محرم از شدت عــ.ـصبانیت دندون هاشو بهم میفشرد ...
تمام صورتش خـ..._یس عر..._ق بود ...
کمـ...._ربند رو با حر..._ص انداخت و گفت: لنگه اون باباشه ...
باید یه قـ...._بر براش بکنم ...
گوشهام میشنید اما دلم میلـ...رزید ...
طلا از شـ..دت پر...تابم گریه میکرد و به سمتش رفتم ...
بغـ...ـلش گرفتم و سعی کردم ارومش کنم ...
اشک هام روی صورتش میریخت ...
چشم هاش رو بست و اروم خوابش برد ...جای دست جمشید روی صورتش مونده بود...
صدای اون د_رد و اون صورت تر..._سیده اش داشت خـ..._فه ام میکرد ...
اونجور که ز..._دش بجه ام کباب شد از د._رد ...
درست ندیدمش که خاله بردش ...
کاش جای اون هزارتا به تـ...._ن من میزد اونجور به خداوندی خدا در...د کمتری رو حس میکردم ...
محرم میومد نزدیک اشکهامو با عجله پاک کردم ...
اود کنارم و گفت : خوابید ؟
با سر گفتم اره ...
نفس راحتی کشید لبه تخت نشست ...
بشقاب پسته رو کنار هل داد ...
_ پسره زبون نفهم .هنوز نمیدونه من کی هستم ...وقتی مهلقا مر....د اون دوتا پسر نــ..ره خر هم همینطوری بودن ...
نمیتونستم تحملشون کنم...
با حرف هاشون از...._ارم میدادن ...
مهلقا رو به ز..._ور بردن دفـ...._ن کردن ..من میخواستم برای همیشه نگهش دارم...
اما اونا نزاشتن ...
اونشب وقتی گـ...._🌱شتمشون صدای خندهام همه جا بود ...
اندازه جمشید که بودن دور درخت گردو تو حیاط بازی میکردن ...
همونجا زیر همون درخت هم خاکشون کردم ....
سرمو بالا گرفتم ...
پشتش به من بود ...
اب دهنمو با تر.._س قورت دادم ...چی میگفت ...مگه پسرهاش امر..._یکا نبودن ...
_ جمشید هم با_ید همونجا خاک کنم ...
نمیخوام بزرگ بشه بشه موی دما..غ من ..اگه یکبار دیگه بیاد سمت طلا کارش تمومه ...
لبهام رو از هم کندم و گفتم : پسرات کی از امر..._یکا اومدن ؟
تک خنده ای کرد ...
_ خودم به همه گفتم امر..._یکا هستن ...
اونا همینجان زیر خاک ...
با همین دستها خاک ریختم روشون ...
اونا میخواستن برن ...میخواستن ما_ل و امو...ال رو بردارن برن ...میگفتن پدرمون به ما چه ...
به ما چه که تنهاست ...
🍁🍁🍁