2777
2789

مامان گلهارو با دست کنار میزد و دنبال جونه ها بود ولی امان از درد اسمون ...

هیچ کسی با هم حرف نمیزد و همه ناراحت یه گوشه نشسته بودبم ...

اقام اصلا براش مهم نبود و اون بیخیالیش بیش از بیش مارو ناراحت میکرد...مامان برای بچه ها غذا کشید و گفت : بیاید یچیز بخورین ...

مرجان دو روزه هیچی نخوردی بیا جلو مادر ...

بهش نگاه کردم و گفتم : هر روز میرفتم نگاه میکردم که ببینم همشون از خاک بیرون اومدن ...

مامان اشک هاشو پاک کرد و گفت : شده دیگه خدا بزرگه روزی دست خداست ...

_ مامان اونا نباشن محصولی نداریم امسال چیکار کنیم ؟‌

اقام سیگارشو خاموش کرد و گفت " من میرم شهر یه کار پیدا میگنم شماها غصه نخورین ‌..

اب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم " اقا چی میگی کدوم کار ء؟

صدای خاله اقدس بود که گفت : مرجان بلند شو از عمارت اربابی خبر اوردن ...

هرکی زمینش سیل برده بره عمارت ارباب میخواد خسارت بده ...

دهنم باز موند و بابا کفت " باز کی میخواد سر به سرتون بزاره ...ارباب جون به عزرائیل نمیده ...

خاله اخمی کرد و گفت : مگه بچه ایم ...بلند شو مرد همه هجوم بردن ...اونی که زمینشم سالمه رفته ...

رحمان با عجله اومد داخل و گفت : عمو ...عمو ...

رحمان هم همونو گفت و من و رحمان به هم خیره موندیم ...واقعا ارباب میخواست به مردم کمک کنه ...

رحمان به اقام گفت : ماشین اوردم بریم عمو ؟‌

مامان با اخم گفت : عمو رو کجا ببری ...مرجان رو ببر ...عموت زبون داره حرف بزنه ...

رحمان متعجب گفت : اونجا جای زن نیست زنعمو ...

مامان کفش هامو جلو پام انداخت و گفت : مرجان صدتای پدرش مرده ...اقدس هم میاد ....

رحمان سکوت کرد و خاله گفت : درست میگه بیا بریم‌...

روسری کوتاهی روی سرم انداختم و گره زدم ...

رحمان پشت فرمون نشست و گفت : کاش عمو میومد ..‌.

با حرص روی پاش زدم و گفتم : یادت نره جونتو مدیون منی ...

_ یادم نرفته ...

راه افتادیم و مردم هجوم میبردن عمارت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

 

نمیدونم چرا یهو دلم لرزید از اینکه تو اون عمارت قباد هم بود ...

قباد پسر ارشد ارباب بود ...اون از روزی که رفته بود پی اون ارد و گندم رو نگرفته بود ...

خاله اقدس مدام میگفت اگه راهمون ندان ...

باید بگیم ما همونی هستیم که جونن قباد خان رو نجات دادیم‌...

داشت نقشه میکشید و من به قباد فکر میکردم‌...

چرا تصویرش اون لحظه که روی زمین افتاد و من روبروی صورتش افتادم اون نگاها از سرم بیرون نمیرفت ...

با صدای رحمان به خودم اومدم به درب بزرگ عمارت اشاره کرد ووگفت : ببین کیا اومدن ...حیاط شلوغ بود ولی همه بی صدا نشسته بودن ...

رحمان ماشین رو پارک کرد و گفت : بریم ...

خاله صلواتی فرستاد و گفت : بچه که بودم یبار اومدم اینجا ...

یه حیاط سنگ شده بزرگ و یه عمارت بزرگ وسطش ...

چه ابوهتی داشت اونجا ...

چه جلال و منظلتی بود ...یه لحظه خودمو تو لباس های رنگی تو اون عمارت دیدم ...

روسریمو سفت کردم و رفتم داخل ...همهمه نبود و همه انگار تو زندانن اروم بودن ...

یه نفر کنار عبدی نشسته بود و اسم هارو مینوشت ...

جلو رفتم و سلام کردم‌...عبدی با دیدن من گفت : زمین شما هم خسارت دیده ؟‌

_ همشون از سر سیلگاه تا تهش برای ما بوده 

اون شخصی که مینوشت گفت : مگه میشه ؟‌

_ بله ...

_ اسم پدرت چیه بگو خودش بیادتو رو چرا فرستاده مگه اینجا بچه بازیه ...

بدجور بهم برخورد چشم هامو ریز کردم و گفتم " به قباد خان بگو مرجان اومده ...

عبدی خنده اش،گرفته بود و همونطور که دستشو رو شونه اون مرد میزاشت گفت " بنویس این دختر همون خانواده ای هستن که ما رو نجات دادن ...

مرد دوباره نگاهم کرد و گفت " باشه ...

رو به عبدی گفتم : کی خسارتمون رو میدن ؟‌ 

،_ اول باید معلوم بشه کیا واقعا خسارت دیدن و کیا الکی اومدن اینجا ..

به هم محلی هام نگاهی انداختم و گفتم " من میتونم بگم ...

_ چه خوب بزار به ارباب خبر بدم ...

عبدی به سمت داخل رفت و من از تو سینی که کارگرا چای میچرخوندن یه استکان برداشتم 

اون عمارت خیلی بزرگ بود ..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

 با خودم میگفتم چطور اینجا رو تمیز میکنن که انقدر مرتبه ...

حواسم پی درها ها بود که عبدی کفت : 

بیا بالا ...

از بالای ایوان بزرگ و سرتاسرشون صدام میزد ...

همه متعجب به من نگاه میکردن وخاله گفت " کجا میری ؟‌

_ دنبالم بیا خاله ...

اتاق بزرگی بود جای خالی نداشت و جای حصیر و گلیم فرشدست بافت داشتن ..


ارباب ناهار میخورد و گوشت و پلوش دهنمو اب مینداخت ...

سلام کردم و چقدر در حضورش حاضرشدن سخت بود ...

چه سفره رنگینی برای یک نفر انداخته بودن اون همه خوراک همه ابادی ما بود ...

گازی به تکه مرغ زد و گفت : تو دختر اون مردی که پسرمو نجات داده ؟‌

با سر گفتم بله و جرئت نمیکردم حرف بزنم ...

سرتا پامو برانداز کرد و گفت : اونایی که خسارت دیدن رو معرفی کن ...خودتون چی خسارت دیدین؟ ...

خاله با لکنت گفت : ما همه زمین هامون به گل نشسته ...

ارباب از لای دندونش گوشت هارو با نخ در اورد و گفت : قباد خان که اومد با اون صحبت کن ...بهش بگو کیا حق دارن و کیا برای شکم سیری اومدن ...

چشمی گفتم و اشاره کرد بیرون بریم ...

اون داخل نمیشد نفس بکشم و بیرون اتاق که رفتیم نفس راحتی کشیدیم‌...

خاله گفت : همچین هم که میگن‌بداخلاق نیستا ...

به پهلوش زدم و گفتم ،د نکنه چشمت رو گرفته ء؟

خاله خودش ریز خندید و گفت " من از این شانس ها ندارم ...

_ میخوای به قباد خان بگم...

یه بند بندازی صورت و یه رژ بزنی اون پیراهن دو بندهارو بپوشی میدونی چه خوشگلی میشی مثل هلو ..

یهو بیا برو تو گلو ...

_ اره چین و چروک های منو ببینه قش میکنه ‌..

_ نخیر خاله بزار من اون لباسهارو بپوشم ...موقع راه رفتن قر بدم‌ حتی اون قباد خان نمیتونه ازم چشم برداره ...

صدای سرفه کسی مارو شکه کرد ...

اروم چرخیدم و به پشت سرم‌نگاه کردم‌...قباد خان بود ...

همونطور بزرگ و با ابهت ...

اب دهنمو به زور قورت دادم یاد اون روز افتادم اون روزی که زدمش ...

نگاهم میکرد بی ترس و بی پروا بهم خیره بود ...

اروم سلام کردم و خاله اروم گفت : شنید چی گفتیم 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله اروم‌ گفت " شنید چی گفتیم ؟‌

اب دهنمو قورت دادم و گفتم : اره فکر کنم‌...

دو بنده و رژ لب ...اگه به ارباب بگه شب میاد سراغت شانس بهت رو کرده خاله...

خاله اخم کرد و گفت : زبونتو تا کوتاه نکردم ساکت شد ...

قباد با اخم تو ابروهاش گفت : پچ‌پچ برای چیه ؟‌

خاله گفت : قباد خان کمکمون کن همه زمین های ما به گل نشسته ...همه بزرهامون از بین رفته ...

قباد سری تکون داد و گفت : در جریانم باید ببینم‌ کدوم ها حقیقت میگن ...

تو صورتش نگاه کردم و گفتم: من میتونم کمک کنم ...

راه افتاد و گفت : دنبالم بیاید ...

پشت سرش راه افتادیم ... وارد یه اتاق شد و با هم وارد شدیم ...

یه سفره رنگی پهن بود و گفت " تا ناهار بخورین منم کارهامو انجام میدم بریم ابادبتون ...

خاله چشمش برقی زد و گفت : رحمان هم هست اگه اجازه بدین اونم بیاد ....

به من نگاه کرد و گفت : رحمان نامزد توست ؟‌

یجور خاص نگاهم کردو پرسید گفتم : نه ..

_ پس چرا سرتون همش تو گوش همه ...؟

_ پسر عموی منه از من بزرگتره ولی از بچگی با هم دوست بودیم‌.

قدمی جلوتر اومد ...نگاهش دقیق تر شد و گفت : همدست چی ؟ 

همدست هم هستین ؟

لبخند رو لبهام ماسید و نگاهش کردم‌...چی میگفت ...

ابروهاشو بالا داد و گفت : شما خیلی به من لطف داشتین ...

به سفره اشاره کرد و گفت : بفرمایید ...

میگم پسر عموت هم بیاد ...

پشت به ما بیرون رفت ...خاله با عجله شروع کرد به خوردن و من تو جا خشکم‌ زده بود ...

منظورش چی بود نمیتونستم درک کنم‌...

رحمان خوشحال اومد داخل و گفت: خوب شد سیل اومد ...جلو رفت و من هم برای خوردن ناهار رفتم ...

گرسنه بودم و غذا خوردم ولی فکرم درگیر بود ...

رحمان تو جیب کتش تکه های مرغ رو گزاشت و گفت: برای احمد و مصطفی ...

برای برادرهام برداشت و خاله گفت : بچه هام‌ اونا هم گرسنه هستن ...

حرفهای قباد رو تو ذهنم‌ مرور میکردم یعنی میدونست و داشت بهم میفهموند که من چیکار کردکردم

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با صدای خدمتکار قبا خان اومد و گفت : بفرمایید قباد خان منتظرتونن ...

بیرون رفتیم و همه تو حیاط بودن ...

قباد خان‌ از تو حیاط گفت : ماشین منو بیارین میریم ابادی باید خودم با چشم ببینم‌...

به من اشاره کرد سوار شم ...

و خودش رفت پشت فرمون نشست ولی رحمان گفت : تا جایی که میشه پیرها رو سوار کن ...

خاله اروم گفت : منم‌بیام ...

_ نمیدونم خاله ...

_ من با رحمان میام‌...حواست باشه دختر زبون درازی نکنی ...

زنها و پیرها عقب ماشین قباد جای گرفتن و من با اجبار باید جلو مینشستم ...

روسریم رومحکمتر بستموووگفتم ؛ حداقل تنها نیستم باهاش ...

راه افتاد و به روبرو خیره بود و گفت : چندتا زمین هاتون از بین رفته ؟‌

_ همشون ...

_ اره همشون قباد خان ...سیل تو مسیر زمین های ما بوده..دوتا زمین خاله و ده تا زمین دیگه هست ...

تا اونجا حرفی نزد ...رسیدیم و همه جارو با چشم دید ...دید که خیلی وحشتناکتر از اونی بود که تصورشو میکرد ...

اسم هامون رو عبدی مینوشت و مردم که الکی اومده بودن جرئت نکردن جلو قباد حرف بزنن...

قباد به ته زمین های ما اشاره کرد و گفت : همش برای مادرته ؟ .

بله ای گفتم و ادامه داد ...

خسارت شما رو میدم‌...اون سمت زمین هاش خسارتش کمتره ...

_ بله سیل و خدا هم دست گذاشتن روی ما ...نمیبینیدچطورهمه چی رو بهم ریخت ....من خودم اینجا جونه هارو هر روز میدیدم‌....

_ درست میشه ...قلم و ‌کاغذ دستم داد و گفت " اسم اهالی رو تو بنویس و خودش به سمت مردم رفت ....از دور رفتنشو نگاه میکردم با ابوهت قدم میزد و هر قدمش خاک رو زیر پاهاش بلند میکرد ...

اسم هارو نوشتم و خیلی ها به دروغ اسم گفته بودن ....من تایید کردم کیا حق دارن و کیا ندارن .

خاله اشاره میکرد اسم اونم بنویسم ...

قباد برگشت سمت من و گفت: تموم شد ؟‌

برگه رو به سمتش گرفتم و گفتم " خیلی وقته ...

_ چقدر اهالی اینجا دروغ گو هستن ...اینایی که تو نوشتی نصف کسایی که اینجان ...

شونه هامو بالا انداختم و ادامه داد ...ماه پشت ابر نمیمونه ...

دستی برام تکون داد و من متوجه حرفهاش نشدم‌....




🥺😬😲ینی ب نظرتون قبادمیدونه؟خیلی دیگه بدجورداره اشاره میکنه به این قضیه...چی میشه بلاخره خدامیدونه🤦🤷

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد بهم نگاهی کرد و گفت : این رنگ چشم ها خیلی برام اشناست ...

لبخند تلخی زدم و گفتم : ممنون ...

جدی گفت : من تعریف از چشم هات نکردم فقط گفتم‌اشناست ...

با اخم‌ نگاهش کردم و گفتم : ببخشید اشتباه کردم تشکر کردم‌...

با خودکار به دستم زد و گفت : دیگه اشتباه نکن ...🌱

قباد راه افتاد رفت و قرار شد به وقتش هممون رو صدا بزنه ..‌.اون روز تمام فکرم شد قباد و حرفهاش ...

قباد همه ذهن منو بهم ریخته بود ...

از طرف اربابی خسارت برامون اومد و با اون حجم پول میتونستیم سال خوبی رو پشت سر بزاریم ...روزها جلو میرفت و ما هر روز دلتنگتر از قبل دلتنگ مهربان میشدیم ...

مامان براش،سیسمونی میدوخت هرچند ممد اقا گفته بود خودش همه چیز میخواد بخره ‌..


اقام و مامان رفتن شهر و یه گاری مایحتاجمون رو خریدن و اوردن ...

سیل درسته کشاورزی مارو خراب کرد ولی برامون برکت به همراه داشت ...

اواین ماه از پایییز بود تو این مدت خواستگار کم برام نیومده بود ولی هر کدوم رو یجور رد میکردم‌...

بهونم این بود امسال نمیتونم و میخوام بهار تو کشاورزی کمک‌کنم‌و بعد شوهر کنم‌...

اقامم از خدا خواسته حمایتم میکرد که مبادا شوهر کنم و اون مجبور بشه کار کنه ...

حداقل من بودم کسی نمیتونست بهش غر بزنه ....

اولین ماه پاییز بود علی پسر مهربان بدنیا اومده بود ...

یه پسر بود و مامان از خوشحالی نمیدونست چطور خودشو برسونه اونجا...

تا ده روز مامان اونجا موند ک بعد ما برای حموم دهم رفتیم ...

باورم نمیشد شبیه ممد اقا بود کوچلو و بانمک که 

تمام اهالی اون خونه رو بهم ریخته بود ...نمیدونستن چطور ابراز محبت کنن ..

ممد اقا که مرد خجالتی بود ولی در مقابل محبت به پسرش خجالت نمیکشید ...

اقام براش شیرینی گردنبند طلا خرید و با افتخار گردنش انداخته بودد...

ممد اقا سر حرفش بود و یه عالمه براش لباس و وسایل خرید ...

سفره ناهار انداختن مهمونا ناهار میخوردن ...

زن اول ممد اقا نبود و هنوز طلاق نگرفته بوو ...

مهربان بعد زایمان ضعیف شده بود و مامان اصرار داشت بعد چهلم بیاد چند وقت طولانی خونه ما بمونه ...

اما مشخص بود دل کندن از این بچه برای ممد اقا غیر ممکنِ ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بعد از حموم دهم علی که برگشتیم یه خونه تکونی پاییزی با مامان انجام دادیم و دیگه کاری نمونده بود...

اون روز عصر بود که سرنوشت منو رفم زد ...

قرار بود یه خواستگار برام‌بیاد ...عمه ام میگفت از شهر میان و تعریف منو شنیدن ...

حوصله نداشتم و به اصرار مامان کشمش و گردو تو کاسه ها ریختم و تو طاقچه گزاشتم که بیان براشون پذیرایی کنم‌...

یه پیراهن قشتگ‌ تنم کرده بودن و من فقط به اون همه اعتماد به نفس عمه میخندیدم‌...

تو فکر جاهاز بود و خبر نداشت من میخوام داماد رو بیرون کنم ...

چشم به راه بودیم که درب زدن ...

اقام‌ دستهاشو خشک کرد و گفت " برو تو اتاق اومدن تا صدات نزدیم نیای ...

اقام‌ جلوی مامان نقش بازی میکرد ...

رفتم‌ تو اتاق و منتطر موندم تا بیان ...

از گوشه پنجره نگاه کردم‌...مادربزرگ قباد بود اون خانم بزرگ‌بود با یه زن جونتر از خودش اومده بود...

یه مجمه دست عبدی بود و اقام دعوتشون کرد اتاق بغل ...

از سوراخ درب وسط بین اتاق ها نگاه کردم‌...

خانم بزرگ اتاق رو دو نگاهی انداخت و گفت " دخور میشینه رو بخت ،شاه میشینه رو تخت حکایت همینه...

سرفه ای کرد و روی بالشت ها لم داد 

...مامان خوش امد گفت و ادامه داد چی شده خانم بزرگ مسیرتون رو گم‌کردین ؟‌

خانم بزرک به مجمه ها اشاره کرد و گفت : نیست ...

_ کی خانم‌؟‌

_ دختر خوش اقبالت ...

_ متوجه نمیشم ...اهان مهربان رو میگید بله خداروشکر زایمان گرده ...

_ اونیکی رو میگم‌ همون چشم رنگی ...

مامان لبهاش بهم چسبید و گفت : مرجان خطایی کرده ؟‌

_ نخیر اینا پیش کش قباد خان ...برای قباد اومدم خواستگاریش کنم ....اون انگشتر رو دستش کن چند روز دیکه عاقد میارم عقدشون میکنم و میبرمش عمارت ...اونجا براش عروسی میگیرم‌...

مامان و بابا به خانم بزرگ خیره مکندن ...

خودم تعادلم از دست دادم و افتادم زمین ...قباد خان پیشکش ...گیج شده بودم و خانم بزرگ گفت : دخترتون شانسی داره اندازه جهان ...

قباد خان بالاشالی اونو خواسته ...انگار دختر قحطی بود ...

مامان اروم‌گفت : مرجان رو خواسته ؟ 

_ بله دختر بالا مقام شما رو خواسته ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


اقام‌ لبخند زد و گفت : شما مطمئنید؟‌

_ دهبار باید بگم‌...

عبدی هدیه هاشو بزار زمین ...یه لیوان ابی چایی پیدا نمیشه اینجا گلوم خشک شد ...

مامان صدام میزد و خودش به زمین چسبیده بود ...

دست و پامو گم‌کرده بودم‌...چندبار نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل ...

خانم‌بزرگ‌با دیدنم ابروشو بالا داد و گفت : گول این هیکل تراشیده رو خورده یا این صورت و چشم هارو نمیدونم‌ولی دختر بلند بختی هستی ...

دستشو جلو اورد و من جلوتر رفتم سلام کردم‌...

با ابرو و چشم اشاره کرد و گفت: ببوس تا بفهمی بزرگ قباد منم‌...

خم شدم دستشو بوسیدم‌...

زنی که کنارش بود نگاهم کردو گفت : من مادر قباد هستم‌...

سلام کردم و برای ریختن چای بیرون میرفتم که خانم بزرگ گفت " چای من پر رنگ باشه ...

زیر لب گفتم‌: کوفت بخوری ...

براشون چای میریختم که اقام اومد کنارم و گفت : تو فهمیدی اونا چی میگن ...اشتباه اومدن ...

با اخم‌گفتم‌: اقا کر بودی چه اشتباهی مگه پسرشون کیه ...

_ ساکت زبون به دهنت بگیر دختره دیونه ...اون قباد خان پدرش ارباب ...

_ پدرش ارباب خودش چی از جیب باباشم میخوره ...

_ از جیب باباش نوه و نتیجه تو هم بخورن تموم نمیشه...

_ برام مهم نیست بهشون بگو نه تموم بشه ...

اقام زیر بازومو گرفت و گفت : میخوای گردنمو بزنن ...بی حرف اضافه برو جای بگیر و بشین ...

_ اقا ...

یکم اخم کرد و با عصبانیت گفت : برو حرفی نزن تا نزدمت ...

با اجبار برگشتم...چای گرفتم و نشستم...

خانم‌بزرگ‌چای رو نوشید و اضافه قند رو تو دهنش خرت خرت کرد و گفت : برات لباس پارچه چادر و طلا اوردم‌...

اون شیرینی هم مال توست ...

چیزی نگفتم و ادامه داد چند سالشه دخترتون‌ معلومه میوه نو راس نیست ...

مامان گفت " هجده میشه فکر کنم خانم‌...

_ پس ترشیده هم‌هست ...

بهم‌برخورد و گفتم‌: خواستگار زیاد دارم من هستم که پسند نمیکنم الان منتظر یه خواستگار بودم‌ که شما ناقافل اومدی ...

خندید و گفت : بهشون بگو دیگه نشون قباد خانی ...

_ خودشون میدونن اینجایید ؟‌

_ قدیم دخترا زبون نداشتن امروزه تو زبون داری 

اگه خودش نمیخواست من رو این گلم با کفش هم پا نمیزاشتم‌...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ‌ با دقت نگاهم کرد و گفت : این همه دختر موندم چی تو دیده که منو فرستاده اینجا ...

داشت مثل یه چاقو تو تنم فرو میرفت و گفتم " خانم بزرگ بفرماید میوه شسته بودم برای مهمونا قسمت شما شد ...

میوه خوری رو از رو طاقچه پایین اوردم و گفتم : هم شما مخالفی هم من ...پس بهتره برو شما بگو دختره رو شوهر دادن خلاص ...

خانم بزرگ وقتی خم شدم براش میوه بزارم پشت دستم زد و گفت : در مقابل خانم بزرگ عمارت داری زبون درازی میکنی ...

باید بیای کلفتی قباد خان رو بکنی ...

باید براش بچه بیاری وگرنه خودت چه ارزشی داری ...

از تن صداش و لحن حرفهاش ترسیدم‌...

سرمو پایین انداختم ...مامان با لبخندی گفت : غلط میکنه خانم بزرگ ...شکه شده باورش نمیشه ‌..

_ نبایدم باورش بشه ...با .ون افتادع تو عسل ...دخترا برای قباد سر و دست میشکنن ...پسره به هیچ کس محل نمیزاره ‌...

تو شهر که میرین دختری نیست که پدرش نخواد زن قباد بشه و اونوقت این یه علف ترشیده برای من زبون در اورده ....من دختر بلوغ نرسیده رو برای قباد میتونم بگیرم ...نه تو رو که عادت ماهانه میشی ....

زبونمو کوتاه کردم اونا با من سر لطف نداشتن ...

یهو چرا همه چی بهم ریخته بود...

مادر قباد چیزی نمیگفت و معلوم بود اتیش خانم بزرگ سالهاست اونو داره میسوزونه ...

به طلاهای تو سینی اشاره کرد و گفت : آویز خودت کن ...کیف کن از این به بعد روزهای ندیده اتو قرار ببینی ...

دستشو دراز کرد و عبدی با عجله جلو رفت کمک کرد سرپا بشه ...

خودشو تکون داد و انگار روی خاک نشسته باشه گفت : باید برم حموم ...

به سمت بیرون رفت و گفت : فردا عاقد میاد مهریه هم خودتون بگین چقدر ...

مامان صداش میلرزید و گفت : خانم بزرگ چادرشو نمیبرین ؟‌.

پوزخندی زددووگفت : برای تو گوسفندم اوردم ....

چادرشو تو عمارت میبریم ...

جلوتر رفت ...

مادر قباد خدیجه خانم بود ...خیلی شباهت به قباد نداشت ریز اندام بود و قباد خیلی درشت بود ...

خم شد از سینی انگشتری برداشت و با محبت جلو اومد و گفت : من اون پسر رو زاییدم ولی با طرز فکر خانم‌بزرگ قد کشید ...

به من اختیار هیچ چیزی رو نمیدن ...

از من گله ای نکن‌...منم مثل تو عروس شدم ...همینطور بی اختیار

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خدیجه خانم صداشو پایین اورد و گفت " دخترم ...تو هم مثل اولاد من اگه به فکر خانواده و جون خودتی با خانم بزرگ کل کل نکن ...

اون زورش به خیلی چیزا میرسه ...

مامان بغضشو فرو خورد و گفت : شما به دختر من رحم کن ....

این دختر کله شق ...عقل نداره 

خدیجه خانم دستی به صورتم کشید و گفت " مهرت به دل قباد نشسته ...خودش خواسته بیایم ...

من خوشحالم چون داره بالاخره زندگی تشکیل میده ...

ولی نمیخوام اونجا که میای سیاه بخت یشی ...

قباد خان کله شق ...عصبی اخلاقش تند ...مبادا جلوش اینطور صحبت کنی ...دست بزنش یوقت کار دستت میده ...

لبخند تلخی زد ووگفت : کاش قبل امروز شوهر کرده بودی ...

بیرون رفت و با حرفهاش دل منو لرزوند چقدر از پسر خودش ناامید بود ...

خانم بزرگ نگاهی به اطراف کرد و گفت " مهره مار داره این دختر ...

از اینکه اونطور داشت میسوخت خوشحال بودم ....

خیلی براش سنگین بود که من دارم میرم عمارت ...

اونا که رفتن مامان فرستاد دنبال خاله اقدس و منتظرش موند ...

خاله با دیدن مجمه ها دستشو گاز گرفت گفت : من بیدارم یا خواب ؟‌.

مامان به پارچه ها دستی کشید و گفت " اقدس اینا رو اوردن برای مرجان ...میخوان زن قباد خان بشه ...

خاله چشم هاش درشت شد و گفت : خوابم پس ...

خندیدم و من هنوز تو شک بودم و گفتم " خاله دیگه باید بهم احترام بزاری ...

خاله موهاشو کشید و گفت " بر چشم بد لعنت ...باور کنم ...قباد خان کجا و ما کجا ...

بابا تسبیحشو از جیبش بیرون اورد و گفت : دیدید زن اون روز که بهش پناه دادم برای امروز برنامه ریزی میکردم ‌..

مامان دهنشو کج کرد و گفت : اره خیر سر اون امواتت ...

اونا حرف میزدن و من چشمم به انگشتری بود که وسط مجمه گزاشته بودن ...

زیر گلبرگ های گل رز ...

قباد منو خواسته بود ‌...اون عاشق من شده بود ...من براش چه منفعتی داشتم ...

نه ثروت نه تحصیلات درست ...به قول مامان فقط یه متر زبون ....

یهو با یاد اوری اون حادثه به خودم گفتم‌" اگه بفهمه قرار بود قاتلش بشم چی ؟‌

مامان صدامو شنید و گفت : چی میگی ، 

با عجله خودمو جمع و جور کردم و گفتم " هیچی ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله طلاهارو نگاه کرددو گفت : مواظب باش گم نشن ...

دختر من باورم نمیشه ...اگه مردم بفهمن جادو جمبل میکنن که وصلت جور نشه ...

مامان دستشو گاز گرفت و گفت : خدا نکنه ...دخترای من بلند اقبالن ...

مهربان که خداروشکر خونه ممد اقا خوشبخته ...

مرجانم بره سرسال یه پسر بزاد دیکه میشه خانم اونجا ...

بابا یکم مکث کرد و کفت : البته بعد مرگ اون خانم بزرگ ....

فوتی کردم و گفتم : اقا من نه اون قباد خان رو میخوام نه اون عمارت و بریز و بپاچشون رو ....

خاله اقدس با اخم گفت : اون روز اون سفره ناهار رو دادن که نمک گیر بشی ...

صدای اومدن مهمونا میومد و خاله گفت د: به اینا چی بگیم ؟‌

اقام با عجله بلند شد و گفت : بسپارشون به من ...

همونطور که اقام دمپایی های مامان رو تو پاش میکرد گفت : خوش اومدین ...

مردی که همراهشون بود با غرور گفت : ممنون زن ببر شیرینی رو تحویل بده ...

اقام جلوتر رفت و با بادی که تو غبغب انداخته بود گفت : پیش پای شما بله برون دخترم بود ...یا از پا قدم قشنگ شما بود یا از بزرگی خدا...

قباد خان دخترمو نشون کردن ...

صدای پج‌پج اونا میومد و منی که هنوز باورم نمیشد ...

انگار اون ساعات همش خوابی بود که قرار بود سالها بعد تعبیر بشه ....

صدای خاله منو به خودم اورد و گفت : چقدر برازنده اته

 مرجان ...

همون روز متوجه نگاهای قباد خان شدم‌...

اون الکی نبود که جلو همه به تو اعتماد کرد و حرفهای تو رو قبول کرد ...

اون رو یبار ناعادلانه زدن و اون جای نخواست دنبال گناهکار بگرده ...

به حرفهای این و اون گوش نده خودت زرنگ باشی همه چی رو درست جلو میبری ...

حداقل یه مرد لنگه پدرت گیرت نیومد که بدرد نخور باشه ...

عمه هم اومده بود و تو حیاط بحث مفصلی به راه بود ...

به ساعت نکشید که تک تک میومدن جلو دربمون و میخواستن مطمئن بشن که مرجان رو نشون قباد خان کردن ...

سفره شام پهن بود و عزیز و عمه هم موندن خونه ما ...

مامان کتلت های سرخ شده رو تو ظرف کنار گوجه فرنگی چید و گفت " ببخشید عجله لی شد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مامان‌کتلت هارو تو بشقاب چید و گفت : ببخشید عجله ای بود ...

عزیز مادر بزرگ پدریم بود ...یه نگاهی به مجمه ها کرد و گفت : مگه این غذا ازگلوم‌پایین میره ...

هنوزم فکرمیکنم خوابم‌...اخه انقدر یهویی مگه میشه ؟‌

مامان زانوشو بغل گرفت و همونطور که نخ های دامنشو میچید گفت : ما هم هنوز باورمون نمیشع ...

صدای یاالله خاله اقدس بود و گفت : مهربان اومده ...

با عجله بیرون رفتم‌...مهربان و ممد اقا بودن ...

خبر به اونا رسیده بود و مهربان کم طاقتی کرده بود ...

ممد اقا سلام کرد و گفت : خبر نامزدی مرجان خانم که اومد ما هم اومدیم ...

خبر راسته ...؟

مهربان منو که دید با لبخندی گفت : خوشبخت بشی خواهرم‌...

بغلم گرفت و با گریه گفت " راسته فردا میری عمارت ...

با سر گفتم بله ...

تقریبا کم کم همه فامیل اومدن خونمون و همه قصدشون سرک کشیدن بود ...

خاله تند تند هدیه های قباد رو رو کمد چید و گفت : کسی دست نزنه شرمنده بشیم ...

یا خوشحال بودن یا حسادت میکردن نمیدونستم فقط میدونستم من تو یه بلندی بودم که حسرت شدن داشتم ...

رحمان تو حیاط بود و رفتم سراغش ...

با دیدنم گفت : مبارک امسال میایم عمارت دزدی گندم ....اخمی کردم و گفتم :رحمان یچیزی با هم جور نیست ...

_ چی ؟ دوستش نداری ؟

_ اون قباد خان اون روز که رفتین عمارت به من گفت با تو هم دستم ؟

رحمان بهم خیره شد و گفت : همدست ؟ .منظورش چی بوده ؟

_ نمیدونم ...این جمله داره ازارم میده اون یا میدونه من کی هستم یا نمیدونه و میخواد بفهمه ..‌

_ اگه میدونست که نمیگرفتتت ..‌مستقیم میفرستادمون قبرستون ...

_ همینه که منو ازار میده ....مهربان از توالت بیرون اومد ووگفت : چی میگید شما دوتا ...

رحمان ممد اقا رو ببر خونتون شب بمونه اینجا جا نیست همه میخوان امشب اینجا بخوابن ...

رحمان چشمی گفت و اروم گفت: چیکار کنم‌؟‌

_ نمیدونم‌...اگه منو شکنجه هم بده اسم تو رو نمیارم ولی یجوری اینجا ترسیدم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان اهی کشید و گفت " نترس همه جا پر شده که عاشقت شده ...حقم داره تو دوست داشتنی هستی ...من خیلی تنبلی کردم‌...

با شیطنت گفت : دیربه فکر افتادم ....به قول گفتنی اب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم 

_ به قول خانم بزرگ ترشیده بودم اونوقا منو کسی نخواست الان شدم زن رویایی همه ...

_ شوخی میکنم ...خودتم میدونی سرجاهازیت زمین و خونه هم میدادن من مگه عقلم کم بود تو رو بگیرم ...

به بازوش زدم و گفتم : پسر عموی بیشعور ...

اونشب همه خونه ما بودن ...کله سحری بود که درب رو میزدن ...همه از ترس اون طور در زدن از خواب پریدیم ...

اقام درب رو باز کرد و کارگرای عمارت بودن ...

دیگ و هیزم و گوسفند و خیلی چیزای دیگه اورده بودن ...

چشم هام باز نمیشد و از پنجره نگاه میکردم‌...عبدی بدو بدو سمت اقام رفت و گفت : ارباب فرستاده ناهار بزارن برای مهموناتون ...

بعد ناهار عاقد میاد سراغ خانم ...

اقام سری تکون داد ...

گوسفند رو زمین زدن و از درخت اویز کردن ...

پوستشو تو یه چشم برهم زدن کند و تو دیگ ابگوشت بار کردن ...

جعبه های چوبی سیب های سرخ رو اوردن داخل ...

مهربان علی رو شیر میداد و گفت : چه بریز و بپاچی کردن ....خاله خندید و گفت: ببین تو عمارت خودشون چخبره ...

جعبه های شیرینی رو اقام هل داد داخل اتاق و گفت : اتاق هارو جارو کنین ...

نفریه خانم روهمه میشناختن همه کاره بود ...خیاط بند انداز ...همه کار میکرد حتی گاهی ماما هم میشد ...

شوهرش و خودش دست راست بودن و جون بچه دار نمیشد وقت ازاد خیلی داشت ...

نفریه چادرشو از دور گردن بسته بود و غر زنان اومد داخل اتاق به همه ما که هنوز تو رختخواب نشسته بودیم خیره شد و گفت : منو کله سحر فرستاده عروس خانم هنوز حموم نرفته ...

با دقت نگاهمون کرد و گفت : عروس کدومه ؟

خاله اقدس با اخم گفت : عروس چیه بگو خانم تا دهنت عادت کنه ...

خوشم میومد از اون همه جسارت خاله که من تو زبون درازی به اون رفته بودم‌...

نفریه اخمی کرد و گفت : حالا بزار بره تو اتاق خواب قباد بعد بگو خانم ...

تو جا سرپا شدم و گفتم : از کجا میدونی نرفته ؟؟؟

نفریه هویی کشید و گفت : پس اون دختر زبون باز تویی ؟

جلو رفتم و گفتم : خانم قباد خان منم ..

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نفریه خیره به من موند و نتونست حرفی بزنه ...خنده ای کردم و جلو رفتم‌...

نفریه بندشو رو صورتم‌انداخت و یهو ناخواسته دستشو پس زدم و گفتم: قاتل پدرم رو فرستادن صورتمو بند بزنه ارومتر ...

لبشو گزید و چیزی نگفت ...

میدونست که نمیتونه دیکه بی ادبی کنه ...

مامان رختخواب هارو جمع کرد و رو به خاله گفت " یه ناشتایی بیار بخوریم من ببینم چخبره اون بیرون ....

خاله دستشو زیر چونه اش گزاشته بود و نگاهم میکرد و گفت : میخوام ببینم‌چه شکلی میشه ...

صورتمو با تمام ددرهاش بند زد و من خجالت میکشیدم بیرون برم‌...

ابروهامو نازک کرده بود و ایینه رو به دستم داد و گفت : ببین خوب شده ء؟

خاله ایینه رو از دستم قاپید و گفت : ما خوب نمیدونیم عروس روز عروسی قبل داماد خودشو ببینه ...

نفریه با تعحب گفت : چه رسم مسخره ای ...

خاله ابروهاشو تو هم گره زد و گفت : مسخره نیست رسم 

..از اون رژ و سرمه ات بهش بزن ...

_ میزنم اگه مهلت بدی ....

ساکشو جلو کشید و زیر لب حرف میرد ...

از تو ساکش لباس زیر بیرون اورد و گفت : داره ؟‌

خاله به من نگاه کرد و گفتم : نه ...

برام چندتا کنار گزاشت و همونطور که با دستش سینه امو اندازه میگرفت گفت : قد یه پرتقال ...

عروس رو کی میبرین حموم تا من موهاشوبپیچم و صورتشو درست کنم ...

مامان با سینی نون و پنیر اومد داخل و گفت : اقدس دست بجنبون ...برو مهمون خبر کن ...

این همه غذا پختن ...ما کی رو داریم رو هم جمع بشیم بیست نفرم نمیشیم‌...

مهربان سینی رو از مامان گرفت و همونطور که زمین میزاشت گفت " به رحمان میگم بره مهمون خبر کنه ...بزار خاله و مرجان برن حموم خاله و بیان ...

تو اون ابادی هرکی میخواست عروس بشه میرفت حموم خاله و اونجا خاله میپختش ‌‌...

خاله چادرشو دور کمرش بست و گفت : یه چادر بده سر این دختر بندازم ..‌چشم نخوره ...تو حموم براش تخم مرغ میبرم بخوره ..‌وقت تنگ ...

نفریه تا یه دستی به صورت مهربان بکشی من عروس رو اوردم .‌‌..

نفریه سرشو تکون داد و گفت " لباس عروسش مال عمارته اون پیراهن سفید ساتن رو ببین بهش میشه اونو تنش کنین ‌‌...

دنبال خاله راه افتادم‌...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز