از بو...سه رحمان به سر رعنا خنده ام گرفت ...
دل منم هو....س یه بو....سه کرده بود ...
از صبح درست و حسابی ندیده بودمش...
موهامدورم ریخته بود و به سفارش مهربان تو مهمانی دخترم نمیخواستم ببندمش..
مجلس زنونه و مردانه جدا بود ...
از سلطان سراغ قباد رو گرفتم به راهرو اتاق اشاره کرد و گفت: تو اتاق کارشون رفتن ...
الان که ار...باب ابادی پایین هست میخواد قرار داد رو امضا کنن ...
امان از قباد که همیشه دنبا..ل کار بود ...
لای درب باز بود ...
اروم و پاورچین رفتم داخل ...
پشت به من داشت چیزی مینوشت و میخوند ...
بهش که رسیدم دستهامو روی چشم گزاشتم ...
دستش وروی دستم گزاشت و گفت : انگار موت رو اتیش زدن ...
تو دلم میگفتم این دختره کجاست خبری ازش نیست ...
عادتمون دادی به اون بو...سه های بی وقفه ات ...از رو شونه هاش خـ...ـم شدم به سمت صورتش ..
لپشو بو...سیدم و گفتم : منم دلم تنگشد برای قباد خان ...
دستی به صورتم کشید و گفت :خوشکل شدی ...
با سرخاب سفیداب و رنگ و لعاب همه خوشگل میشن ...اما تو خودت خوشگلی ...
ابروهامو بالا بردم ...
_ من مرجانم دیگه ...
_ تو جان منی ...
تو بغـ..ـلش روی پاهاش نشستم ...
برگه هارو کنار زدم و گفتم : امروزم کار ؟
_ بخاطرشماهاست...
دیدیش ار..باب پایین ده رو ؟
_ نه ...کی هست ؟
_ خودش که هیچ ...دخترش تو مجلس زنونه نشسته ...یه دختر چشم مشکی با موهای فر ...
یه خا...ل هم کنار لـ..ـبش داره ...
اگه باز نشناختی لباسشم مخمل سبز رنگ بود ...
انگشتمو روی لبهاش گزاشتم و گفتم : این همه دقت تو دختر مردم یعنی چی ؟
کم مونده سایز کفششم بگی ...
_ خوب قرار بود بشه ز...ن من...خیلی جاها پیشنـ...ـهادش بود که اون بشه زن قباد خانت و ارتباط ها محکمتر بشن ...
الانم میخوایم با هم قرار داد بنویسیم...
با حر....ص گفتم : لابد میخوای الان هم بخاطر اینده ما دخترشو بگیری ؟
قباد خنده اش گرفت و تـ...نش از خنده میلـ...رزید ...
دندونامو بهم فـ..ـشردم ...
💚💚💚💚💚