محرم ازم فاصله گرفت...نزدیک طلا میرفت ...
با اخم گفت: خوابیده ...اروم ...
خـ...م شد طلا رو که ببو...سه از شـ..ـدت نگرانی لباسها رو تو دستم چـ...ـنگ زدم...
اما فقط نوازشش کرد و گفت: دختر داشتن خیلی خوبه ...
پتو رو روش کشید و با لبخندی نگاهم کرد ...
_ نشد ...فرصت نکردم بهت هد..._یه ای بدم...حتما برات یچیزی میخـ...رم ...
اگه دوست داری خودت بگو چی میخوای ...خوب فکر کن بعد بگو من تو خونه ام ...
چشمی گفتم و دعا کردم فقط بیرون بره ...
اما لبه تخـ.ـت نشسته بود و خیره بود بهم ...
خودمو با لباسها مشغول کردم هر لباس رو دهبار باز میکردم و تا میزدم تا تموم نشه ...
کلافه دستشو دراز کرد و غر..._ید ..
_ بسته خسته شدی بیا اینجا ...
پاهام توان نداشت به سمتش قدم بردارم اما چاره نبود و جلو رفتم بی حس بودم ...
روی پــ..ـاش زد و اشاره کرد اونجا بنشینم ...
لبخند زدم و گفتم : شما چای نمیخورین خیلی هو..._س کردم...
اصلا انگار نمیشنید ...دستمو کشید روی پاش نشستم ...
محـ....کم روی پام ز...د جوری که جاش میسو...خت ...
خندید و گفت : چه صدایی داشت ...
از د_رد اشک تو چشم هام جمع شد ...
کمـ.ـرمو چسبید و روی تخـ...ـت درازم کرد ...
خدایا چرا اون لحظه جونم رو نمیگرفتی چرا تمومش نمیکردی ...
کنارم دراز کشید و هر دو به سقف خیره شدیم ....
ا_هی کشید و گفت : یکم دیگه از اینجا میریم ...
اینجا رو دوست ندارم ...
وقتی میام نزدیکت حس میکنم مهلقا ناراحت میشه و میبینه ...
یه خونه دیگه باید بگیرم ...
یه خونه بزرگتر که طلا و جمشید اتاق هاشون رو داشنه باشن و بقیه بجه هامونم راحت باشن ...
سرمو چرخوندم به نیم رخش خیره شدم ...
بجه هامون مگه میشد من از اون بجه بدنیا بیارم ...
_ خدا کنه همشون دختر بشن ...
میخوام با چند تا از دوست هام صحبت کنم برای طلا سه جلـ.ـد بگیرم به اسم خودم ...
بزرگ که بشه یوقت فکر نکنه به من نامحرمه ...
سرشو چرخوند سمتم با خنده نگاهم کرد ...
🍁🍁🍁