2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خاله زیر چادرش گریه میکرد و برگشتیم بیرون ...

جمشبد آویز گردنم بود ولی به قباد نگاه میکرد ...

حس میکرد حـون را..._بطه ها رو بهم متصل میکنه ...

تو حیاط بالاخره کلمه ای از دهنش بیرون اومد و گفت : رحمان ماشین داری ؟ 

_ بله قباد خان ...

_ جلو حرکت کن با احتیاط ...

خاله جلو رفت روبروی قباد و گفت : قباد خان سلام ...

قباد با لبخندی گفت : سلام ...

خاله با صدای لـ...ـرزون گفت : فهمیدید چی به سر ما اوردن ؟

قباد جدی گفت : کی به سرتون اورد ؟

_ نگفتن بهتون اون محرم از خدا بیخبر اون جمشید رو دز....دیده بود اون گلبهار رو گـ....ـشته بود ‌‌‌...

قباد نگاه سردی داشت نیم رخش رو نگاه میکردم ...

_ محرم نه ...

انگشتش رو به سمت من گرفت ...

_ اون هر چی به سرتون اورد رو کرد ...دنبا_ل مقصر نگرد اون مقصره ...

کدوم ادم عاقلی بیخبر میره دنبال بجه اش ...مگه اینجا قانون و مامور نداره ...

اگه اصلا دروغ گفته بود و اون دز....د نبود چی ...

چرا با_ید هر بار که درب میزنن هزارتا فکر بیاد تو سرم ...

تا کی میخواد با کارهاش منو عذ_اب بده ...

از یه دلخوشی دنیا هر روز رو برام جـ....ـهنم میکنه ...

خ تو تـ...._نم خشک شد وقتی تعریف کردن اونجا زند_انی اون مریض روانی بودین ...

 توی اون سرما عر....ق روی پیشونیش نشست...

رگ‌ گردنش برجـ...ـسته شده بود و دلش پر بود از من ..

اما من عصبی بودم از خودش و ازدواجش ...انگار خودش بیکار نشسته بود ...

جلو تر رفتم هر چی خاله اخم کرد چشم غـ...ـره رفت توجه نکردم بازوشو محکم گرفتم چرخوندمش سمت خودم ....

وای که چقدر صورت عصبیش تر....سناک بود ...

و گفتم : هر چی هستم دیوانه مریض هر چی باشم بخاطر جون بجه ام کردم و پشیمونم نیستم ...

اگه به من گوشه میگیری اول به خودت خورده بگیر چون بجه منو از عمارت تو بردن ..

چون نتونسته بودی مراقبشون باشی ...

اگه نمیرفتم تو خوابم دیگه نمیتونستی ببینیش ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

جمشید خیره بود به جـ.ـدال ما ...

با حرصی که تو صدام بود گفتم: من عذ_اب کشیدم من اسـ...ـیر بودم وگرنه به تو که بد نگذشته تو عمارتت برات قلـ....ـیون چا_قیدن و زیرت تشک پشم پهن کردن ... 

سربازها با خنده نگاه میکردن‌...

رحمان با اخم گفت : مرجان سوار شو بریم ...

ولی مرجان زده بود به سیم اخر ...جمشید رو محـ...ـکمتر تو اغـ....ـوشم فشـ..ـردم و همونطور که میخواستم از زوبروش برم گفتم: بچه هامو بهت نمیدم خودم نجاتش دادم خودمم بزرگش میکنم ...کاش اونروز که زدم تو سرت میمـ....ـردی ...

رحمان بازومو کند و اروم گفت: لال نشی تو ...

سوار ماشین رحمان شدم‌...

خاله هنوز اون بیرون بود ‌... 

به صورت خودش چـ...ـنگ زد و بهم با اشاره فهموند بمـ...._یرم ...

رحمان عصبی پشت فرمون نشست ...

_ مرجان دیوانه ای بخدا ...اون قباد خان روبروت وایستاده صداتو انداختی تو گلوت ...

_ برای من فقط قباده و تمام ...

خاله چادرش رو کنار زد تا صورت طلا رو قباد ببینه ...

چه لبخند دلربایی زد ...

پنهان کردنی نیست دل منم ضعف رفت برای اون نگاهش و اون لبخندش ...

تو چشم هاش برق اشک موج میزد ...

خـ...ـم شد صورت طلا رو بو...سید و گفت : شبیه خانم بزرگه ... 

خاله ذوق کنان گفت: خیلی شبیهشه انگار خودشه ...

_ چند وقتشه چقدر کوچولوعه ... 

_ بیجاره طفـ...لک یازده روزه بدنیا اومده این وسط مریض نشه خوبه ‌..

مرجان اسمشو گزاشته طلا اما هنوز تو گوشش صدا نزدن ...هرچی شما امر کنی همون صداش بزنن ...

قباد سرشو بالا اورد نگاهم کرد از تو ماشین با اخم‌ خیره بودم بهش ... 

به خاله اشاره کرد سوار بشه ...

خاله جلو نشست ...رحمان منتظر دستور قباد بود تا حرکت کنه ... 

قباد کنار ماشین ایستاد و گفت: مستقیم میری عمارت نه تو راه نگه میداری نه جای دیگه میری ...

مخالفتم فایده نداشت رحمان جز اون حرف شنوی نداشت و چشمی گفت ...

ماشین رو اتیش کرد و راه افتاد ...

خاله با فحـ....ش و ناسزا گفت: بی پدر بشی مرجان ...خبر مر...گ اقاتو بیارن ...

ببینم روزی رو که سیاه پدرتو تـ....نت کردی این چه مدل حرف زدن بود جای طلب کار بودن روی خوش نشون بده ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله به عقب چرخید و همونطور که طلا رو میداد بغـ.ـلم گفت : خجالتم نکشیا ...

بجای دلجویی از مر...ده شمـ..ـشیر میکشی براش ...

یادت رفته تو به ز...ور مجـ...ـبورش کردی طلا....قت بده ...الان بجه هاشو بگیره بندازت بیرون میخوای بری سر بار اون اقات بشی که نمیتونه شکم خودشو سیر کنه ‌..

جواب خاله رو ندادم اما یهو بغضم تر....کید و زدم زیر گریه .‌‌.

با هق هق گفتم: کاش مر...ده بود کاش گـ....ـشته بودمش ...زن گرفته خاله ...میفهمی خانم‌ عمارتش الان منتظرشه ...

خاله هویی کشید و به رحمان نگاه کرد ...

_ رحمان راست میگه ؟

رحمان با تاسف گفت: اره خوب چیکار میتونست بکـ.ـنه زنش رفته بود ...همه جا پیچیده بود مرجان بوده که طلا....ق گرفته ...اولین زنی که از شوهرش طلا....ق گرفته ....

هر کی جاش بود همینکار رو میکرد ...

خاله لـ.بشو به دندون گرفت! 

_ خدایا حکمتت رو شکر حالا چه خاکی بریزیم سرمون...

بشینیم یکی دیگه بهمون امر کنه ...

تازه خاله فهمید تو دل کوفتی من بدبخت چیا بوده ...

چقدر من میتونسنم بدبخت باشم ...

وارد جاده ابادی که شدیم همه جا پوشیده از برف بود کسی خبر نداشت داریم میایم ...

قباد درست پشت سرمون میومد ...

رحمان به سمت عمارت دور زد و گفت: مرجان مجـ...ـبورم اطاعت امر کنم ...

زیر لب دم زدم ...

_ برو ...

خاله ا_هی کشید ...

_ پدرت بمـ...ـیره برات مرجان ...

رحمان با تعجب گفت : خاله اقدس واقعا چرا شما با عمو انقدر سر لج داری ؟ 

خاله حوصله نداشت وگفت : برو پسر فقط برو ...

خسته شده بودیم ...جمشید گرسنه اش بود ولی طلا اروم بود ...

کلافه از راه وسرما ...

انگار اون راه برای خودش قرنی بود که جلو رفت ...

رحمان جلوی درب عمارت نگه داشت ...

بوق زد تا درب رو باز کنن ... 

قلبم داشت از حسادت میومد تو دهنم یعنی زنش چه شکلی بود ....

ناخن هامو تو پای خودم فـ...ـرو میکردم تا اروم بشم ...

دلم طاقت نیاورد و گفتم : رحمان اون زنه ...زن قباد خوشگله ؟‌

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم طاقت نمیاورد حسادت اونم در برابر کسی که دوستش داری خیلی سخته و گفتم : رحمان اون زنه زن قباد خوشکله ؟

رحمان تا دربون بیاد سراغ درب به عقب چرخید و گفت: مرجان یادته یه مرغ داشتم روی پاهاش پر داشت ؟

_ اره همون که دنبا_لش کردم افتاد تو چاه ...

_ خیلی خوب یادته ...

اره همون مرغه میدونی چقدر گریه کردم وقتی افتاد تو چاه ...میخواستم یه روز جاش پرتت کنم تو چاه ...

_ کاش پرتم میکردی میمـ....ردم و خلاص ...الان اینا رو میگی تا من یادم بره با حرف میندازی جواب ندی ...بالاخره اون زن رو میبینم دیگه ...

خاله با اندوه گفت : هر کی باشه نمیتونه به خوشکلی تو برسه ...چشم هایی که تو داری نه قبل تو کسی داشته نه بعد تو ...

حیف که شانس نداری ...

رحمان با اخم گفت: دیگه چه شانسی میخواد بیاره ...خان رو میز....نه به قصد مر..._گ بجای اعد...._ام میشه خانم عمارت ...

دوتا وارث بدنیا میاره اون خانم بزرگ با اون همه عظمت ازش میتر..._سه ...

بعد هم که میشه اولین زنی که به خواست خودش تونست طلا..._ق بگیره ...

خاله اقدس کم بلا سرمون نیاورده خود تو گرفتار چی هستی ...گرفتار همین مرجان ...

_ ا_خ رحمان ...ا_خ ...

دربون درب رو باز میکرد و رحمان گفت: نزاشتی حزفمو کامل بزنم ....

یادته دیگه مرغمو گـ..._شتی ؟

کلافه ازش غر....یدم‌...

_ اره رحمان برات یدونه مر....غ میخـ...._رم ولم کن! خدا منو ز...ده الان باید جواب پس بدم به اون خانم که شوهرش یهو بجای یدونه پسر صاحب سه تا بجه است ...

ببین چیا پشت سرم گفته ...چیکارا کرده ...دوباره گریه ام گرفت و ادامه دارم‌...

_ چطور تونست من براش میمـ...._ردم ...مگه میشد کسی مثل من عاشقش باشه ... 

دیدید حالا عاشقی دروغ بوده ...

میمـ...._رد اگه صبر میکرد شاید اصلا من مر..._ده بودم‌...

اخه چطور تونسته یکی رو بیاره جای من ...وای خاله یعنی تا حالا چندبار بغـ...لش گرفته ...

رحمان با اخم گفت : زشته جلو من ...

_ زشت بدبختی منه ...جیگرم داره میسو...زه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

🙁

آقا نیستم هی نگین مردی  😐   💙یه اس اسی ام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ               (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات)                                                                       تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود.      شاید یروز منم به ارامش رسیدم نرسیدمم نرسیدم اصلا  به جهنم بچرخ تابچرخیم 😂 میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂                                    

خاله تهمینه اول از همه رسید درب رو باز کرد ...

به احترامش سرپا شدم ‌... 

با گریه جلو میومد به جمشید نگاه میکرد ...

دستهاشو به زانوش کو...بید ‌‌... 

_ خدای من ببینش چقدر بزرگ شده ...وای خدایا ....

صدای تر...کیدن خنده خانم بزرگ تو استانه درب اومد ...

_ مرد من اینجاست ...ذ....لیل بشه اون پیرزن ...

پس پا....ره تـ...ـنم رو پیدا کرده بودن که احضارت کردن قباد...خدایا کرمتو شکر ...

تازه منو کنار جمشید دید ابروشو بالا داد و گفت : شازده خانم تشریف اوردی؟‌

وقت مصیبت میزاری میری غیب میشی وقت بهار برمیگردی ....نخیر این رسم اینجا نیست کسی که تو افت جا خالی کنه فصل برداشت هم جایی نداره ...

کی خبر دارت کرد جمشید پیداشده که اومدی ؟‌

اب شده بودی رفته بودی تو زمین ...نه نشونی نه جایی ...

جلو رفتم ...خاله تهمینه با اشک شوق دستهای جمشید رو به صورت خودش میکشید و میبو...سید ‌.....

خانم‌بزرگ‌ داخل اومد و درب رو سلطان میبست که قباد گفت: یچیزی بیار سلطان از تهران تا اینجا اب هم نخوردیم ...

این بجه ضعف کرد ‌... 

سلطان چشمی گفت و با عجله رفت ...

خانم بزرگ نگاهش پر از اخم بود و گفتم : سلام ...

_ چه سلامی از در بی معرفتیت بگم یا از در بی مهریت ...میخوای بشمرم چند روزه رفتی و نگفتی یه بجه اینجا داری ...حرفت درست بجه ات رو دز....دیده بودن جنون گرفته بودی اما تکلیف این یکی پسرت چی بود ‌...تکلیف شوهرت که ادعای عاشقیت چشم خلق رو در اورده بود ...

الان اومدی چی داری بگی ...بجای اینکه بشی مرحم د...رد اون مرد، اجر چیدی رو کمرش و رفتی تا بیشتر خـ..ـم بشه زیر این همه غم‌...

هیج جمله ای اون لحظه به دهنم نمیرسید جز گفتن اینکه ...

_ طلا رو دیدین ...دختر قباد ...

نتیجه اتون ...

خانم بزرگ شو....که نگاهم کرد ...

_ طلا ؟‌

کنار کشیدم و به طلا اشاره کردم‌...

دقیق نگاه کرد ...

خاله تهمینه جمشید رو بو....سید و گفت : دختر قباد ماست ؟‌

با تعجب بهمدیگه نگاه میکردن ..‌.

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

جلو رفتم طلا رو بغل گرفتم صورتشو به سمتشون گرفتم ...

خاله تهمینه با چه شوقی گفت: خانم بزرگ چقدر به شما شباهت داره ...

خانم بزرگ نتونست نخنده ...

_ اره ابروهاشو مثل من یکیش کوتاهتره ...

یهو به قباد چشم‌ دوخت و گفت : نگو که حدسم درسته ...نگو که این بجه رو مرجان فهمید و ول کرد رفت ....

فکر میکرد یه زن دیگه از قباد طلا رو بدنیا اورده ...

بین حرفش رفتم و گفتم : دختر منه خانم بزرگ ...

هوفی گفت و ادامه داد ...

_ چطوری بجه توست ...تو شیش ماه هم نمیشه رفتی ...

_ باردار بودم خودمم نمیدونستم ...

همون موقع رفتن سه چهار ماه بودم‌...

روی پاش کو....بید ...

_ ای خدا ...ببین تو زو خدا ...

حق داشتن همه حق داشتن قصه مرجان پر د....رد و باور نکردنی بود ... 

ساعت ها طول کشید تا خاله براشون گفت ....

تا با گریه و گاهی هق هق همراه شده ...

تمام مدت قباد ساکت بود ....

ناهار خوردیم و جون گرفتیم ...

خانم بزرگ دستمو بین دست فشرد‌....

_ حلالم کن بهت تهـ..ـمت زدم ...

_ حلال جونت خانم بزرگ ارزشش رو داشت ...به جمشید چشم دوختم‌...

حمید و جمشید همو که دیدن هر دو تعجب کرده بودن هزار بار وقتی کنار هم نشستن خدا رو شکر کردم ...

هزاربار با بغض نگاهشون کردم‌...

هوا داشت تاریک میشد...

ساعتی میشد که قباد رفته بود بیرون ...

سکوتش دیوانه کننده بود ...

خانم بزرگ طلا رو نگاه میکرد اما بیشتر از بودن جمشید ذوق داشت ...اسمونم به زمین میرسید خانم بزرگ پسر دوست بود...

اون قباد رو بعد خدا میپرستید ‌... 

خبر به همه رسیده بود ...

سلطان خبر داد پدر مادرم اومدن ...

خانم‌ بزرگ و خاله تهمینه تنهامون گزاشتن ...

مادرم مثل ابر بهار گریه میکرد ...

اقام دستهامو بو...سید وگفت : کجا بودی ...

چرا رفتی ؟‌

رحمان دستشو گرفت و گفت : عمو بشین ...

خسته بودم از تکرار اون جملات و خاله تعریف میکرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز