2777
2789
مرسی عشقم🥹

قربونت

خیلی جذابه ماجراش😍

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

@اییییییی  

بیا اینجا رمان جدید و جذابببببب🤩

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

بعد از یه حمام اب گرم خیلی سرحالتر شدم‌...

حالا دیگه روزها هم لبخند میزد ...

دقیقا روز چهل روزگی طلا بود ...

خیلی وقت بود که دوباره برگشته بودم تو اتاق خودم و قباد ....دوباره شده بودم مرجانی که اب میرفت زیر پوستش و روز به روز دکمه لباسهاش سختر بسته میشد و باید یه سایز لباس رو گشاد تر میدوخت ...

به قول خاله قد بلند و هیکل لاغر هم خـ..ونی نداره ...

وقتی یکم تپل میشدم سفیدتر و خوشگلتر میشدم‌...

مخصوصا وقتی پاهای سفیدم از زیر پیراهن هام پیدا میشد ...

سه جلد طلا اومده بود ...

طلا دختر قباد خان ...

رسما و قانونا شد دختر ار...باب ...از کله سحری برو و بیایی بود ...

خانواده ام اومده بودن و بعد از مدتها مهربان پیشم بود...خاله بهشون رسیدگی میکرد ..

بعد از حمام و غسل چهلم برای خودم و بجه به دستور قباد گو...سفند رو سـ...ر بر...یدن ... 

تکه ای از گوشتش رو نزاشت نگه دارن و تا پوستش رو به مردم داد ...

نذر کرده بود که هر سال تولد طلا گوسفند قر....بانی کنه و حتی سهمی برای خودمون نزاره ...

مهمانها همه اشنا و اقوام بودن و تعدادی هم از دوستان و بزرگان ابادی های دیگه ...

رعنا روزهای اخر بارداریش بود و مثل من نبود خیلی حساس بود و با احتیاط حرکت میکرد ...

زنعمو مراقبش بود ...

ناخواسته بود که صداشون رو شنیدم ...

رعنا با گله گفت : دو روزه پا نزاشتی خونه ...

رحمان با ارامش جواب داد ...

_ میدونی که هزارتا اینجا مسوِلیت دارم...

_ من و بجه ات مسئولیت نیستیم برات ...تک و تنهامون میزاری؟ 

_ رعنا ...مادرم کنارت میمونه دیگه‌..ار...باب عوضش که این همه مراقب خانواده اشم بهم پنج هزارمتر زمین داده ...میدونی اگه الان تلاش نکنم همون بجه تو اینده میگه چرا برای ما زحمت نکشیدی ...

رعنا صورتشو خـ..ـم کرد دلخور بود ...

چقدر خوشحال بودم که کنار هم خوشبختن ...

رحمان دور و اطرافش رو نگاه کرد منو پشت پرده نمیدید جلوتر رفت و با خیال راحت که کسی نیست ...

سر رعنا رو بو...سید و گفت: امشب میام خونه ...

رعنا از خجالت چادرشو به دندون گرفت ...

_ نکـ..ـن یکی میبینه ‌...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

از بو...سه رحمان به سر رعنا خنده ام گرفت ...

دل منم هو....س یه بو....سه کرده بود ...

از صبح درست و حسابی ندیده بودمش...

موهام‌دورم ریخته بود و به سفارش مهربان تو مهمانی دخترم نمیخواستم ببندمش..

مجلس زنونه و مردانه جدا بود ...

از سلطان سراغ قباد رو گرفتم به راهرو اتاق اشاره کرد و گفت: تو اتاق کارشون رفتن ...

الان که ار...باب ابادی پایین هست میخواد قرار داد رو امضا کنن ...

امان از قباد که همیشه دنبا..ل کار بود ...

لای درب باز بود ...

اروم و پاورچین رفتم داخل ...

پشت به من داشت چیزی مینوشت و میخوند ...

بهش که رسیدم دستهامو روی چشم گزاشتم ...

دستش وروی دستم گزاشت و گفت : انگار موت رو اتیش زدن ...

تو دلم میگفتم این دختره کجاست خبری ازش نیست ...

عادتمون دادی به اون بو...سه های بی وقفه ات ...از رو شونه هاش خـ...ـم شدم به سمت صورتش ..‌

لپشو بو...سیدم و گفتم : منم دلم تنگ‌شد برای قباد خان ...

دستی به صورتم کشید و گفت :خوشکل شدی ...

با سرخاب سفیداب و رنگ‌ و لعاب همه خوشگل میشن ...اما تو خودت خوشگلی ...

ابروهامو بالا بردم ...

_ من مرجانم دیگه ...

_ تو جان منی ...

تو بغـ..ـلش روی پاهاش نشستم ... 

برگه هارو کنار زدم و گفتم : امروزم کار ؟

_ بخاطرشماهاست...

دیدیش ار..باب پایین ده رو ؟

_ نه ...کی هست ؟‌

_ خودش که هیچ ...دخترش تو مجلس زنونه نشسته ...یه دختر چشم‌ مشکی با موهای فر ...

یه خا...ل هم کنار لـ..ـبش داره ...

اگه باز نشناختی لباسشم مخمل سبز رنگ‌ بود ...

انگشتمو روی لبهاش گزاشتم و گفتم : این همه دقت تو دختر مردم یعنی چی ؟‌

کم مونده سایز کفششم بگی ...

_ خوب قرار بود بشه ز...ن من...خیلی جاها پیشنـ...ـهادش بود که اون بشه زن قباد خانت و ارتباط ها محکمتر بشن ...

الانم میخوایم با هم قرار داد بنویسیم‌...

با حر....ص گفتم : لابد میخوای الان هم بخاطر اینده ما دخترشو بگیری ؟‌

قباد خنده اش گرفت و تـ...نش از خنده میلـ...رزید ...

دندونامو بهم فـ..ـشردم ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اسی پست میزاری یه لایک کم بفهمم بیام بخونم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@مامان_حدیث_امیررضا  

این یه رمان عزیزم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

@blueeeesky  

بیا این رمان مرجان خیلی قشنگه

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

دندونامو از حر...ص بهم فشردم ...

_ قباد خان منو عصبی نکن ...

_ عصبی نشو ...اون شوهر داره الان ...شوهرش هم دعوت بوده و اومده ...

نفس راحتی کشیدم‌...

_ پس خیالم راحت شد ...

پهلومو محکم بین دست گرفت و گوشتشو فشرد...

_دیوانه خودت رو با اون مقایسه میکنی ....لابد فردا هر جا هم برم میخوای ...

بین حرفش رفتم و گفتم : حواست باشه قباد خان من سر تو با خودتم‌ تعارف ندارم‌...

خوشش اومد و لذ_ت برد از جمله ام‌...

موهامو نوازش کرد و پشت گوشم زد ...

_ نمیخوای بزاری برم ...مثلا میزبانم‌...خودت اینجا چیکار میکنی برو به مهمونات برس ...

_ همه عالم فدای تو ...مهم لبخند تو ...

همین لبخند از ته دلت ...

تـ..ـنشو بو کشیدم و گفتم : برو ...

از بغـ..ـلش کنار رفتم و تا وارد مجلس بشه نگاهش کردم ...

چارقد رو روی سرم انداختم و رفتم تو مجلس ...

ناهار رو پذیرایی کردن و مهمونا هد..._یه های طلا رو میدادن‌...

مهربان خودش دختر نداشت و خیلی با محبت به طلا نگاه میکرد ...

طلا دست و پاهاش رو تکون میداد و شیـ...ـطنت میکرد ... 

درسته اروم بود اما همون نگاهاش کافی بود که دلمون رو بلرزونه ...

همون خندهاش ...

همون چشم هاش ...

ناهار سرو شد و بخاطر تاریک شدن زود هوا همه میخواستن برن ...

مامان و بابا رو دوست داشتم‌ نگه دارم اما خودشون قبول نکردن و رفتن ...

مهربان دستهامو فشرد و گفت : دیگه قراره از مرجان چیا بشنویم ؟

اخمی کردم و قبل از اینکه چیزی بگم رحمان گفت : مرجان دیگه غصه نخور فردا صبح خبر دار میشی صد.. ام رو کـ...._شته ...

مهربان با خنده کفت : خدا کنه ...صد.. ام کم خطا نمیکنه ...چقدر داره با بی عدالتی جوون هامون رو میفرسته زیر خاک ‌‌‌‌..

رحمان ا...هی سر داد ...

_ مهربان خدا میبینه ...

مهربان لپمو بو...سید و گفت: اقا محمد منتظره باید برم ...

_ برو عزیزم بهار بیا باید بمونی چند روز ...

_ چشم‌...

مهربان که رفت دلم گرفت ...

رحمان با خنده گفت: ساکتی بهت نمیاد ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان با خنده گفت: ساکتی بهت نمیاد دختر ...

نگاهش کردم‌...

_ رحمان از فردا بعد از ساعت پنج باید تو خونه ات باشی ...

نگران‌ نگاهم کرد ...

_ اتفاقی افتاده خطایی کردم ...

_ نه ...رعنا ماه اخرشه به خودت بیشتر از پو..._لت نیاز داره ...

_ پس رعنا گله کرده پیشت ...

_ به جون خودت نه ...فقط میخوام توام زندگی کنی ...

اینجا نگهبان داره میدونم نگران مایی اما قباد هست ...این همه خدمه هستن ...

بعد از زا...یمان رعنا تا یک ماه مرخصی داری ‌‌... 

_ نکن مرجان میدونی مرد خونه نشستن نیستم ...

_ میدونم برای همینم میخوام از الان عادت کنی ...امشب با قباد صحبت میکنم ...یکم به خودت و زندگیت برس ...بیشتر وقت بزار بخدا دنیا ارزش نداره یهو دیدی چشم بستیم و باز کردیم شد سال هزار و چهارصدا مثل برق و باد ‌..

_ عمرمون میگذره مرجان ...عمرمون ...

لبخندی زدم و گفتم : خیلی بهت تشکر بدهکارم خیلی بهت محبت بدهکارم ...خیلی بهت مردونگـ...ـی بدهکارم‌...

دستشو رو قلبش گذاشت و گفت : تو با اینجا تسویه حسابی ...هیچ چیزی بدهکار نیستی ...هر قدم برات برداشتم از میل و علاقه خودم بودم نه اجـ..ـبار ...

الانم تا پای جونم هستم اینجا کنارت ‌..

با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم : تو فرشته بودی برای مرجان ...

_ توام شوق و زندگی بودی برای رحمان ...با شوق دیدن تو هر روز انرژی گرفتم‌...بانوی ار....باب سربازتم ...

هر دو خندیدیم و برگشتم سمت عمارت ...

قباد و رحمان دو مرد و هزارتا تفاوت ....رحمان مکمل من بود تیکه من بود کسی که میشد تکامل کننده من ...اما من قباد رو خواستم و میخوام ...

قبادی که هزاران تفاوت بینمون بود و اون تفاوت ها رو کنار میزدم‌...

زندگی با قباد هر روزش یه شکلی بود هر روزش یه رنگ ...

خانم بزرگ از طرف خودش یه گوشواره به طلا هد..._یه داد و گفت : بخت و اقبالت بلند باشه ...هر چند بلنده ...هنوز یه وجبی اما اندازه من ده وجبی املاک داری ...

با کنایه حرفشو زد ...

متوجه نشدم منظورش چیه و ادامه داد ...

_ خوش به اقبالت ....

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز