من تو یه خانواده به شدتتت مذهبی به دنیا اومدم
و از همون میخواستن ما ها دقیقا مثل خودشون دقیققا مثل خودشون باشیم بابا بهخدا خسته شدم دیگه نمیخوام هزار بار مبگم نمیخوام مذهبی باشم به زور میخواستن ببرنم نماز جمعه منم گفتم نمیام و فشنگ با هاشون لج کردم نونزده سالمه هنوز اینا دارن واسم تصمیم میگیرن! اینقدر باهاشون لج کردم آخرشم پا گذاشتم رو نقطه ضعفشون و حرفایی رو که باید میزدم رو زد یه کشیده خوابوند تو گوشم بابام
الانم دارم گریه میکنم ولی برام مهم نیی برام مهمه خودم واسه خودم و تفکراتم تصمیم بگیرم