2777
2789

قباد طلا رو بغـ.ـل گرفت و سرپا شد و گفت : میرم پیش خانم بزرگ ...

با محبت دستی پشتم کشید ...

_ سنگ صبورم‌...

_ برو زبون نریز بداخلاق ...

بیرون رفت ...چقدر اون دوست داشتنش محترم بود برام ...

بهار اونسال خیلی خاص بود چون لطف خدا بود که خانم بزرگ بهتر شد ...

پیری تمومی نداشت اما باز سرپا شد ...

باز شد حامی بی قید و شر...ط قباد ...

جمشید و حمید با حساسیت قباد جلو میرفتن و گاهی حتی یه لبخند به روشون نمیزد انقدر جدی برخورد میکرد که اونا ازش حسابی میتر....سیدن ...

خانم‌ بزرگ مدام میگفت دوباره بجه دار بشیم‌ و من که میدونستم کوتاه نمیاد چشم میگفتم اما بجه ای در کار نبود ...

توافق ما بود و هر دو راضی بودیم به همون سه تا دلبندمون ...

رحمان که سه تا پسر قد و نیم قد داشت با حمایت قباد شد رئیس یه اداره دولتی ...

خودش تمایلی نداشت اما قباد از اون موقعیت استفاده کرد و رحمان رو به جایی که لایقش بود رسوند ...

رحمان خیلی زود میتونست تو شغـ.ـلش جلو و جلوتر بره ...

اون باور همه بود ...

روزها جلو میرفتن و گاهی فراموش میکردیم چه روزی است ...

بالاخره اخرین روز ها هم گذشت و اون جـ...._نگ اجـ...._باری پایان گرفت ...

پسرام بزرگ شده بودن ...

تو همون سن یازد..ه دوازد..ه سالگی مهارت برای صحبت به چند زبان داشتن ...

قباد تو تکالیف و درس با هیچ کدوم تعارف نداشت ...

نگاهشون که میکردم انگار خود قباد روبروم بود ...

همون صورت همون هیکل همون صدا ...

ساعت ها هم نگاه میکردم سیر نمیشدم ...

پسر برای مادر و دختر برای پدر عجیب دوست داشتنی و خواستنی است ...

طلا کلافه موهای بافته شده که پشتش بود رو تکون داد و گفت : مامان مرجان ؟

حواسم به جمشید و حمید بود که سوار اسب بودن و اروم داشتن اموزش میدیدن ...

با دست پامو تکون داد ...

_ مامان مرجان ؟‌

متوجه طلا شدم ...

_ جانم مادر ...

_حواست نیست ...من خسته شدم از این همه درس ...

_ به من گله نکن ...به بابات بگو که شوخی نداره ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

طلا کلافه سرش رفت تو دفتر هاش ...

چقدر زود خانم شده بود ...

سی سالم بود اما قد یه زن پنجاه ساله تجربه داشتم ...

ار...باب بیشتر به نام کدخدا صدازده میشد و اون روزها همه شوق تمومی جـ..._نگ رو داشتن ‌... 

یجوری همه خوشحال بودن ...همبستگی و دوستی تو خونه ها شعله میکشید ....

صدای بوق ماشین قباد بود که جلوتر ازخودش خبر از اومدنش میداد ...

مثل دختر بجه ها دمپایی ها رو لنگه به لنگه پا کردم و پله ها رو پایین رفتم‌...

با وجود سه تا بجه هنوزم مثل دخترهای ده سا..له دشت ها بودم ...

قباد پشت فرمون نگاهم میکرد ...

ماشین روخاموش کرده بود و خیره بهم بود ...

دستهامو پشتم قلاب کردم و جلورفتم ...

طلامیدونست تا تکالیفش تموم نشده اجازه بلند شدن نداره ...وگرنه قبل من اویز گردن قباد میشد ...

قباد پیاده شد و گفت : فقط به دیدن و این شوق تو نگاهته که میام عمارت ...

دستهام رو براش دراز کردم ...

محکم دستهامو چسبید و گفت : تو چه کردی با دلم با این چشم هات ...

هر دو میخندیدیم ...

اروم‌دستشو پشتم کشید ...

_ خیلی وقته اینجوری نگام نکرده بودی ...

_ چون قباد خان روزا که نیستن شبا هم جوری خسته میخوابه که دلم نمیاد حتی بو....ست کنم که مبادا بیدار بشی ...

خاله اقدس سلام کرد و دستپاچه گفت: ارباب میشه بیاین ؟

نگران بهش نگاه کردم ...

_ چی شده خاله ؟‌

خاله با چشم اشاره کرد چیزی نگم ...

دلم گواهی بدی میداد ...

بعد از اون سالهای ارامش دلم هیچ اشوبی رو نمیخواست ...

دنبا...لشون راه دفتادم ...

خاله تهمینه تو اتاق خانم بزرگ بود ...

قباد با اخم به خانم بزرگ که تو بستر بود چشم دوخت و گفت : باز که پنچر شدی خانم بزرگ ...

خاله تهمینه با نگرانی گفت : از دیشب حال نداره اما نمیزاره به تو بگم ...

قباد بالای سرش نشست ...

موهای خانم بزرگ رو نوازش کرد، تنها کسی بود که علاقه ای به حجاب نداشت اما نمازشم قضا نمیشد ...

_ قباد جان اومدی جانم...

_ بلند شو بشین خانم بزرگ عادت ندارم این طور ببینمت ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ای بابا چه زود گذشت آخ 💔😿

اسی اومدی لایک کن

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

قباد دستشو پشت خانم بزرگ برد تا بنشینه اما نتونست ...

سه سالی بود که عمل قلب انجام داده بود ...و قلبش ناراحت بود ...

خانم بزرگ اروم دم زد ...

_ قباد نمیتونم فقط بشین کنارم ...

دو هفته ای میشد که از بیمارستان ترخیص شده بود و حالش رو به بهبودی بود اما باز حالش وخیم شده بود ... 

قباد لبخند زد و گفت: میرم ماشین رو بیارم جلو لباس تـ...ـنش کنین میبرمش بیمارستان ...

خانم بزرگ دست قباد رو کشید و گفت: نمیام ...میخوام همینجا بـ...ـمیرم ...

صدای گریه ما بلند شد ...

جمشید و حمید پایین پاهاش نشسته بودن و پسرام چطور اشک میریختن ..

قباد با نگاه کردن بهمون فهموند ساکت بشیم‌...

بی صدا اشکهام میریخت ...اون زن رو دوست داشتم‌...نمیتونستم ازش دل بکنم ...

دست قباد رو روی قلبش گزاشت و گفت : پدرت اومده بود دنبا_لم گفت این همه سال مادر قباد شدی حالا دیگه باید مادر خودم بشی ...

گفت باید بیای پیش خودم ...

از حرف هاش تـ..ـنم میلـ..ـرزید ...

چقدر مر..دن تلخ و سخته ...

قباد عصبی سلطان رو صدا زد و گفت : بگو دکتر خبر کنن ...

انگار یه پر شده بود خانم بزرگ ...

قباد روی دستهاش گزاشتن و گفت : پیرزن لجباز میبرمت بیمارستان ...

با خنده گفت : نمیخوام ...

به قباد خیره بود و گفت: چقدر دوستت دارم ...

تو قشنگترین قسمت زندگیم بودی ...

تو تنها کسی بودی که از...ارتم به دل میخر...یدم‌...

دستشو روی صورت قباد رسوند ...

قباد روی پله های عمارت بود و خانم بزرگ مثل یه بجه روی دستهاش...

اما نفسش حتی تا ماشین نرسید ...

به همون سادگی تموم شد...

به همون راحتی جونش تموم شد ..

چه راحت ترکمون کرد باور کردنی نبود مگه میشد ...

قباد روی پله ها نشست و همونطور محکم به سیـ....ـنه اش فشردش ...


صدای حـ...._یغ و هوار خاله تهمینه و سلطان تو گوشمه ...

چقدر تلخ بود اون روز ...

امان از دل قبادم که نه گریه میکرد نه حرف میزد ...فقط به سر خانم بزرگ بو.._سه میزد و هر از گاه ا_هی میکشید ...

چقدر ا_هش سـ...._ینه سو..ز بود ‌..چقدر پشتش د_رد مخفی بود ...

خاله اقدس با گریه شعر های محلی میخوند و سو....زو لعاب به گریه ها میداد ...

خانم بزرگ زن بزرگی بود که ترکمون کرده بود ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

شاید یکساعتی میشد که جنا.._زه اش تو بغـ.ـل قباد بود و تکون هم نمیخورد ...

پسرام وابسته اش بودن و گریه میکردن براش طلا هم دل نازک بود مثل خودم ...

به اصرار خاله جلو رفتم تا قباد رو راضی کنم جنا.._زه رو زمین بزاره ...

خوبیت نداشت ...

دستمو روی شونه اش فشردم و گفتم : قباد جانم ...

فقط خانم بزرگ بود که اون طوری صداش میزد ...

قبادم ....

_ نگو مرجان ...نگو اینطوری نگو ...

_ میگم قربونت بشم‌...دیگه قباد جان منی دیگه قبادمی ...

خانم بزرگ اینجوری اروم میشه ...

مگه نگفت تنها کسی که بهش اعتماد داره منم ...مگه نمیگفت منم که فقط قدر قباد رو میدونم ...

قباد لبهاش میلرزید ...بالاخره دست کشید و جنا..._زه رو بردن ...

چه زود همه جا رو سیاه پوش کردن ...

چه زود قران رو گزاشتن و صداش میومد ...

بزرگ خاندان مر...ده بود ...

پیراهن مشکی رو تـ..ـن قباد کردم‌...حوصله نداشت و فقط نگاهم میکرد ...

با حوصله لباسشو مرتب کردم و گفتم : حسودیم شد ...

منم بـ...ـمیرم اینطوری میخوای بغض کنی برام ...

_ زبونتو گاز بگیر ...

_ ما هنوز زنده ایم قباد خان هنوز هستیم ...منم ناراحتم خیلی ها ناراحتن اما چاره ای نیست ...

خودمو بالا کشیدم صورتشو بو...سیدم ...

_ تو قبادِ خانم بزرگی برای مشکلات اموزش دیدی و تربیت شدی...

_ منم ادمم مرجان منم ادمم ...

حق داشت اونم یه ادم بود و حق داشت ....

مراسمشم مثل رفتنش مثل بادی بود که اومد و رفت...

شب هفتمش بود ...عمارت تو سکوت  بود ...نه تنها در و دیوار بلکه همه جا رو رنگ غم گرفته بود ...

اتاق خالی خانم بزرگ و اسبابش صدامون میزدن ...

خاله و سلطان لوازمشو به نیازمندا دادن ...

اون همه طلا به خاله تهمینه رسیده بود ...اون زن یکبار با بزرگیش اون طلا ها رو بهم داده بود ...

اون زن بزرگترین دارایی دنیا رو بهم داده بود اون قباد رو بهم داده بود ...

قباد لقمه ای از سر اجـ..ـبار دهنش گزاشت ...

خاله تهمینه نگران گفت : قباد یچیزی درست بخور ...

_ میرم حمام ...شما بخوابید ...

طلا صداش زد ...

_ بابا این وقت شب نرو ...

اما جواب طلا رو هم نداد ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

آخی😢🖤🖤

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

قباد که رفت طلا شروع کرد به گریه کردن و گفت : مامان تهمینه چرا بابام انقدر غمگینه دلم داره میتر..که ...

خاله دستهاشو برای طلا باز کرد و گفت : منم بمـ....ـیرم شماها انقدر ناراحت میشین ...

طلا بغلش رفت و گفت: خدا نکنه مامان تهمینه ...

دلم طاقت نمیاورد ‌... 

سالها از اون روز گذشته بود که ازاد شدو تـ...نشو تو حموم خونه خاله شسته بودم‌...

به خاله اقدس فهموندم که من میرم سراغ قباد ...

خاله اقدس بچه ها رو صدا زد و گفت : یه هفته تعطیل بودین فردا درس دارین بلند بشین ..

فردا ار...باب شوخی نداره ...

وقت خوابه ...

موهامو با کش بستم ...

سلطان نگاهم کرد و گفت: کجا میرید مرجان خانم ؟ 

_ میرم دلجویی قباد برق ها رو خاموش کنید ...

یه بشقاب غذا بزار تو اتاق ما چیزی نخورده دلش ضعف میره بعد حمام ... 

_ چشم...

درب حموم رو اروم هل دادم ...

متوجه شد یکی وارد شد ...

پشتش رو کرد و گفت : کیسه نمیکشم برو ...

درب رو بستم و گفتم : برای کیسه کشیدن نیومدم ...

با تعجب به سمتم چرخید ...

چشم هاش قرمز بود از گریه پس تو حموم گریه میکرد ...

برام سوال بود اون دل پرش کجا خالی میشه ...

جلو رفتم چهار پایه اهنی رو زیرم کشیدم و نشستم ...

روبروش نشستم ...

مشتی اب به صورتش زد و گفت: میام زود برو بخواب ...

لیف رو تو دستم کردم و همونطور که دستشو میکشیدم گفتم: یادته ازاد شده بودی اوردمت حموم ...

تو حموم خونه خاله ...

_ اره انگار دیروز بود ...

_ اون روزا ازت خیلی خجالت میکشیدم...

_ الان چی ؟‌

_ میدونی دروغ گو نیستم ...الان نه ...

نا غافل ...کاسه استیل لگن اب رو پر کرد روی سرم ریخت ...

یهو خودمو عقب کشیدم و گفتم : چیکار میکنی قباد خان ؟‌

_ اومدی حموم پس چیکار ؟‌

_ بیمزه اومدم تنهانمونی...

یه لگن دیگه اب ریخت روم و گفت: من تنها هم نمیتونم بمونم تو همیشه هستی ...

دلم سبک شد از اینکه حداقل اروم شده بود ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد روم اب میریخت و منم روش اب میپاچیدم ...تو سی سالگی چه بجه بازی دلم هو..._س کرده بود ...

محدودیت ها زیاد بود اما اونجا محدودیتی نبود ...

لباس خـ....یس بهم چسبیده بود و رنگ لباس زیـ...رم پیدا بود ...

اروم خودشو کنارم جا داد... 

صدای شرشر اب و ریختنش توی لگـ...ـن مسی همه جارو پر کرده بود ...

قباد با خنده نگاهم کرد ...

_ خوب میدونی چطور دلمو اروم کنی ...

خوب بلدی اشفتگی هامو خاموش کنی ...

بهش اشاره کردم و گفتم : همچین هم خاموش نشدی ...

ا_ه بلندی کشید کنار کشید و تکیه کرد به دیوار ...

دوباره مر....گ خانم بزرگ یادش اومده بود و گفت: چقدر تلخه عزیزت رو از دست بدی ...

یقه امو بالا کشیدم و کنارش نشستم ...

_ خدا بیامرزدش اینجور که تو بی قراری میکنی اونم تو ارامش نیست ...

_ زود بود برای رفتن ...

_ کفر نگو خدا قهرش میاد ...

سرشو به دیوار تکیه داد ...

_ جاش خالیه تو همه جای عمارت جاش خالیه ...روزهایی بود مرجان بجه بودم از طلا کوچیکتر با دست خودش مغز گردو میکرد تو دهنم ...

بلد نبود سواد نداشت اما هر جور بود یجوری بار تکالیفمو کم میکرد ...

سرمو به بازوش تکیه دادم ...

اشکهاشو با پشت دست پاک کرد ...

بغض داشت خـ...ـفه ام میکرد ...

دوباره به سمتم چرخید و بلندم کرد روی پاهاش نشوندم ...

پیراهن رو از سرم بیرون کشید و گفت :  این چیه تـ....ـ.ـنت کردی ...

با خجالت که نمیدونم از کجا اون لحظه اومده بود بین دستهاش حریم گرفتم ...

بند لباس زیـ...ـ.رم رو باز کرد و روی زمین انداخت ...

لـ.ـبهاشو روی گوشم گزاشت و گفت: اخر دنیا هم برسم باز اغـ...._وش مرجان میشه شفای د..ردهام ... 


برق اتاق رو روشن کردم ... 

سینی غذا رو اونجا سلطان گزاشته بود ...

به اجـ...ـبارم قباد کمی خورد ... 

چشم هاش خسته بود و خوابش میومد ...

روی زمین دراز کشید و سرشو روی پام گزاشت ...

فقط به موهاش دست کشیدم که خوابش برد ...

اروم خوابید ...تارهای سفید لابه لای اون ته ریش هم پیدا بود ...

داشتیم پیر میشدیم ...

کنار هم ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

چرا لایک نمیکنی اسی😐💔

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز