اقام لبخند زد و گفت : شما مطمئنید؟
_ دهبار باید بگم...
عبدی هدیه هاشو بزار زمین ...یه لیوان ابی چایی پیدا نمیشه اینجا گلوم خشک شد ...
مامان صدام میزد و خودش به زمین چسبیده بود ...
دست و پامو گمکرده بودم...چندبار نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل ...
خانمبزرگبا دیدنم ابروشو بالا داد و گفت : گول این هیکل تراشیده رو خورده یا این صورت و چشم هارو نمیدونمولی دختر بلند بختی هستی ...
دستشو جلو اورد و من جلوتر رفتم سلام کردم...
با ابرو و چشم اشاره کرد و گفت: ببوس تا بفهمی بزرگ قباد منم...
خم شدم دستشو بوسیدم...
زنی که کنارش بود نگاهم کردو گفت : من مادر قباد هستم...
سلام کردم و برای ریختن چای بیرون میرفتم که خانم بزرگ گفت " چای من پر رنگ باشه ...
زیر لب گفتم: کوفت بخوری ...
براشون چای میریختم که اقام اومد کنارم و گفت : تو فهمیدی اونا چی میگن ...اشتباه اومدن ...
با اخمگفتم: اقا کر بودی چه اشتباهی مگه پسرشون کیه ...
_ ساکت زبون به دهنت بگیر دختره دیونه ...اون قباد خان پدرش ارباب ...
_ پدرش ارباب خودش چی از جیب باباشم میخوره ...
_ از جیب باباش نوه و نتیجه تو هم بخورن تموم نمیشه...
_ برام مهم نیست بهشون بگو نه تموم بشه ...
اقام زیر بازومو گرفت و گفت : میخوای گردنمو بزنن ...بی حرف اضافه برو جای بگیر و بشین ...
_ اقا ...
یکم اخم کرد و با عصبانیت گفت : برو حرفی نزن تا نزدمت ...
با اجبار برگشتم...چای گرفتم و نشستم...
خانمبزرگچای رو نوشید و اضافه قند رو تو دهنش خرت خرت کرد و گفت : برات لباس پارچه چادر و طلا اوردم...
اون شیرینی هم مال توست ...
چیزی نگفتم و ادامه داد چند سالشه دخترتون معلومه میوه نو راس نیست ...
مامان گفت " هجده میشه فکر کنم خانم...
_ پس ترشیده همهست ...
بهمبرخورد و گفتم: خواستگار زیاد دارم من هستم که پسند نمیکنم الان منتظر یه خواستگار بودم که شما ناقافل اومدی ...
خندید و گفت : بهشون بگو دیگه نشون قباد خانی ...
_ خودشون میدونن اینجایید ؟
_ قدیم دخترا زبون نداشتن امروزه تو زبون داری
اگه خودش نمیخواست من رو این گلم با کفش هم پا نمیزاشتم...
💜💜💜💜💜