده چون هنوز تو جامعه ما جا نیوفتاده که زن تنها زندگی کنه، در صورتی که خانواده داره..
هر جور بود امشب باید بهش میگفتم، دلم نمیخواست با پنهان کاری واسه خودم دردسر درست کنم
از دانشگاه رفتیم پیش نگار، بعدشم رفتم خونه و آماده شدم و با آژانس رفتم خونه بابام،
اونجا هم مامان گیر داده بود که حالا خونش نری یه موقع، فقط مکان های عمومی برید..
یه جور مامان باهام رفتار میکرد احساس میکردم یه دختر بچه بی عقلم!
با تک بوقی که حسام زد رفتم دم در، تو ماشین خواست دستمو بگیره که دستمو کشیدم و گفتم ببخشید ولی ما بهم محرم نیستیم
ولی شاید اگه کمی بهش حس داشتم دست میدادم اما به هر حال دوسش نداشتم
خندید و گفت فکر نمیکردم خانم مقیدی باشی..!
با تعجب بهش زل زدم و گفتم چجوری به این نتیجه رسیدید؟!
من تا حالا رفتار نامناسب یا پوشش ناجوری داشتم که باعث شده اینجوری فکر کنید؟؟
گفت نه ولی دخترای امروزی زیاد این چیزا واسشون مهم نیست، یه دست دادن که گناه نیست بلاخره ما قراره ازدواج کنیم
گفتم انشالله محرم که شدیم وقت واسه دست دادن زیاده..
حسام دیگه بحث رو ادامه نداد و منم خودمو زدم به بیخیالی....تو رستوران حسام بدون اینکه نظرمو بپرسه دوتا پیتزا سفارش داد..
توقع چنین برخوردی ازش نداشتم، بهم برخورده بود ولی به روی خودم نیاوردم
پیتزا رو که آوردن با بی میلی دوتا تیکه خوردم و از خوردن دست کشیدم
حسام گفت وا چقد کم خوری؟ بخور دختر یکم جون بگیری من زن لاغر نمیخواما
گفتم ممنون میل ندارم
شامو که خوردیم از رستوران زدیم بیرون، دو دل بودم که به حسام بگم من جدا زندگی میکنم یا نه..
بالاخره دلمو زدم به دریا و گفتم راستش من بعد از طلاقم خونه خودم زندگی میکنم..
با تعجب گفت چه دلیلی داره تنهایی زندگی کنی؟!
گفتم اینجوری راحت ترم خونه بابام یکم شلوغه، برادرم و زنشم اونجا هستن، من آرامش خونه خودمو میخوام
حسام بعد از آهان کش داری، گفت پس هروقت دلتنگ شدی میام پیشت..
من که حس کردم از موقعیتم میخواد سواستفاده کنه گفتم تا وقتی محرم نشدیم تنها شدن درست نیست