همون سختی ها... با گریه خوابیدم...
چه صبحی بود سر و صداها....
رفت و آمدها... نور از لابه لای پرده به چشمم میخورد، معلوم بود خیلی زوده ولی بیدار شدم رفتم تو حیاط دست و صورتمو آب زدم و حیاط رو نگاه میکردم مرغ و خروس ها اینور و اونور میرفتن صدای زنعمو بود که گفت:علی و حاجی رفتن دنبال ثبت عقدتون...خیاط خبر کردم تا صبحونه بخوری میاد...برو خونه رو ببین آشنا شو قراره یه عمر اینجا باشی...حتی اول صبح هم مرتب و تمیز بود چقدر زن مرتبی بود...
به یه لقمه نان و یه لیوان شیر گرم اکتفا کردم و گشتی تو حیاط زدم درخت ها پر بودن از میوه سیب سرخ و انگورهای بی دونه، چقدر سیب هاشون طعم خوبی داشت...خیاط اندازهامو گرفت و همش به سلیقه زنعمو سفارش گرفت...
حق هم داشتن من رو چه به نظر دادن من که از دنیا فقط اون خونه و کوچه های خاکی رو دیده بودم...نزدیک ظهر بود که عمو و علی اومدن مریم و مینا تا لنگ ظهر خوابیده بودن و اون روز هیچی بهتر از اون نبود که برای مریم خواستگار اومد و زنعمو میگفت از پا قدم منه...انگار عروسی بود مریم خوشحال بود و داشت از خوشحالی گریه میکرد..
همین که خواستگارش جوون بود و زنش مرده بود خیلی براش خوب بود...
همه خوردن و رفتن و من موندم و سفره غذا از همون روز اول باید کار میکردم سفره رو جمع کردم، ظرفهارو فاطمه برد...
علی اومد داخل و گفت:میتونی چند دقیقه بیای کارت دارم؟ تعجب کردم! یعنی چیکارم داشت؟!
دنبالش رفتم وارد اتاقی که قرار بود برای خودمون باشه شد و گفت:اون لباسارو برای تو خریدیم ببین اگه میپسندی بپوش و اینارو عوض کن...انگشتهاشو بین انگشت هام گذاشت و گفت:از اینجا خوشت میاد؟ با سر گفتم بله...بهم نزدیکتر شد و ادامه داد اختر تا قبل اینکه ببینمت خط و نشونمو کشیده بودم که اگه نپسندم همه چی رو بهم بزنن ولی وقتی دیدمت مگه میشد ازت چشم بردارم...حق با عمه بود تو واقعا خوشگلی...من برای اینکه خوشبخت باشی تمام سعیمو میکنم.یهو بغلم گرفت و محکم فشارم داد! من خجالت میکشیدم ولی تو بغلش یه حس خوبی داشتم...با صدای زنعمو دستپاچه ازم فاصله گرفت, زنعمو اومد داخل و گفت:همه کارا عجله ای شده! بابات میگه پنج شنبه جمعه عروسی بگیریم از دیشب داره دم گوشم وز وز میکنه میگه نمیشه دهن مردمو بست...بعدازظهر میرم وسایل اتاقتون رو بگیرم مهمونارو بابات دعوت میکنه خبر داری که خواستگار اومده واسه مریم, اگه بشه!
خدایا چه پاقدمی داره عروس...