2777
2789
چرا لایک کردم دیروز از این به بعد خوبه تکت کنم

درست پست بالای اولین پارت رمان امشب من بودم لایک نکردی😬

همون لایک کنی کافیه میفهمم😉😘

آخه تاپیکت رو ذخیره کردم ولی تعداد زیاد شده میره اون ته هی باید دنبالش بگردم😐

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@باااااااآآاااااااااا‍ 

بیا این رمانه

خدایی این چه اسم کاربریه به زور تگت کردم😅😅

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

@خوشگل_خانوم۲  

بیا عزیزم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@باااااااآآاااااااااا  

بیا عزیزم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
الان یادم اومد اینم خوندم 🤣 خیلی ممنون که صدام زدی تو رمان های دیگم تگم کن🥰🥰🥰🥰

بآشه عزیز فعلا ندارم دیگه😅

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

تا بوده مر...گ‌ و زندگی برادر هم بودن ...

خانم بزرگ فوت شدو جـ....ـنگ تموم شد و ازادی و ارامش به ایـ....را..نمون برگشت ...

شهیدا تو همه کوچه ها بودن و چه جوون هایی که پر پر شدن ...

سالهای زندگی مرجان با عجله جلو میرفت و میرفت ...

کی باور میکنه که انگار همین دیروز بود که پسرا رو بدنیا اوردم‌...

و امروز شاهد موفقیت اونا هستم ...

اگه سخت گیری های قباد نبود اونا امروز باعث افتخارم نبودن ...

دوتا مرد که حالا صاحب خونه و زندگی هستن ...

دوتا مرد که آینه تمام قدی قبادن ...

دوتا مرد برای من ...

اونا تکه های وجودم بودن و هستن ...

اقا محرم خیلی سال پیش تو زنـ...ـدان مرد ...

اخبارشو رحمان بهم میگفت ...رحمانی که هنوزم هست و بهترین و با ارزش ترین دلاور زندگی منه ...

رحمانی که صاحب پنج تا پسره ‌..

پنج تا پسر مثل خودش درست کار و متین ...

طلای شـ...ـیطون ما تو بیست سالگی ازدواج کرد برخلاف تمام سختگیری قباد نتونست حریف اون بشه ‌... 

شاید شبیه خانم بزرگ بوده و هست اما مثل خودم بی پروا و نتر...س جلو میره ....

شد عروس بزرگ خواهرم مهربان ...

حتی نفهمیدم‌ کی و چطور این دوتا از اون همه فاصله و دیر به دیر دیدن هم عاشق شده بودن ...

دیدن قباد خان دیدنی بود وقتی بهش گفتم قراره دخترش رو عروس کنم و خواستگار میاد ...

صورتش گر گرفته بود و گفت : مگه چند سالشه لازم نکرده ردشون کن برن ...

_ بیست سالشه قباد خان ...

من همسـ..ـن دخترت بودم سه شـ..ـکم زاییده بودم‌...

بعدشم خودش گفته اجازه بدم بیان ...

عصبی از رو مبل بلند شد ...

_ خودش مگه عقلش قد میده ...بگو نه ...

_ قباد نه الان چهل سال پیشه که امر کنی همه جلوت دولا بشن نه طلا بچه است ... الان سال هزار و سیصد و هشتاده ...

با خودت تکرار کن تا بره تو مخت ‌..

_ مرجان برای من اخبار نگو ...برو بگو بابات اجازه نمیده بیان ...

کلافه کنترل تلویزیون رو دستم گرفتم و روی مبل نشستم ...

به اتاق ها اشاره کردم‌...

_ برو خودت بگو ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

به اتاق ها اشاره کردم ...

_ برو خودت بگو ...

چهار سال بود عمارت رو بازسازی کرده بودیم نو ساز شده بود و کلا تغییر داده بودیمش ...

قباد با اخم نگاهم کرد ...

_ مرجان تو با طلا فرق داری به قول خودت قدیم نیست اونوقت دخترها فهمیده بودن الان طلا چی میفهمه...

_ میگه من میخوام ...یکساله میره دانشگاه میگه خودم میدونم ...

خودت لوس بارش اوردی ...امروزم خودت باهاش صحبت کن ...

اما قسمت که باشه قباد خان هم نرم میشه ...

پسر مهربان و طلا ازدواج کردن و تنها شر...ط قباد زندگی تو نزدیکی ما بود که پذیرفتن...

هر جور بود سرکشو تو زندگی اونا میکشید ...

پسرام تو دانشگاه تهران تو خوابگاه بودن‌ سالهای دوری سخت بود اما می ارزید ...

هر دو تلاششون رو میکردن ...

هر دو درس میخوندن ...


گاهی با خودم که گذشته رو مرور میکنم قلبم به د_رد میاد ...

اگه بلایی سر جمشید میومد میتونستم بازم زندگی کنم ...

باز به خودم تسکین میدم و میگم خدا بزرگ بود ...

تو تمام اون سالها خیلی ها رو از دست دادیم‌...

دستمو روی دست قباد گزاشتم ...

چهل و خورده ای جلو رفته ...

جمشید پسر کوچیکشو بغـ...ـل گرفت روی پاهاش نشوند ...

همه گوش میدادن ...

اشک هامو پاک کردم و گفتم : پدر و مادر خدابیامرزم ...خاله تهمینه ...خانم بزرگ ...

دلم براشون تنگ شده ...

برای اون روزهای جونی ام ...

اون روزهایی که پله های عمارت رو به صدای بوق قباد خان پایین میدویدم تا ببینمش ...

برای بوی اون اش سماق ...

ا_هی سردارم ...

طلا لبخندی زد و گفت: مامان انقدر گریه نکن ...

خیر سرمون چند روز دیگه عروسی دخترمه ...

قباد دستمو بین دست گرفت و گفت: خودت کی بزرگ شدی که الان عروسی دخترته ...

یادته مرجان میگفتم این دختر بزرگ بشه خانم بشه من ببینم ...

گذشته شده برامون یه خاطره ...

خاله اقدس چادر روی سرش رو جلو کشید و گفت: خدا بیامرزدشون ...

انگار فقط منم که خدا نمیخواد ببردم ...

 با اخم نگاهش کردم‌...

_ شما هم که نباشی دیگه دنیا ارزش نداره ...

_ مرجان تو قباد کنارت نفس بکـ..ـشه برات کافیه ...

من فقط میدونم اون برای تو مثل نفس کشیدنِ ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دمت گرم بابت لایک  

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
فک کنم داریم به اخرا میرسیم💙

نهههههه🥺🥺🥺😢😭

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@sahar_arsalan  

بیا اینجاستو ولی دیگه آخرای رمانه🥲

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
عهههه من صفحه ی ۱۲ بودم...دیگه گم کردم

پس بخون کیف کن ببین چقد اومده جلو دیگه امروز فردا تموم میشه💔

خیلی قشنگ بود دلم براش تنگ میشه🫠

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

به نیم رخ قباد که لبخند میزد نگاه کردم‌...

حمید برخلاف اصرار ما مجرد بود و علاقه ای به ازدواج نداشت ...

شغل خوب موقعیت خوب اما زیر بار نمیره و نمیره ..

شاید مثل پدرش منتظر یه عشقه ...

طلا سینی چای رو برداشت و گفت: چای بریزم؟ 

قباد به ساعت ایستاده کنار سالن نگاهی انداخت ...

_ نه دیر وقته بابا جان ...همینجا بمون ...

طلا با محبت به قباد نگاه کرد و گفت: خاله شب میاد خونه ما نمیشه بمونم برم بهتره شاید تا الان رسیده باشن ...

طلا به سمت من چرخید ...

_ مامان شما نمیای ؟

_ نه فردا یسر میام پیشش...

_ امان از این بابای من که دلت نمیاد تنهاش بزاری ..

زن جمشید بشقاب های میوه رو روی هم جمع میکرد ...

سلیقه خودم بود یه دختر متین و با آبرو ...

یهو چقدر همه چیز اروم شده بود ...جمشید و طلا هم مسیر بودن و با یه شب بخیر رفتن ...

خیلی سال بود حمید پیش ما زندگی نمیکرد ...

اخرین کسی بود که میخواست بره ...

تا نزدیک درب همراهش رفتم ...

_ حمید جان ؟

به سمتم چرخید دز...دگیر ماشینش رو زد ...

_ جانم ؟

_ پدر و مادرها هزارتا ارزو قشنگ برای بجه هاشون دارن ...من و بابات همیشه زنده نیستیم ...

اجازه بده یه نفر رو برات بگیرم...

متاهل شو منم اسوده خاطر بشم‌...

بامحبت دستمو بین دست گرفت پشتشو بوشید و گفت: هنوزم زیبایی مرجان ...هنوزم مادرم زیباترین زن عمارته ...

یه نفر هست میخوام یکم بیشتر اشنا بشم باهاش ...

لبخند رو لبهام نشست و گفتم: خیلی خوبه خیلی خوبه ...

_ فعلا به کسی چیزی نگو مامان شاید بهم خورد ...

_ نمیدونی چقدر امشب خوشحالم کردی ...

حمید راهی شد و رفت ...

عمارت بزرگ قباد خان همه جاش سنگ شده بود چراغ های نما دار و زمین سنگ فرش شده ...

عمارت نو ساز...همه چیز عوض شده بودن ...

سادگی ادم ها ...

اون صفای تو سفره ها ...

ا_هی سر دادم...تو جوونی بهم میگفتن زندگی مثل یه خوابه و من باور نمیکردم‌...

چقدر زود همه چیز گذشته بود ...

خاله خواب بود و سر شب عادت داشت بخوابه ...

یار همیشگی من بود ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز