با صدای درب اتاق چشم هامو به ز...ور باز کردم ...
قباد د...مر روی تخت خواب بود ...
با یاد اوری شب قبل لبخند رو لبهام نشست ...
به ساعت چشم دوختم از دوازده ظهر هم گذشته بود ...
دوباره به درب زدن و دستپاچه گفتم : بله ...
سلطان بود و گفت : خانم ار...باب خواب هستن ؟
_ بله ...کاری داری اتفاقی افتاده ؟
_ نه مرجان خانم ببخشید درب زدم ...نگران شدم اولین باره ار...باب تا الان خوابیدن مریض شدن ؟
قباد روی پشت چرخید و اونم با دیدن ساعت تعجب کرد ...
با خنده اروم گفتم : ار...بابتون خیلی از.._ار داره فقط بیا ببین منو چیکار کـ...رده ...
با صدای بلند گفتم: نه بگو برامون صبحانه بیارن ...بجه ها چیکار میکنن ؟
_ پیش خانم بزرگ هستن ...چشم ناهار بیارم یا صبحانه ..؟
_ نیمرو عسلی بیار سلطان ...
چشمی گفت و صدای رفتنش اومد ...
قباد روی تخت نشست ...
خـ...م شدم لباسمو از پایین تخت بردارم که مانع شد ومنو بیـ.ن پـ.اهاش کشید ...
محکم خوردم به سیـ...._نه اش ...
با اخم گفتم: یواش استخـ...ونامو شکستی قباد خان ...
دستهاشو محـ...کم روی ش...کمم فشرد و گفت : مگه استخـ...ون هم داری ؟
دیشب که خیلی انعطاف داشتی یجوری نرم بودی مثل خمیر مایه شده بودی ...
به گر....دنم و تـ....نم اشاره کردم که تمام کـ..._بود بود و گفتم : برای همون اینجوری رنگیم کردی ...
با جدیت بهم ز..ل زد ...اونجور که نگام میکرد زبونم بند میومد ...
اب دهنمو با تر....س قورت دادم و گفتم : برای همه ار....باب باش ولی برای من قباد خالی هستی ...
اخم و اونجور نگاه کردنت معنا نداره برام ...اما دروغ بزرگی بود همون نگاه جدیش پر از جذبه بود ...
با احتیاط یه پیراهن یقه دار تـ..._نم کردم ...
قباد تخت رو مرتب کرد دوست نداشت از شب قبل اثری بمونه ...
سلطان سفره رو پهن میکرد و گزارش های لازم رو میداد ...
صدای داخل اومدن و شیـ.ـ...طنت های پسرا مانع از ادامه دادنش شد ...
جمشید از پشت سر آویز گـ...ردنم شد و حمید کمی نسبت به اون کمتر سمتم میومد ...
ولی با تردید تو نگاهش اومد نزدیک ...
هر دو رو بغـ...ل گرفتم....
جمشید خیلی زیرک بود و عاقل ...
بو...سه ای به گونه ام زد و گفت: دوستت دارم...
وا..ی که چه زبون شیرینی داشت ..
🍁🍁🍁