2777
2789

اقا محرم به بشقاب دست نخورده ام نگاهی انداخت ...

_ مرجان تو که مر...غ سرخ شده دوست داشتی ...

_ دوست داشتم اما امشب میل ندارم ...

_ هر وقت گرسنه شدی بگو برات میارن اتاق ..

از پشت میر بلند شد و نزدیکم شد ...

با محبت دستی به صورتم کشید و گفت : من خیلی خسته ام ...شب بخیر ...

شب بخیر که گفتم رفت ...

خاله نگران بود و گفت: وقتشه مرجان ؟‌

نمی خواستم باور کنم نمیخواستم وقتش شده باشه ...

با بغض گفتم : از غروبی یکم د_رد دارم اما چیز جدی نیست ...

با اشک جمع شده تو چشم هام نگاهش کردم ...

_ شش ماه شد نه ..؟

_ نه پنج ماه و چند روز ...

_ نتونستیم فـ.ـ..ـرار کنیم نتونستیم بریم ...

امشب نشه بالاخره این بدنیا میاد و چاره ای ندارم جز سر خـ...ـم کردن ...

خاله قاشق رو تو بشقاب گذاشت و اونم اشتهاش کور شد ...

ترجیح دادم برم تو اتاق ...

خاله کنارم بود ...

د_ردها هنوز خیلی زود بودن ‌‌‌.بیشتر تر....س بود ‌..

اونشب خاله کنارم خوابید ...

چند ساعت بیشتر نخوابیده بودم ...

در..د کمرم هم اضافه شد ....واقعا وقتش شده ...

نفس هام عمیق شدن ...

غیبتم‌ بیرون اقا محرم رو نگران کرد و با ضـ...._ربه ای به درب اومد داخل ‌... 

روی تخت نشسته بودم‌...

هر از گاهی که د_رد میومد پتو رو چـ...نگ میزدم ...

اقا محرم نگران جلوتر اومد ...

_ چی شده مرجان ...

موهام عر...ق کرده بود ...

اقا محرم با نگاهش به خاله جواب میخواست ...

خاله اهی کشید و گفت: د_رد داره اما هنوز زوده ‌... 

اقا محرم دستپاچه گفت: وقت زایمان شده ؟‌

خاله تایید کرد ...

_ دکتر خبر میکنم‌...

_ هنوز خیلی زوده اقا محرم ...

_ زود نیست ...

باید یه دکتر اینجا باشه ...

میخواست با عجله بیرون بره که برگشت و دستهامو بین دست گرفت ...

_ نتر...س ...من هستم‌...

از بودن اون بود که میتر...سیدم ...تنهاتر...س من اقا محرم بود ...

دستی به موهام کشید و گفت : دراز بکـ....ش ...

دستپاچه بود

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم انگار قرار بود بچه خودش بدنیا بیاد که اونطور هیـ..ـجان داشت ...

خاله کف دست هامو میما...لید ...

در_د هام جلوتر میرفتن و بیشتر میشدن ...مثل اولین زا_یمان نبود اما باز در...د بود ...

با اینکه خیلی خوب استراحت کرده بودم اما بازم جـ...ـسمم ضعیف بود ...

ظهر گذشته بود درست روز بیست و هشتم اذر بود چیزی به یلدا نمونده بود به شبی که قرار بود طولانی باشه ...

خاله موهامو دستمال کشید تا عر....قم خشک بشه ....دیگه نمیشد تحمل کرد ...

دکتر زن اومده بود ...

اون یچیز میگفت و خاله چیز دیگه و من داشتم از د...رد به خودم میپیچیدم‌...

از د...رد تند تند نفس کشیدم و خاله رو صدا میزدم‌...

اقا محرم داخل نمیتونست بیاد ....


چـ....._نگی به بالشت زدم و فر..._یاد زدم ...

_ بدنیا بیا ...بیا دیگه ...

دکتر نگاه میکرد و خاله با حر...ص کنارش زد ...

_ برو کنار تا هم مرجان و هم بجه تلف نشدن ...

خاله شـ....ـکمم رو فشـ...ـرد و گفت : ز....ور بده مرجان ...

صدای گریه اش تو اتاق پیچید ...

بالاخره انتظار پایان گرفت و دخترم بدنیا اومد ...

یه دختر که هیچ شباهتی به من نداشت ...

نمیدونم لطف خدا بود یا نه که اون دختر از صورت خانم‌ بزرگ الگو برداری شده بود ...

حتی رنگ‌ چشم هاش هم به اون رفته بود ...

خاله بچه رو لای ملحفه پیچید و روی سیـ.ـ...نه ام انداخت ...

جفت رو به دکتر داد و با اخم گفت: خیلی زحمت کشیدی برو بگو اینو خاک کنن ...

خسته شدی ...

دکتر کلاقه از دست خاله بیرون رفت ...

صدای دست زدن میومد و همه با خبر شدن بچه دختره ‌..تو زبلی و فرزی رو دست خاله نبود ...

زیرمو تمیز کرد ...


انگار نه انگار خ همه جا رو برداشته بود ...

روی تخت نشستم ...جونی نداشتم که حرف بزنم اما چهره اون دختر داشت بهم جون میداد ...

خاله سیـ.._.نه امو تو دهنش انداخت و گفت: خیلی کوچولوعه .‌..

حتی از دوقلوهام هم ریزتر بدنیا اومده بود ...

کلا تا ارنج خودمم نمیرسید ...

سرش مو داشت خانم بزرگ موهاش خرمایی بود و موهای دخترمم خرمایی ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

به چهره اش خیره موندم ...

خاله با لبخندی گفت : بزار ببینم میتونن برات گوشتی جگری چیزی بخـ...رن بپزم ...

خاله سنجاقی به لباسم زد و گفت: باز نکن تا روز چهلمت ...

دخترم اروم بود و خواب ...

خاله لباسهاشو تـ...ـنش میکرد و با چه شوقی نگاهش میکرد ...

نا..._فشو سرمه کشید بست و گفت : چقدر شبیه خانم بزرگه ...

_ توام متوجه شدی خاله خیلی شبیهشه ‌... 

_ اره ادم کور هم ببینه متوجه میشه ...

اقا محرم دیگه طاقت نداشت و وارد اتاق شد ...

هیجـ...ـان اون بیشتر از ما بود ...جلو اومد از بالای سر به دخترم نگاه کرد و گفت: دختره ...مرحبا بهت مرجان ...

خاله دخترمو کنارم گذاشت و گفت : اقا محرم میشه بگین جگری گوشتی چیزی بخـ....رن ...همینطوریش مرجان جونی نداره ...

الانم که زا_ییده ...

اقا محرم کنارم نشست ...موهامو مرتب میکرد و گفت: براش گوسفند خر..._یدم الان براش کباب میکن ...

معذ...ب خودمو عقب کشبدم و گفتم : اقا محرم ممنون ...

_ حرف نزن ...

هیچی نگو بالاخره داره میاد روز من و تو ...زود سرپا شو میخوام لباس عروس تـ...ـنت کنی میخوام تاج بزاری رو موهات و بشی عروس من .....

خاله رفته بود برام جگـ..ـر کباب کنه ...

لبهام میلـ...ـرزید از شـ...ـدت اون کلمات دلم رو چـ...ـنگ میزدن ...

اقا محرم خیلی جلو اومده بود بازدم نفس هاش بهم میخورد درست تو صورتم میخورد ...

به لبهام نگاه میکرد و گفت : چه رنگی چه لعابی داره این لبها ...

سرشد جلو میاورد میخواست لبهامو ببو....سه ...

قلبم نمیزد انگار برای ثانیه ای مر...دم و نتونستم نفس بکـ....ـشم ...

اما خاله به موقع صداش اومد هنوز بیرون اتاق بود ...

_ زود کباب کنید بیارین گوشت هم بیارین ...

اقا محرم خودشو عقب کشید و با تاسف گفت : نمیزارن ...

نفس راحتی کشیدم ...

خ دوباره تو رگ‌ هام جریان پیدا کرد ...

خاله یه مـ..ـشت خرما اورده بود و گفت : همشو باید بخوری مرجان ...

بهونه و نمیتونم نداریم ....

اقا محرم دونه دونه تو دهنم میزاشت و هسته هاشو تو مـ...ـشتش جمع میکرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با محبت نگاهم میکرد ...

به دخترم چشم دوخت ...

_ اسمشو چی بزاریم ؟

چقدر صدای قباد واقعی تو گوشم پیچید ...طلا اون دوست داشت اسم نوه اشو بزاره و گفتم : طلا ...

محرم پسندید و چشم هاش برقی زد ...

با محبت به طلا نگاه میکرد ...

_ طلا خانم خوش اومدی ...

خاله اجازه گرفت تا استراحت کنم محرم دستمو بین دست گرفت و پشتشو بو...سید ...

ا_هی کشید و گفت : خداروشکر اینجایی ...

سرم پایین بود و گوش میدادم اما دلم چیزی دیگه میخواست ...

دلم قباد رو میخواست با تمام کم لطفی هاش با تمام بداخلاقی هاش ...

ادمی به همین زنده است به اینکه یکی رو بی دلیل و بی منطق دوست داشته باشه ...

منم قباد رو بی منطق دوست داشتم اون دوری بیشتر دلمو زنجیرش کرده بود ....دروغ گفتن که از دل برود هر انکه از دیده رود ...

از دیده ام دور بود اما وصله دلم بود ...

 محرم بالاخره رفت ...

پلک هام سنگین میشدن و خوابم برد ...با صدای نق نق طلا چشم باز کردم گرسنه بود ...

خاله کاسه کاچی رو روی پاهام گزاشت و گفت: بخور بزار بچه جون بگیره ... 

انقدر کاچی چرب بود که به ز...ور خوردم ...خاله طلا رو مثل خودم دوست داشت ...

بین دستهاش تکونش میداد و گفت : یاد بدنیا اومدن خودت افتادم‌...اقام‌ چقدر مادرتو فحـ...ش میداد که چرا باز دختر زا_ییدی ...

_ خدا بیامرز اصلا دوستمون نداشت ...

_ اره خدا بیامرزدش هیچ کسی رو دوست نداشت ...

_ تو رو دوست داشت خاله ... 

_ نه بابا کجا دوستم داشت ...

_ ولی یجورایی ازت حساب میبرد ... 

_ مادرت درست مثل مادرم بود بی زبون اما من از بچگی حریف همه بودم مثل تو ...

تو هم حریف همه ای ...

طلا شیر میخورد و لطف خدا بود که شیر داشتم ...

خاله دونه دونه جگر رو از سـ..ـیخ میکشید و فوت میکرو و با دست خودش تو دهنم میزاشت ...

اگه اونم نداشتم دیگه چه امیدی بود برای زندگی ...

خاله تمام دلخوشی و یار من بود ...

تمام ار...تش من خاله اقدس بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بعد زا_یمان فکر و خیال هم با اون جفت تو باغچه د_فن شد ...

روز به روز پر انرژی تر و روبه راه تر میشدم‌...

در برابر تقدیر سر خـ..ـم نکرده بودم ولی طلا انقدر شیرین بود انقدر برام عزیز بود که فرصت نمیکردم دیگه غصه بخورم ‌‌‌...

وقتی چشم هاش رو باز میکردم دلم ضعف میرقت برای اون چشم هاش ...

خیلی چشم درشت بود ...

خیلی سفید و تو دل برو ...

پنج روز از بدنیا اومدنش میگذشت که نا_فش افتاد ...

اقا محرم هر روز شیرینی میخر...ید و اونم خیلی خوشحال بود ...

نمیتونستم خوشحالیشو درک کنم ...

نه اون بجه مال اون بود نه از خ اون ...

با هیچ نسبتی چرا اونقد ذوق داشت ....

یوقت ها با خودش حرف میزد ...

یجوری میشد قیافه اش عوض میشد ...نه من بلکه همه متوجه میشدن ...

ثریا نبود و نمیتونستم دلیل نبودنش رو بپرسم‌...

طلا هم روز هم شب خواب بود و کوچکترین از...اری بهم نمیرسوند ...

جمشید کنجکاو فقط میخواست بهش دست بزنه ...

روی تخت بودم و طلا روی دستم خواب بود با نوک انگشتم موهاشو مرتب میکردم ...

اقا محرم کنارم نشست و گفت : ببین خدایا چقدر کوچلو ...

خـ...م شد پای طلا رو بو....سید ...

جمشید تا اون لحظه حتی جلو نمیومد اما یهو اومد بالای تخت و نمیدونم از سر حسادت بود یا بجگی که با کف دست زد تو صورت طلا ...

خاله به صدای من عقب کشیدش ...

دلم‌ نمیومد دعواش کنم و گفتم :این نی نی نباید ا....خــ. ـ.ش کنی ‌... 

اصلا حواسم به محرم نبود ... 

اولین کمــ..._ربندش که به تـ...._ن جمشید نشست صداش قلب منو پا...._ره کرد ...

_ پسره حر...._ومزاده لنگه اون باباتی ...نباید میزاشتم اینجا بمونی ...

قبل از اینکه دومی رو بز...نه طلا رو روی تخت پر....تاب کردم دست پاچه بودم و خودمو روی جمشید انداختم ...

خاله با ا....لـ...._تماس دست اقا محرم رو گرفت ....

_ غلط کرد دیگه نمیزارم بیاد اینجا ...

خاله جمشید رو که از د_رد کباب میشد رو از پشتم قاپید و بیرون دوید ...

انقدر قلبم تند میزد که داشتم از حال میرفتم ...

محرم دندون هاشو بهم میفشرد و صورتش خـ...._س عر._ق بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

محرم از شدت عــ.ـصبانیت دندون هاشو بهم میفشرد ...

تمام صورتش خـ..._یس عر..._ق بود ...

کمـ...._ربند رو با حر..._ص انداخت و گفت: لنگه اون باباشه ...

باید یه قـ...._بر براش بکنم ...

گوشهام میشنید اما دلم میلـ...رزید ...

طلا از شـ..دت پر...تابم گریه میکرد و به سمتش رفتم ...

بغـ...ـلش گرفتم و سعی کردم ارومش کنم ...

اشک هام روی صورتش میریخت ...

چشم هاش رو بست و اروم خوابش برد ...جای دست جمشید روی صورتش مونده بود...

صدای اون د_رد و اون صورت تر..._سیده اش داشت خـ..._فه ام میکرد ...

اونجور که ز..._دش بجه ام کباب شد از د._رد ...

درست ندیدمش که خاله بردش ...

کاش جای اون هزارتا به تـ...._ن من میزد اونجور به خداوندی خدا در...د کمتری رو حس میکردم ...

محرم میومد نزدیک اشکهامو با عجله پاک کردم ...

اود کنارم و گفت : خوابید ؟‌

با سر گفتم اره ...

نفس راحتی کشید لبه تخت نشست ...

بشقاب پسته رو کنار هل داد ...

_ پسره زبون نفهم .هنوز نمیدونه من کی هستم ...وقتی مهلقا مر....د اون دوتا پسر نــ..ره خر هم همینطوری بودن ...

نمیتونستم تحملشون کنم‌...

با حرف هاشون از...._ارم میدادن ...

مهلقا رو به ز..._ور بردن دفـ...._ن کردن ..من میخواستم برای همیشه نگهش دارم‌...

اما اونا نزاشتن ...

اونشب وقتی گـ...._🌱شتمشون صدای خندهام همه جا بود ...

اندازه جمشید که بودن دور درخت گردو تو حیاط بازی میکردن ...

همونجا زیر همون درخت هم خاکشون کردم ....

سرمو بالا گرفتم ...

پشتش به من بود ...

اب دهنمو با تر.._س قورت دادم ...چی میگفت ...مگه پسرهاش امر..._یکا نبودن ...

_ جمشید هم با_ید همونجا خاک کنم ...

نمیخوام بزرگ بشه بشه موی دما..غ من ..اگه یکبار دیگه بیاد سمت طلا کارش تمومه ...

لبهام رو از هم کندم و گفتم : پسرات کی از امر..._یکا اومدن ؟‌

تک خنده ای کرد ...

_ خودم به همه گفتم امر..._یکا هستن ... 

اونا همینجان زیر خاک ...

با همین دستها خاک ریختم روشون ...

اونا میخواستن برن ...میخواستن ما_ل و امو...ال رو بردارن برن ...میگفتن پدرمون به ما چه ...

به ما چه که تنهاست ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

لایک

آقا نیستم هی نگین مردی  😐   💙یه اس اسی ام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ               (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات)                                                                       تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود.      شاید یروز منم به ارامش رسیدم نرسیدمم نرسیدم اصلا  به جهنم بچرخ تابچرخیم 😂 میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂                                    

جای قشنگ داستانه شما دیگه نمیذاری خب وقتی داستان کامل نشده برا چی میذاریش


اره بخدا حالا اولاش واسه اینکه مخاطب رو جذب کنند زیاد میزارن ولیبه جاهای حساسش که می‌رسه دو روز یه بارم نمیزارن


اون دوتا پسر بعد مهلقا به فکر من نبودن ...اونا خودشون خواستن ...

بشـ...دت شو..._ک شده بودم...

چه تر..._س بدی تو دلم انداخت ...

چه تر..._سی که ناخواسته زیرمو خـ....یس کـ..ردم ....

محرم سرپا شد و همونطور پشت بهم بیرون رفت ...

تکون نمیتونستم بخورم ...

نه حرفی نه تکونی ...

خاله اومد داخل و گفت : مردک مریض چطور دلت اومد دستت بشکنه ...دست رو نتیجه خانم بزرگ دراز میکنی ...

اگه قباد بود دونه دونه انگشت هاشو میشکست ...

خاله منو که دید از وضعیتم تر..._سید اومد جلوتر ...

_ چت شده تر.... سیدی ؟ جمشید خوبه اروم شد بجه ...

بهش بستنی دادم داره میخوره ...از تر..._س چسبیده به پرستارش ‌... 

ولی تو رو میخواد بهونه تو رو میگیره ...

به خاله چشم دوختم ...

شونه هامو نگران گرفت تکونم داد ...

_ یچیزی بگو مرجان سکته ام نده ‌..

_ گفت پسراشو خودش گـ...._شته تو حیاط زیر درخت گردو دفـ..._ن کرده .‌.

خاله روبروم زانو زد ...

_ چی میگی ؟‌

_ محرم تو حال خودش نبود اون گفت ...همین الان گفت باید جمشید رو هم بکـ.ـ....شه ...

خاله انگشتشو گا....ز گرفت ...

_ مرجان مگه میشه پسراش خارجن ...

_ خودش به همه گفته خارجن ...خاله تا به امروز دیدی حرفی از پسراش بزنه ...یا دلتنگی یا بره دیدنشون ...

خاله سرمو به سیـ.ـ....نه اش فشرد و گفت : اون روانی ...

_ یه بلایی سر جمشید میاره ...

_ نگو ...نگو دختر ...

_ خاله دیدی چطور ز....دش ...دیدی بجه ام از ت....رس چطور شد ...

_ والا من تر....سیدم چه برسه به اون طـ..._فلک ...

_ خاله یکاری کن ...

یجوری بچه هامو بردار و برو ...من میمونم‌...بزار برم بهش بگم ... 

بزاره شماها برین من رو نگه داره ...

_ مرجان من بدون تو جایی نمیرم خودتم میدونی ...

_ خاله بخاطر بجه هام ...

اگه به زبون بگیرمش بگم بجه ها نباشن خوشبخت تریم راضی میشه ...

تو میبریشون ...

_ اون احمق نیست ...اگه بزاره ما بریم قبلش تو رو برای همیشه میبره تا نه نامی ازت باشه نه نشونی ...

از کجا معلوم بزاره ما بریم ...

دیدیش که چطور غیر قابل پیش بینیه... 

چطور کنترلشو از دست داد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خواستگاری

rozalin2098 | 12 ثانیه پیش

مهرایران

کلهپشمکی | 14 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز