جلو رفتم طلا رو بغل گرفتم صورتشو به سمتشون گرفتم ...
خاله تهمینه با چه شوقی گفت: خانم بزرگ چقدر به شما شباهت داره ...
خانم بزرگ نتونست نخنده ...
_ اره ابروهاشو مثل من یکیش کوتاهتره ...
یهو به قباد چشم دوخت و گفت : نگو که حدسم درسته ...نگو که این بجه رو مرجان فهمید و ول کرد رفت ....
فکر میکرد یه زن دیگه از قباد طلا رو بدنیا اورده ...
بین حرفش رفتم و گفتم : دختر منه خانم بزرگ ...
هوفی گفت و ادامه داد ...
_ چطوری بجه توست ...تو شیش ماه هم نمیشه رفتی ...
_ باردار بودم خودمم نمیدونستم ...
همون موقع رفتن سه چهار ماه بودم...
روی پاش کو....بید ...
_ ای خدا ...ببین تو زو خدا ...
حق داشتن همه حق داشتن قصه مرجان پر د....رد و باور نکردنی بود ...
ساعت ها طول کشید تا خاله براشون گفت ....
تا با گریه و گاهی هق هق همراه شده ...
تمام مدت قباد ساکت بود ....
ناهار خوردیم و جون گرفتیم ...
خانم بزرگ دستمو بین دست فشرد....
_ حلالم کن بهت تهـ..ـمت زدم ...
_ حلال جونت خانم بزرگ ارزشش رو داشت ...به جمشید چشم دوختم...
حمید و جمشید همو که دیدن هر دو تعجب کرده بودن هزار بار وقتی کنار هم نشستن خدا رو شکر کردم ...
هزاربار با بغض نگاهشون کردم...
هوا داشت تاریک میشد...
ساعتی میشد که قباد رفته بود بیرون ...
سکوتش دیوانه کننده بود ...
خانم بزرگ طلا رو نگاه میکرد اما بیشتر از بودن جمشید ذوق داشت ...اسمونم به زمین میرسید خانم بزرگ پسر دوست بود...
اون قباد رو بعد خدا میپرستید ...
خبر به همه رسیده بود ...
سلطان خبر داد پدر مادرم اومدن ...
خانم بزرگ و خاله تهمینه تنهامون گزاشتن ...
مادرم مثل ابر بهار گریه میکرد ...
اقام دستهامو بو...سید وگفت : کجا بودی ...
چرا رفتی ؟
رحمان دستشو گرفت و گفت : عمو بشین ...
خسته بودم از تکرار اون جملات و خاله تعریف میکرد ...
🍁🍁🍁