واسه همین قضیه من حس میکنم اصلا خودم نیستم حس میکنم اون همش باهامه ولی از این حس اصلا خوشم نمیاد و اینکه رو کل زندگیم و درسم و.....خیلی تاثیر گذاشته....
در واقع من هیچ کار مثبتی نمیتوانم انجام بدم در طول روز چون علاوه بر وسواس ذهنی شدیم که واقعا ازم انرژی میبره.... حس میکنم فکر کردن به اون(با اینکه خودمم از اون در همه مورد)بهتر میدونم ولی باعث میشه که من تو یه سوراخ امن قایم بشم از مشکلات، یعنی یه جورایی از مشکلات قایم میشم.....
چون از استرس خسته اممممممممممممممم و هیچ تفریحی هم ندارم .....خیلی از آرزوهامو خاک کردم به خاطر درس خواندن با اینکه اصلا هم علاقه ای ندارم ولی برای انتخاب رشته کلی استرس دارم