به اتاق ها اشاره کردم ...
_ برو خودت بگو ...
چهار سال بود عمارت رو بازسازی کرده بودیم نو ساز شده بود و کلا تغییر داده بودیمش ...
قباد با اخم نگاهم کرد ...
_ مرجان تو با طلا فرق داری به قول خودت قدیم نیست اونوقت دخترها فهمیده بودن الان طلا چی میفهمه...
_ میگه من میخوام ...یکساله میره دانشگاه میگه خودم میدونم ...
خودت لوس بارش اوردی ...امروزم خودت باهاش صحبت کن ...
اما قسمت که باشه قباد خان هم نرم میشه ...
پسر مهربان و طلا ازدواج کردن و تنها شر...ط قباد زندگی تو نزدیکی ما بود که پذیرفتن...
هر جور بود سرکشو تو زندگی اونا میکشید ...
پسرام تو دانشگاه تهران تو خوابگاه بودن سالهای دوری سخت بود اما می ارزید ...
هر دو تلاششون رو میکردن ...
هر دو درس میخوندن ...
گاهی با خودم که گذشته رو مرور میکنم قلبم به د_رد میاد ...
اگه بلایی سر جمشید میومد میتونستم بازم زندگی کنم ...
باز به خودم تسکین میدم و میگم خدا بزرگ بود ...
تو تمام اون سالها خیلی ها رو از دست دادیم...
دستمو روی دست قباد گزاشتم ...
چهل و خورده ای جلو رفته ...
جمشید پسر کوچیکشو بغـ...ـل گرفت روی پاهاش نشوند ...
همه گوش میدادن ...
اشک هامو پاک کردم و گفتم : پدر و مادر خدابیامرزم ...خاله تهمینه ...خانم بزرگ ...
دلم براشون تنگ شده ...
برای اون روزهای جونی ام ...
اون روزهایی که پله های عمارت رو به صدای بوق قباد خان پایین میدویدم تا ببینمش ...
برای بوی اون اش سماق ...
ا_هی سردارم ...
طلا لبخندی زد و گفت: مامان انقدر گریه نکن ...
خیر سرمون چند روز دیگه عروسی دخترمه ...
قباد دستمو بین دست گرفت و گفت: خودت کی بزرگ شدی که الان عروسی دخترته ...
یادته مرجان میگفتم این دختر بزرگ بشه خانم بشه من ببینم ...
گذشته شده برامون یه خاطره ...
خاله اقدس چادر روی سرش رو جلو کشید و گفت: خدا بیامرزدشون ...
انگار فقط منم که خدا نمیخواد ببردم ...
با اخم نگاهش کردم...
_ شما هم که نباشی دیگه دنیا ارزش نداره ...
_ مرجان تو قباد کنارت نفس بکـ..ـشه برات کافیه ...
من فقط میدونم اون برای تو مثل نفس کشیدنِ ...
💚💚💚💚💚