2777
2789

خاله نگران چونه اشو به سرم چسبوند و گفت: شاید اونوقت من و بجه هات رو بکـ.ـ...شه از مر...گ خودم نمیتر..._سم از بی کسی تو و مر....دن این دوتا بجه میتر.._سم ...

خاله درست میگفت حق با اون بود این مرد تعادل نداشت ...

نمیشد کلمه ای باهاش حرف زد ...

چه روز بدی بود ...

خاله حالش بدتر از من بود اما بخاطر من و تر..._س از خشک شدن شیرم الکی لبخند میزد ...

طلا خواب بود و رفتم پیش جمشید ...

طفـ..._لک بجه ام خوابیده بود ...روی زمین مچاله شده بود و خواب بود ... 

اسباب بازی هاشو کنار زدم تا زیر پاهام نره ...

رد کمـ...ربند روی بازوش بود ...

دلم کباب میشد وقتی اون جای کـ...._بودی رو میدیدم ...

تو خواب هم خس خس و هق هق گریه داشت ...

پرستارش ناراحت گفت : خیلی د_رد داشت روش روغن ما_لیدم‌ ...

از گریه خوابش برد ...

_ کاش مادرش بمـ..._یره ...

کنارش دراز کشیدم ...اون اتاق اسباب بازی که حتی تو خوابم ندیده بودمشون پر بود ...

اما چه فایده ...گاهی نداری بهتر از داشتن و عذ_اب کشیدن ...

بجه هایی که با یه لاستیک و یه تکه چوب دلخوشن کجا و جمشیدم که غر...ق رفاه و جونش تو دستشه کجا ..حمیدم که وارث ار..._باب و بی مادره کجا ...

طـ..._فلک طلا که حتی کسی نمیدونه اصلا وجود داره و از خ ار....بابی ...

که رگ‌ و ریشه داره ...

چی قرار بود به سرمون بیاد ... 

قرار بود دیگه چیا رو تحمل کنیم‌...

پسرم خواب بود و با بغض نگاهش میکردم‌...

مادر بودن به چه د_ردی میخورد وقتی نمیتونستم بهشون امنیت بدم...

تو دلم گفتم : یه راه دارم باید بگـ..._شمش ...تنها راه بود اونطور پلـ..._یس میومد و حداقل بجه هام رو خاله میبرد عمارت ...

منم که میبردن زنـ...دون... 

شاید هم اعـ..._د!! امم میکردن ...

ولی جرئت داشتم‌...

انقدر سنگدل بودم که جون کسی رو بگیرم ...

خاله تفکراتم رو بهم زد و گفت: مرجان بیا طلا گرسنه است ...

جمشید رو بو...سیدم و به پرستارش سپردم ...

تو چهارچوب درب اتاقش چرخیدم و دوباره دیدمش...

تر....سم از حتی ثانیه ای بعد بود که چی میشه ...

از اینکه خاری به پاش بره ..

من برای جون اون رفته بودم ...

نه اینکه حالا وعده مر..._گشو بشنوم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

طلا بجه ام شیر خورد و بیدار بود اما کاری به من نداشت ...

خاله برام شیر اورده بود و خرما ...

نگران پرسیدم : محرم کجاست ؟‌

_ رفته بیرون ...

درب که قفله اون نگهبانا هم تو حیاطن ...

دور خونه میچرخن ...

یا باید سقف خراب بشه یا زمین دهن باز کنه که بشه بریم‌...

_ میتر..._سم خاله ارامش ندارم ...اون اگه بلایی سر جمشیدم بیاره ...

خاله ا_هی کشید و گفت: سـ.تم نکـ.ـن به طلا اون شـ..یرتو میخوره بهش خ جیگر نده ...

خدا رو صدا بزن ...

اگه اون روزها نبودم و کسی تعریف میکرد حتما باورم نمیشد و بهش میخندیدم اما من اون ثانیه هارو با جون و دل حس کردم ....

تعریف کردنش اسونه من و خاله اون روزها رو با ذره ذره تـ...نمون جلو بردیم ...

با یه کوله بار از مصیبت که نه میشد دم زد نه راه فـ..._راری بود ...

فکر اینکه پسرهای خودشو گـ...._شته داشت خـ..._فه ام میکرد...

از پشت پنجره به حیاط خیره شدم ....درخت گردو درست روبروم بود ...

میتر..._سیدم خیلی بد میتر..._سیدم ...

محرم داشت برنامه ریزی میکرد که بعد حموم دهم عقد کنیم و میخواست لباس عروس برام بخـ..._ره گفته بود سفارش داده تا بدوزن ...

مراعات حال بعد زا_یمانم رو میکرد که سمتم نمیومد ... اما با نگاهش انگار بهم‌ ت...._ا...! وز میکرد وقتی خیره میشد بهم و لبخند میزد ...

وقتی میدونستم چی تو سرشه حالت تهوع گلومو میفشرد ...

جمشید رو خاله با جون دل مراقبش بود و حتی نمیزاشت بیرون اتاق بیاد ... 

اون پرستاد و خاله همه جوره سرگرمش میکردن تا بجه ام صداش در نیاد ...

کسی نبود کمک‌ کنه ...

اونیکی خدمتکار خونه هم خودش کلی بار داشت ...غذا بپزه بشوره جمع کنه ...

داشتم لباسهای طلا رو که شسته شده بود رو تا میزدم ...

صدای باز شدن درب اتاق اومد ...

اقا محرم بود ...

با دیدن طلا که خوابیده اروم قدم برداشت و با احتیاط درب رو پشت سرش بست ...

به سمتم میومد ...دیدنش هم کافی بود که تپش قلب بگیرم چه برسه که بیاد سمتم اونم وقتی کسی نبست ...

اروم سلام کردم از صبح بیرون از اتاق نرفته بودم تا نبینمش ...

روز نهم بود که طلا بدنیا اومده بود ...

روزها با من سر لج داشت و فـ...._رار میکرد انگار ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

روز نهم بود که طلا بدنیا اومده بود ...

محرم پشت سرم ایستاده بود و من همونطور که دستهام میلـ...رزیدن لباسها رو تا میزدم ... 

دستشو که روی موهام گزاشت چشم هامو بستم ...

موهامو از رو شونه ام کنار زد ...سرشو روی شونه ام اورد و 

اروم گر....دنمو بو....سید ...

همونجور موند و گفت : فردا شب دهم طلا تموم میشه و گفتم که بیان برای خوندن خطبه عقد ...محرم میشیم ...

لباس عروستم که بیاد دیگه همه چیز تکمیله ...

دستهاشو کنار پهلوم کشید و گفت : دوباره داری مثل قبل بارداری ظریف میشی ...مثل پیچک های تو حیاط ...بهار که بیاد گل های نیلوفر هم‌ لابه لاش پیچ میخوره ...

اروم اروم پیراهنمو داشت بالا میکشید ‌... 

و تو گوشم زمزمه میکرد ...

مهلقا بهار رو دوست داشت ...هر روز صبح با بو..._سه اش بیدارم میکرد ...

تـ..._نش بوی همون گلهارو میداد ...

مثل تو ...

انقدر پیراهنم رو بالا کشیده بود و تو مــــ..._شتش جمع کرده بود که لباس ز....یرم پیدا بود ...

نفس هاش تند تند شده بودن ...

مرد دنیا دیده ای بود میدونست بعد زا_یمان تا روزها شرایط متفاوته و خ ریزی دارم ...

پیرانمو محـ....کم چسبیده بود و گفت: کی تموم میشه این دوره بعد زا_یمانت ؟‌

صدام میلـ...رزید و گفتم : نمیدونم ...کلمه هام بر...یده بر...یده بود ...

_ تو با این همه دلبریت انقدر منو تشنه نگه داشتی که میتر..._سم وقتی قراره ازت سیراب بشم چطور بتونم دل بکـ...نم ...چطور بتونم با محبت ببو..._سمت ...

دلم میخواد جوری باشه که تو بیشتر تمایل نشون بدی ...

جوری که تو برام دلبری کنی ...

موهامو بو کشید و چشم هاشو بست ...

پیراهنمو از تو مـ....شتش ول کرد و پایین افتاد ...

هنوز چسبیده بود بهم ...

دیگه نمیتونستم تحمل کنم ...

با چشم هام دنبا_ل چیزی بودم که یا تو قلبش فـ...رو کنم تا ســ...رشو بترکـ...ـونم ...

هیچ چیز بد_رد بخوری نمیدیدم ...

هیچ چیز نبود ...

با اون گلدون ها هم فقط یه خـ...راش بر میداشت و بعدش معلوم‌ نبود چه بلایی سرمون بیاره‌....

یا باید یکسره میشد یا اصلا نمیشد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

محرم ازم فاصله گرفت...نزدیک طلا میرفت ...

با اخم گفت: خوابیده ...اروم ...

خـ...م شد طلا رو که ببو...سه از شـ..ـدت نگرانی لباسها رو تو دستم چـ...ـنگ زدم‌...

اما فقط نوازشش کرد و گفت: دختر داشتن خیلی خوبه ...

پتو رو روش کشید و با لبخندی نگاهم کرد ...

_ نشد ...فرصت نکردم بهت هد..._یه ای بدم‌...حتما برات یچیزی میخـ...رم ...

اگه دوست داری خودت بگو چی میخوای ...خوب فکر کن بعد بگو من تو خونه ام ...

چشمی گفتم و دعا کردم فقط بیرون بره ...

اما لبه تخـ.ـت نشسته بود و خیره بود بهم ...

خودمو با لباسها مشغول کردم هر لباس رو دهبار باز میکردم و تا میزدم تا تموم نشه ...

کلافه دستشو دراز کرد و غر..._ید ..

_ بسته خسته شدی بیا اینجا ...

پاهام توان نداشت به سمتش قدم بردارم اما چاره نبود و جلو رفتم بی حس بودم ...

روی پــ..ـاش زد و اشاره کرد اونجا بنشینم ...

لبخند زدم و گفتم : شما چای نمیخورین خیلی هو..._س کردم...

اصلا انگار نمیشنید ...دستمو کشید روی پاش نشستم ...

محـ....کم روی پام ز...د جوری که جاش میسو...خت ...

خندید و گفت : چه صدایی داشت ...

از د_رد اشک تو چشم هام جمع شد ‌...

کمـ.ـرمو چسبید و روی تخـ...ـت درازم کرد ...

خدایا چرا اون لحظه جونم‌ رو نمیگرفتی چرا تمومش نمیکردی ...

کنارم دراز کشید و هر دو به سقف خیره شدیم ....

ا_هی کشید و گفت : یکم دیگه از اینجا میریم ...

اینجا رو دوست ندارم ...

وقتی میام نزدیکت حس میکنم مهلقا ناراحت میشه و میبینه ...

یه خونه دیگه باید بگیرم ...

یه خونه بزرگتر که طلا و جمشید اتاق هاشون رو داشنه باشن و بقیه بجه هامونم راحت باشن ...

سرمو چرخوندم به نیم رخش خیره شدم ...

بجه هامون مگه میشد من از اون بجه بدنیا بیارم ...

_ خدا کنه همشون دختر بشن ...

میخوام با چند تا از دوست هام صحبت کنم برای طلا سه جلـ.ـد بگیرم به اسم خودم ...

بزرگ که بشه یوقت فکر نکنه به من نامحرمه ...

سرشو چرخوند سمتم با خنده نگاهم کرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم سرشد چرخوند سمتم با خنده نگاهم کرد و گفت : میدونستی تو اینده طلا میتونه با من ازدواج کنه ؟

چقدر اون سوال اون جمله پر از د_رد بود اون به چی فکر میکرد! اون به خدمتکار ت*ا_ز کـ..._رد و با چشم دیدم ...

تو ذهنش چیا چیده بود که به طلا فکر کرده بود ...

_ نمیشه که زحمت رو من بکـ...ـشم بزرگش کنم معلوم نیست دست کدوم ادمی بیوفته ...

خودم به فکرشم ...

سرم سوت کشید از حرفش ...

به صورتم فوت کرد ...

_ اخم‌ نکن شوخی کردم ببینم حسودیت میشه یا نه ...

الکی لبخند زدم ...

لبخندی از روی د_رد و تلخی ....

یهو جدی گفت : تو شرایطشو نداری من که دارم نمیخوای منو بدون این لباسها ببینی ؟‌! 

پرا انقدر بی ذوقی چرا هیچی نمیگی؟! 

از سر تر..._س که مبادا باز عصبی بشه گفتم : تا وقتی محرم بشیم صبر کردم ....

سرشو جلو کشید اروم تو گوشم گفت: حیا نجابت ...همش برازنده توست ....

روزهایی که مهلقا رو میز..._دم دعوامون میشد بالاخره زن و شوهر دعوا میکنن دیگه ...

میکشیدمش تو اتاق اوایل ازدواج با دست میز..._دم اما بعدا یه کابـ..ل گرفتم ...

عصبی ام میکرد منم میز..._دمش ...بعد خودش میومد سراغم ...با الـ..._تماس لباسهامو در میاورد ...

تک خنده ای کرد و ادامه داد ...

_ حواست باشه بهونه نیاری زن حرف گوش کن باش ...

من برات طلا ...لباس خوراک همه چیز میخـ..._رم توام برام عاشقی کنی کافیه ...

لاله گوشمو اروم گا_ز گرفت ...

با نق نق کردن طلا خواستم بشینم که گفت : ببین اینا مزاحمن ...

میبینی من مقصر نیستم ...من میخوام با تو ارامش داشته باشم نمیرارن ...

با عجله گفتم : بزرگ میشه راحت میشیم‌...

 فوتی کرد و دستمو بین دست نگه داشت ...

نشستم و با یه دست طلا رو تکون میدادم تا اروم بشه ...

نوک انگست هام رو میبو.._سید و دستمو روی شکمش میکشید ...

خسته از رو تخـ..._ت بلند شد و گفت : بهش شیر بده ...

به سمت درب میرفت که یهو چرخید و گفت : شاید بجه ها رو با خاله ات بزارم اینجا زندگی کنن و من و تو تنها و دوتایی بریم یجایی که دست کسی بهمون نرسه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
اره بخدا حالا اولاش واسه اینکه مخاطب رو جذب کنند زیاد میزارن ولیبه جاهای حساسش که می‌رسه دو روز ... : /discussion/topic/11301862/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86?postId=296996096


عزیزم من اصلا نمی خاستم برای اینکه پر بازدید کنم رمان بزارم من برای دل خوش خودم گذاشتم که با این طور پیام شما مواجه شدم صبر ندارید نخونید داستانو کنه منت سر من نذارید هی بعدشم نت نداشتم یعنی دیوانه نیستم شما رو توی خماری بزارم 🙃

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
عزیزم من اصلا نمی خاستم برای اینکه پر بازدید کنم رمان بزارم من برای دل خوش خودم گذاشتم که با این طور ...

کاملا مشخصه 

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

شما به ما اول میگی هر شب ساعت ۸ میذارم 

بعد ما میایم میبینیم شما نذاشتی 

دوباره هر شبت میشه یه شب درمیون 

بعد اونم چند روز کلا نمیذاری 

به نظر نمیرسه هدفت چیزی جز پربازدید باشه 

موفق باشی

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
شما به ما اول میگی هر شب ساعت ۸ میذارم  بعد ما میایم میبینیم شما نذاشتی  دوباره هر شبت م ...

عهههههه پس شمام فکر میکنی من فقط میخام پر بازدید کنم باشه پس من دیگه نمیزارم

حتما ازم میخاستین وقتی مشکل خانوادگی پیش اومده بیام پیش شما تا براتون رمان بزارم

وقتی میخام برم عروسی گوشیم که سری شارژش تموم میشه با خودم ببرم هوم

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم به سمت بیرون میرفت یهو چرخید و گفت : شاید من و تو بریم یجایی که دست کسی بهمون نرسه ...جایی که فقط دوتایی باشیم ...

خیره به رفتنش شدم با صدای بسته شدن درب به خودم اومدم ...

طلا شیر میخواست و بهش شیر دادم ...

اروم نمیشد شیرم عصبی بود و اونم حس میکرد ...

هوا داشت رو به تاریکی میرفت ...

روزهای سرد دلگیر زمستون ...

 خدمتکار شام پخته بود و رفته بود ...

اکثر شبها میرفت ...

بوی پلو و خورشت میومد ...

خیلی وقت بود که غذا ها برام مزه نداشت ...

خیلی وقت بود دلم برای اون ابگوشت های پر دنبه دهمون تنگ شده بود برای صدای گاو ها خروس سحر خـ..ـون ...

برای کوچه هاش و درخت هاش ...

امیدی نبود دوباره قسمت بشه پام به اونجا برسه ...

امیدی نبود حتی نفسی برای فردا باشه ...

اخرین چیزی که به سرم میرد گـ...._شتن خودم و بجه ها بود ...

من نمیتونستم‌ تسلیم تخـ...ـت اون بیمار بشم ...

من مرجان بودم من تـ...._ن به هر خفتی نمیدادم ...

من حریف ار.._بابی شده بودم که کسی جلوش نمیتونست نفس بکـ..._شه ...

من به همون سادگی ها نمیتونستم خودمو ببازم حتی اگه سهمم مر.._دن بود ...

حتی اگه دستم به خ الوده میشد ...

هوا رو به تاریکی بود و چادر سیاه شب داشت پهن میشد ...

هر از گاهی صدای سگ ها میومد ...

خیلی وقت بود صدای درب رو حتی نشنیده بودیم ...

خاله میخواست میز شام رو اماده کنه ...

بعد از اون روزها از اتاق اومده بودم بیرون ...

فردا روز دهم بود و قرار بود شبش عقد کنیم ...

اقا محرم با تعجب رفت پشت پنجره به ساعت نگاه کرد نزدیک هشت بود ...

نمیدونم چرا دلم شروع کرد به شور زدن ...

خاله به من نگاه کرد و هر دو بهم با دلشوره خیره شدیم .

محرم یجوری بود انتظار کسی رو نداشت کی بود که اومده بود ...

رو به جمشید که اسباب بازیشو میکو....بید گفت: ساکت باش ببینم کیه ...

خاله جمشید رو اروم کرد... 

سگ ها داشتن خودشون رو تو قفس میـ...ـکـ...ـشتن ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792