2777
2789

قباد لبهاشو روی پیشونیم فشرد و گفت : مرجان تو منو کـ...._شتی ...تو نفهمیدی اما منو از درون روزی هزاربار کـ..._شتی ...

محــ.ـکم تو بغلم گرفتمش ...

دستهام به هم نمیرسید از پشتش ...

اما محکم گرفته بودمش و گفتم : جبران میکنم‌...

تا اخر عمرم برات جبران میکنم ...

خـ...یسی اشکش رو روی صورتم حس کردم‌...

چقدر د_ردناک بود گریه کردن یه مرد ...اونم‌ مردی مثل قباد ...

مردی که از نوزادی بزرگ و عزیز شمرده بودنش مردی که الـ..._تماس و خواهش بلد نبود...

مردیکه خواسته هاش براش ارزو نبودن ...

بندهای لباس خواب رو از روی شونه هام پایین هول داد ...

خودشو جمع و جور کرد تا نبینم اون چشم های قـ...رمزشو و گفت: مرجان دیگه نمیخوام بجه دار بشیم ...

برای ما همین سه تا کافیه ‌‌‌...

با اخم گفتم : فکر نمیکنم اون دوبار قبل هم از من پرسیده باشی ...

یهو به خودم اومدم دیدم ای دل غافل چند ماه پیش قباد خان نط....._فه کاشته تو دلم‌...

خنده اش گرفت و گفت : تو رو خدا چطور افریده ...

هرلحظه یه جوری...تکراری نمیشی ...

دکمه های پیراهنشو باز کردم و از تـ.._نش بیرون کشیدم‌...

تمام وجودم میطلبیدش ... 

نگران گفت : طلا با شیر گاو یوقت مریض نشه ؟

_ دلنگرون نباش اون اولین بجه نیست که شیر مادر نداره ...

_ بهتر نمیتونی وقتی بزرگ شدن بگی شیرم رو حلالتون نمیکنم ...

_ اونا بزرگ بشن هر کار خواستن بکنن ...

بی هوا و بی مقدمه چیزی رو که همیشه بعد از کلی محبت کردن شروع میکرد رو شروع کرد ...

دستشو روی دهنم فشـ....رد و با چشم هایی که شیـ.ـ...طنت توش موج میزد گفت : تو کم بلا سر من نیاوردی ...

میری بالا و برای طلا...ق اجــ..._باری با جون خودت برام معا_مله میکنی ؟‌

هر تکونش پر از هزاران گِله بود ....

دستشو گا_ز گرفتم و هر دو از گرمای ت...._ن هم اشفته بودیم ...

خورشید بالا میومد و هوا رو داشت روشن میکرد ...

سرم روی دست قباد بود و هر از گاهی موهامو میبو...سید ‌... 

هیچ کدوم دلمون نمیومد بخوابیم‌...

هر دو از اینکه بخوابیم و بیداربشیم و ببینیم خواب بوده هرا...س داشتیم ...

تـ...نشو بوییدم و گفتم : خدا خیلی بزرگه ...برای هربار نفس که کنار تو میکشم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با صدای درب اتاق چشم هامو به ز...ور باز کردم ...

قباد د...مر روی تخت خواب بود ...

با یاد اوری شب قبل لبخند رو لبهام نشست ...

به ساعت چشم دوختم از دوازده ظهر هم گذشته بود ‌... 

دوباره به درب زدن و دستپاچه گفتم : بله ...

سلطان بود و گفت : خانم ار...باب خواب هستن ؟

_ بله ...کاری داری اتفاقی افتاده ؟ 

_ نه مرجان خانم ببخشید درب زدم ...نگران شدم اولین باره ار...باب تا الان خوابیدن مریض شدن ؟

قباد روی پشت چرخید و اونم با دیدن ساعت تعجب کرد ...

با خنده اروم گفتم : ار...بابتون خیلی از.._ار داره فقط بیا ببین منو چیکار کـ...رده ...

با صدای بلند گفتم: نه بگو برامون صبحانه بیارن ...بجه ها چیکار میکنن ؟‌

_ پیش خانم بزرگ هستن ...چشم ناهار بیارم یا صبحانه ..؟

_ نیمرو عسلی بیار سلطان ...

 چشمی گفت و صدای رفتنش اومد ...

قباد روی تخت نشست ...

خـ...م شدم لباسمو از پایین تخت بردارم‌ که مانع شد ومنو بیـ.ن پـ.اهاش کشید ...

محکم خوردم به سیـ...._نه اش ...

با اخم گفتم: یواش استخـ...ونامو شکستی قباد خان ‌... 

دستهاشو محـ...کم روی ش...کمم فشرد و گفت : مگه استخـ...ون هم داری ؟‌

دیشب که خیلی انعطاف داشتی یجوری نرم بودی مثل خمیر مایه شده بودی ...

به گر....دنم و تـ....نم اشاره کردم که تمام کـ..._بود بود و گفتم : برای همون اینجوری رنگیم کردی ...

با جدیت بهم ز..ل زد ...اونجور که نگام میکرد زبونم بند میومد ...

اب دهنمو با تر....س قورت دادم و گفتم : برای همه ار....باب باش ولی برای من قباد خالی هستی ...

اخم و اونجور نگاه کردنت معنا نداره برام ...اما دروغ بزرگی بود همون‌ نگاه جدیش پر از جذبه بود ...

با احتیاط یه پیراهن یقه دار تـ..._نم کردم ...

قباد تخت رو مرتب کرد دوست نداشت از شب قبل اثری بمونه ...

سلطان سفره رو پهن میکرد و گزارش های لازم رو میداد ...

صدای داخل اومدن و شیـ.ـ...طنت های پسرا مانع از ادامه دادنش شد ‌... 

جمشید از پشت سر آویز گـ...ردنم شد و حمید کمی نسبت به اون کمتر سمتم میومد ...

ولی با تردید تو نگاهش اومد نزدیک ...

هر دو رو بغـ...ل گرفتم‌....

جمشید خیلی زیرک بود و عاقل ...

بو...سه ای به گونه ام زد و گفت: دوستت دارم‌...

وا..ی که چه زبون شیرینی داشت ..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اسی چی شد مرجان که سواد داشت و واسه رحمان نامه داده بود

حالا داره میره مکتب و خوندن نوشتن یاد میگیره؟

تازه فهمیده چپ دسته؟🙄

اولش گفت ۱۶ سالمه بعد یه سالی گذشت و اومدن خواستگاری مادرش گفته بود ۱۸ سالشه😬

باز الان  بعد سال ها اومده خونه محرم و باز میگه ۱۸ سالمه😐

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
اسی چی شد مرجان که سواد داشت و واسه رحمان نامه داده بود حالا داره میره مکتب و خوندن نوشتن یاد میگیر ...

خب شاید بعضی جاها نویسنده اشتباه نوشته

منم چون گذاشتم چون از روی واقعیت بود من از این رمان دوس دارم

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
خب شاید بعضی جاها نویسنده اشتباه نوشته منم چون گذاشتم چون از روی واقعیت بود من از این رمان دوس دارم

اهان مرسی عزیز دستت درد نکنه😘

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
خواهش میکنم عزیزم

وای اسی خوندم تموم شد بقیه اش رو بزار🥲

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
عزیزم روزی دو بخش میاد الان بخش دو ی 20 30 دقیقه دیگه میاد میزارم

مرسی ممنونم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

قباد روبرومون نشست و صبحانه میخورد ...

من یه لقمه به پسرا میدادم و یه لقمه هم اگه فرصت میدادن سهم خودم میشد ...

قباد صبوری میکرد وقتی میدید با جون و دل میخوامشون وگرنه اون همه لوس بازی و شیـ...ـطنت رو نمیپسندید ...

بالاخره صبرش تموم شد وبه سلطان گفت : میرم حمام بگو اماده کنن ...

این بجه ها از بهار معلم دارن...

چشم هام گرد شد و گفتم : از بهار ؟

اینا هنوز سـ..ـنی ندارن ...تا وقت هنوز مونده سه سال دیگه ...

با نگاهش حرفمو بر..ید از ادامه دادن منصرف شدم‌...

نگاهی به جمشید انداخت و گفت : هر دو برید تو اتاقتون ...

پسرام با سلطان بیرون رفتن ...

قباد درب رو محـ..ـکم بست و کفت : مرجان ...

صداش پر از عصبانیت بود ...

روبروش ایستادم و گقت: اگه تو قرار باشه تو تربیت اینا دخالت کنی اونا یه بجه ننه بی دست و پا بار میان ...

اونا قراره در اینده یه شغل و تحصیل درشت داشته باشن ...

برای اهداف و قوانین من حد تعیین نکن ...یهتره به طلا برسی و ...

همونطور که میگفت جلو میرفتم ...

لبخند رو لبهام بود چقدر زود شد همون قباد کله شـ...ق ...

همون قباد یه دنده مرد سالار ...

بی تفاوت به حرف هاش که واقعا نصفشو حتی نشنیدم ...خودمو روی پنجه پا بالا کشیدم و بی تفاوت به حرف زدنش محـ.ـکم لـ.بهاشو بین لـ.بهام گرفتم ..از عمد دندون کشیدم به لبهاش ...

د_ردش گرفت اما دم نزد ...

دستهام محـ..کم دور گـ..ردنش حلقه بود تا پایین نیوفتم ...

کمرمو چسبید و برای نفس گرفتن ازش جدا شدم‌....

ابرومو بالا دادم سکوت کرده بود از اون همه جسارت شیـ...طنت من ...

لبهامو براش غنچه کردم و بو...سه ای فرستادم...

_ غر هم که میزنی باز میخوامت ...دست خودم نیست که قرار بود بشم عـ..زراییلت شدم تیمارت ...شدم بیمارت ...

من همینم قباد خان نمیتونم ساکت بمونم ...

عادت کن به مرجان و دخالت هاش ...

یقه امو پایین کشیدم ...

_ نزار پای تهد_ید بیاد وسط و اتیش عشقتو به بقیه نشون بدم‌...

تا بفهمن ار....باب خ....شن و بد اخلاقشون خیلی تو رختخواب مرجان احساساتی...

چشم هاش از تعجب گرد شده بودن ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد چشم هاش از تعجب گرد شده بودن ...

دستهامو کنار صورتش گذاشتم و گفتم : بیرون هم میری زود برگرد ...

هوا تاریک که میشه دلم هزار راه میره ...

بزار یکمم بقیه کار کنن ...تو زمستونم‌ سرت تو کاره ...

همین زمین و املاکت برای ده نسلت بسته ...

تا پیر نشدم به من برس ...

هرچند تو پیر میشی من خیلی ازت کوچیکترم ...

با شیـ...طنت چشمکی بهش زدم و از مقابل چشم های متعجبش به بیرون رفتم‌....

وارد راهرو که شدم از خنده انگشتمو گا..ز گرفتم تا صدام بلند نشه ...

خاله تو ایوان چشم انتظارم بود ...

اون صورت و اون شوق تو چشم هام خبر از شب قبل میداد که چطور موفق بودم و چطور قباد کوتاه اومده بود ...

واقعا هم چقدر راحت کوتاه اومده بود ...

شاید اون هم مثل من واقعا عاشق بود ...

خاله اروم گفت: مگه میشه مرجان باشه و بشه ازش دل کند ...

_ همچین راحتم‌ نبود خاله اون قباد خان ...

با اخم نیشگـ.ونی از بازوم گرفت و گفت : الکی معرکه ندوز من که خوب میدونم چقدر خاطرتو میخواد ...

هر دو باخنده رفتیم پیش بچه ها ...

طلا بیدار بود و خانم بزرگ داشت به خاله تهمینه غر میزد که چقدر بهش شیر میده ...

خاله با دلخوری گفت: خانم بزرگ شما هر روز میگی پنج تا لیوان به جمشید و حمید شیر بدن اونم با روغنش که نگرفته باشن این که طـ.ـ...فلک نوزاده ...

خیلی سر کیف بودم کنار خانم بزرگ روی بالشت هاش لم دادم و دستمو دور گر..دنش حلقه کردم و گفتم : خاله تهمینه دیگه پسر دوست بودن خانم بزرگ به همه عالم نمایانه ...

خداروشکر من دختر خانم بزرگ نبودم‌...

خانم بزرگ به دستم که دور گـ..ردنش حلقه بود نگاهی انداخت و گفت: تو اگه دختر من بودی از این همه سر کشیت تا حالا دقم داده بودی ...

با خنده سرمو بهش تکیه دادم و از رو موهای سفید و مشکیش که روی گوشواره های طلایی اویزش نمایان بود خیلی اروم گفتم : دل به دلدار رسید ...

نوه ات ...مرد مردات ...دیشب شد دوباره دلبسته مرجان ...

صدای قهقه زدن خانم بزرگ همه اتاق رو پر کرد ...

کسی نمیدونست دلیل اون خندها چیه ...

💚💚💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

@sahar_arsalan  

بیا رمان جدید و قشنگگگ

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   تتتتنننذلرفا  |  44 دقیقه پیش
توسط   delvin_s_a_m  |  32 دقیقه پیش
توسط   qazzelle  |  36 دقیقه پیش