شاید یکساعتی میشد که جنا.._زه اش تو بغـ.ـل قباد بود و تکون هم نمیخورد ...
پسرام وابسته اش بودن و گریه میکردن براش طلا هم دل نازک بود مثل خودم ...
به اصرار خاله جلو رفتم تا قباد رو راضی کنم جنا.._زه رو زمین بزاره ...
خوبیت نداشت ...
دستمو روی شونه اش فشردم و گفتم : قباد جانم ...
فقط خانم بزرگ بود که اون طوری صداش میزد ...
قبادم ....
_ نگو مرجان ...نگو اینطوری نگو ...
_ میگم قربونت بشم...دیگه قباد جان منی دیگه قبادمی ...
خانم بزرگ اینجوری اروم میشه ...
مگه نگفت تنها کسی که بهش اعتماد داره منم ...مگه نمیگفت منم که فقط قدر قباد رو میدونم ...
قباد لبهاش میلرزید ...بالاخره دست کشید و جنا..._زه رو بردن ...
چه زود همه جا رو سیاه پوش کردن ...
چه زود قران رو گزاشتن و صداش میومد ...
بزرگ خاندان مر...ده بود ...
پیراهن مشکی رو تـ..ـن قباد کردم...حوصله نداشت و فقط نگاهم میکرد ...
با حوصله لباسشو مرتب کردم و گفتم : حسودیم شد ...
منم بـ...ـمیرم اینطوری میخوای بغض کنی برام ...
_ زبونتو گاز بگیر ...
_ ما هنوز زنده ایم قباد خان هنوز هستیم ...منم ناراحتم خیلی ها ناراحتن اما چاره ای نیست ...
خودمو بالا کشیدم صورتشو بو...سیدم ...
_ تو قبادِ خانم بزرگی برای مشکلات اموزش دیدی و تربیت شدی...
_ منم ادمم مرجان منم ادمم ...
حق داشت اونم یه ادم بود و حق داشت ....
مراسمشم مثل رفتنش مثل بادی بود که اومد و رفت...
شب هفتمش بود ...عمارت تو سکوت بود ...نه تنها در و دیوار بلکه همه جا رو رنگ غم گرفته بود ...
اتاق خالی خانم بزرگ و اسبابش صدامون میزدن ...
خاله و سلطان لوازمشو به نیازمندا دادن ...
اون همه طلا به خاله تهمینه رسیده بود ...اون زن یکبار با بزرگیش اون طلا ها رو بهم داده بود ...
اون زن بزرگترین دارایی دنیا رو بهم داده بود اون قباد رو بهم داده بود ...
قباد لقمه ای از سر اجـ..ـبار دهنش گزاشت ...
خاله تهمینه نگران گفت : قباد یچیزی درست بخور ...
_ میرم حمام ...شما بخوابید ...
طلا صداش زد ...
_ بابا این وقت شب نرو ...
اما جواب طلا رو هم نداد ...
💚💚💚💚💚