2777
2789

همون سختی ها... با گریه خوابیدم... 

چه صبحی بود سر و صداها....

رفت و آمدها... نور از لابه لای پرده به چشمم میخورد، معلوم بود خیلی زوده ولی بیدار شدم رفتم تو حیاط دست و صورتمو آب زدم و حیاط رو نگاه میکردم مرغ و خروس ها اینور و اونور میرفتن صدای زنعمو بود که گفت:علی و حاجی رفتن دنبال ثبت عقدتون...خیاط خبر کردم تا صبحونه بخوری میاد...برو خونه رو ببین آشنا شو قراره یه عمر اینجا باشی...حتی اول صبح هم مرتب و تمیز بود چقدر زن مرتبی بود...

به یه لقمه نان و یه لیوان شیر گرم اکتفا کردم و گشتی تو حیاط زدم درخت ها پر بودن از میوه سیب سرخ و انگورهای بی دونه، چقدر سیب هاشون طعم خوبی داشت...خیاط اندازهامو گرفت و همش به سلیقه زنعمو سفارش گرفت...

حق هم داشتن من رو چه به نظر دادن من که از دنیا فقط اون خونه و کوچه های خاکی رو دیده بودم...نزدیک ظهر بود که عمو و علی اومدن مریم و مینا تا لنگ ظهر خوابیده بودن و اون روز هیچی بهتر از اون نبود که برای مریم خواستگار اومد و زنعمو میگفت از پا قدم منه...انگار عروسی بود مریم خوشحال بود و داشت از خوشحالی گریه میکرد‌..

همین که خواستگارش جوون بود و زنش مرده بود خیلی براش خوب بود...

همه خوردن و رفتن و من موندم و سفره غذا از همون روز اول باید کار میکردم سفره رو جمع کردم، ظرفهارو فاطمه برد... 

علی اومد داخل و گفت:میتونی چند دقیقه بیای کارت دارم؟ تعجب کردم! یعنی چیکارم داشت؟!

دنبالش رفتم وارد اتاقی که قرار بود برای خودمون باشه شد و گفت:اون لباسارو برای تو خریدیم ببین اگه میپسندی بپوش و اینارو عوض کن...انگشتهاشو بین انگشت هام گذاشت و گفت:از اینجا خوشت میاد؟ با سر گفتم بله...بهم نزدیکتر شد و ادامه داد اختر تا قبل اینکه ببینمت خط و نشونمو کشیده بودم که اگه نپسندم همه چی رو بهم بزنن ولی وقتی دیدمت مگه میشد ازت چشم بردارم...حق با عمه بود تو واقعا خوشگلی...من برای اینکه خوشبخت باشی تمام سعیمو میکنم.یهو بغلم گرفت و محکم فشارم داد! من خجالت میکشیدم ولی تو بغلش یه حس خوبی داشتم...با صدای زنعمو دستپاچه ازم فاصله گرفت, زنعمو اومد داخل و گفت:همه کارا عجله ای شده! بابات میگه پنج شنبه جمعه عروسی بگیریم از دیشب داره دم گوشم وز وز میکنه میگه نمیشه دهن مردمو بست...بعدازظهر میرم وسایل اتاقتون رو بگیرم مهمونارو بابات دعوت میکنه خبر داری که خواستگار اومده واسه مریم, اگه بشه!

خدایا چه پاقدمی داره عروس...

هرکسی گرفتار یه کاری بود جواب مریم مثبت بود و زنعمو گفت بعد از عروسی ما میفرستنش خونه شوهر... چه شور و شوقی بود مریم تو شوق ازدواج و منو علی تو رویاهای خودمون...تا فرصت پیدا میکرد برام یچیزی میخرید و دور از چشم بقیه بغلم میکرد تمام اون غربت و تنهایی رو پر کرده بود...

چه اتاقی چیده بودن برامون تو خوابم نمیدیدم همچین اتاقی قسمتم بشه، بعد از اون همه تلخی بالاخره خوشی اومده بود...اتاقو پرده های توری و فرش دست بافت رو نگاه میکردم، رو بالشتی های مخمل و ساتن چقدر قشنگ بودن لباسی که برام خریده بودن تنم بود، یه پیراهن قشنگ سورمه ای، روسری سورمه ای قواره بزرگ، دستهای علی دور شکمم حلقه شد و گفت:خوشت اومد؟؟

انقدر آروم صحبت میکرد که کسی متوجه نشه، دستشو فشردم و گفتم:ممنونم خیلی قشنگه، دورم چرخید و اومد جلوی روم هنوزم دستهاش دورم حلقه بود و بازم لبخند میزد کنارش آرامشو امنیت داشتم، دستهاشو کنار صورتم گذاشت و گفت:از اینکه کنار منی خوشحالی؟؟؟چشم های روشنش دلمو میلرزوند آروم گفتم:چرا نباشم؟ مرد مهربونی مثل تو! مگه من دیگه چی میخوام از دنیا؟ روسری رو عقب تر کشید و گفت:چه رنگی داره موهات! چرا همیشه میبافیشون؟ من باز رو بیشتر دوست دارم...همیشه زنعمو سر بزنگاه میرسید صدای سرفه اش باعث شد هر دو خجالت زده سرمون رو پایین بندازیم...زنعمو خودشم خجالت کشید و رفت.علی خندید و گفت:تا دیروز میگفت زن بگیر حالا مثل سایه داره دنبالم میکنه...صدای خندمون اتاق رو گرفت, خواستم برم بیرون که مچ دستمو گرفت و گفت:به همین زودی ازم فرار میکنی؟!

به طرفش چرخیدم و گفتم:دیگه فرار معنی نداره...جلوتر اومد و پیشونیمو بوسید، به اتاق فرار کردم میخندیدم و هیجان داشتم...کم کم روز مراسم رسید، مهمونا اومدن و هیچ چیز قشنگتر از اومدن خانواده ام و عمه گلثوم نبود...حیاط رو چراغونی کردن، تو بزن و برقص زنها آرایشگر صورتمو اصلاح کرد و ابروهامو برداشت زمین تا آسمون قیافه ام عوض شد چه خوب که مصی بود و کنارم بود رو سرم چادر انداختن و خواهرای علی با دایره علی رو آوردن داخل... آرایشگر انعامشو از علی گرفت و چادرمو برداشت....

نقل و نبات بود که روی سرم میریختن و علی خجالت زده از زنها بیرون رفت....


مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

مصی سرمو بوسید و گفت:چه ناز شدی هزار ماشاالله...

بعدازظهر شیرینی خوران و چادر بری بود، زنها میزدن و میرقصیدن و چادرمو اندازه سرم بریدن... مصی کنارم نشسته بود و آروم گفت:چه خونه زندگی دارن ان شالله همیشه خوشبخت باشی.اخلاق این زری چطوره؟ آروم گفتم:تا امروز که خیلی خوب بوده من بدی ندیدم زنعمو طلاهامو نشون مهمونا داد و به دست و گردنم انداخت...مصی و عمه اونشب تو اتاق پیش من موندن و تا ساعتها گفتیم و خندیدیم...صبح صبحونه رو تو اتاق خوردیم که فاطمه اومد دنبالم و گفت:علی اقا میخواد ببیندتون، گفت برید تو حیاط...روسری سرم انداختم و رفتم پایین علی تا منو دید گفت:میای بریم من کت و شلوارمو از خیاط بگیرم؟شوکه شدم و گفتم:منم بیام؟ایرادی نداره؟ علی دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:بیا بریم چقدر خجالتی هستی دستمو گرفت و دنبالش راه افتادم در جلو رو برام باز کرد و گفت:بشین بریم و راه افتادیم..خندید و گفت:مگه کسی هم میتونه برای من تصمیم بگیره؟ همه جا ثبت شده که تو زن منی از کی میترسی؟؟ به طرفش چرخیدم خیلی باهاش احساس صمیمیت میکردم دیگه نه خجالت بود نه استرس...دستشو تو دست گرفتم و گفتم:زنعمو ناراحت نشه ازش اجازه نگرفتیم؟-مامان میدونه بهش گفتم اون با همه فرق داره اگه بهم بگه بمیر هم میمیرم...چقدر خوب که علی انقدر به مادرش احترام میزاشت...

من تو ماشین موندم و رفت خیاط و با کت و شلوارش برگشت چقدر تو راه برگشت از کارهاشون و آینده صحبت کرد...جلوی در که رسیدیم گفت:یه دختر دایی دارم البته ناتنی هستن، بچه ی کدخدا نیستن فقط مادرم بچه تنی کدخداست اسمش الهامه، نمیخوام ناراحتت کنه اون عاشق منه ولی من هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم، نمیخوام یه وقت دلتو بشکنه من تا قبل تو حتی یکبارم با هیچ دختری صحبت نکردم! من عاشق نجابت و این حیا تو نگاهت شدم. این همه معصومیت, هرکسی جای تو بود الان صد مدل آرایش میکرد هرچند تو بدون آرایش قشنگی...اختر من اصلا از لباس پوشیدن مامانمم خوشم نمیاد پاهاش بیرونه همین که تو با جوراب میگردی و حجابت انقدر خوبه برام یه دنیا ارزش داره شاید من تو شهر درس خونده باشم ولی اون روز, زیر اون چادر سفید سرت بود که عاشقت شدم...عشق با یک نگاه کار من بود, یکی که کاملا شبیه خودمه

شب مراسم حنابندون بود،

توی اتاق زیر دست آرایشگر و موهای پیچ خورده و روی سرم سنجاق شده و رنگ و لعاب... انگار یه نفر دیگه بودم خودمم نمیتونستم خودمو بشناسم، زیورالات توی گردن و بیشتر از دوازده النگو تو دستم حس خوبی داشت، حس غرور که عروس این چنینی شده بودم سالها عمه فریبا فقط از غذا ها و حسرت های ما تعریف کرد و بهمون تیکه انداخت یه حسی بهم میگفت حالا نوبت منه که بهش فخر بفروشم و بفهمه چه بختی داشتم...زنعمو وارد شد و با دیدنم گفت:خیلی خوب شدی خواستگارای مریمم اومدن از تو لباس زیرش پول آرایشگر رو داد و گفت برو دیگه دیر شده و به من گفت :علی میاد اینجا با هم بیاین پیش مهمونا...مهمون های زن تو سالن، بابا و مردها تو حیاط که فرش کرده بودن، اونجا بودن...زنعمو خودش با پیراهن کوتاه و موهای فر شده همراه آرایشگر رفتن، طولی نکشید که علی اومد داخل، کت و شلوار کرمی تنش بود و چقدر میتونست دل هر دختری رو بلرزونه، با دیدنم لبخندی زد و دسته گل رو به طرفم گرفت، ازش گرفتم سرشو جلو آورد و پیشونیمو بوسید و گفت:آماده ای بریم عروس خانم؟ با چشم هام گفتم بله...چادر رو روی سرم انداخت و جلو کشید و دستم رو گرفت و گفت: من همیشه مراقبتم هیچ وقت دستتو ول نمیکنم منم محکم دستشو فشردم و رفتیم داخل...تمام اقوام زنعمو اومده بودن شناختن دختری که با کینه نگاهم میکرد سخت نبود الهام هیکل ظریف و کشیده ای داشت بی انصافی بود اگه بگم زشت بود،، خیلی ظریف و خوشگل بود ولی میشد از پوشش فهمید که باب میل علی نبوده...عمو و عمه هام بودن و نزدیک صندلی من و علی نشسته بودن، مریم کنار اقوام خواستگارش مثل بچه گربه ای نشسته بود ولی مینا و دخترها میرقصیدن صدای کل کشیدن زنعمو و مشت مشت نقل روی سرمون...

علی کمک کرد چادر رو درآوردم، مصی نزاشت بشینم و رسم بود که زنعمو بهمون پول بده...زنعمو یه دسته پول تو دستمون گذاشت و همونطور که میرقصید دست هم میزد خوشحالی رو قشنگ میشد از صورتش فهمید...مصی ریحان رو تو بغل خوابونده بود و به پیراهن ساتن توی تنم دستی کشید و گفت:چقدرم قشنگه این زری سلیقه اش خوبه....

الهام بهمون که نزدیک میشد علی دستمو بین دست میگرفت و میخواست بفهمه که انتخابشو کرده...چه سر و صدا و بزن برقصی بود علی گفت: حوصله ای دارن این زنها...ظرفهای حنا اومد داخل خواهرای بزرگ علی آوردن و دست به دست میرقصیدن و شعر میخوندن امشب حنابندون...

علی حنامیبنده 

دل به خدا میبنده 

علی حناتو قربون قد و بالای اختر رو قربون...دستهامون رو به اسم همدیگه حنا بستیم و اسکناس تا نخورده رو روی دستمون گذاشتن...عمه گلثوم به عنوان بزرگتر دستهامون رو تو دست هم گذاشت و برامون آرزوی خوشبختی کرد...نوبت رقصیدن ما شد و شاباش دادن مهمونا...

از نگاه های الهام ترسیدم یجوری دلمو لرزوند ولی من که گناهی نداشتم...کم کم مهمونا رفتن و موندنی ها رفتن خوابیدن و طبق معمول کارگرا تمیز کاری میکردن...مصی کمک کرد لباسمو در بیارم و راحتی بپوشم لباس عروس گوشه اتاق آویز بود تور توری و پف دار... 

ریحان و رشید آروم خواب بودن و صدای خرو پف عمه گلثوم میومد...عمه فریبا هم با بچه هاش پایین پای عمه گلثوم خوابیده بودن...مصی با اخم گفت:چراتو گرفته ای؟؟ نگاهی به اسم علی که کف دستم با حنا رنگ گرفته بود کردم و گفتم:کار دنیا رو ببین مامان از دیروز اومدید ولی فردا میرید و معلوم نیست کی بتونم ببینمتون کاش حداقل باقر هم میومد باهات...

-باقر و بابات میدونی که نمیتونن کار رو ول کنن موقع چیدن زحماتشونه(گوجه و خیار کاشته بودن).فردا میان مگه میشه ناهار عروسی تو رو نخورن...وای اختر از وقتی رفتی خیلی دست تنها شدم چه گوهری بودی و من قدر ندونستم...عمه فریبا با عصبانیت گفت:چقدر حرف میزنید بخوابید دیگه...مصی آروم گفت: داره از حسادت میترکه....

شب قشنگی بود و آفتاب که بالا اومد عمه گلثوم همراهم اومد حموم اول نظافتمو بهم یاد داد و بعد غسل کردن و کارهای واجب رو...عمه خودش موهامو شست و لباس میپوشیدیم که خواهر و اقوام علی دایره به دست اومدن داخل... باهر بهونه ای بزن و برقص میکردن خواهراش راهشون دور بود و هیچ فرقی با غریبه نداشتن همسراشون کشاورز بودن و باید اونا هم دم غروب برمیگشتن خونه هاشون...زنعمو اجازه نداد کسی جز مصی تو اتاق آرایشگر بمونه و خداروشکر راحت بودم...لباس سفید تور توری و موهای بالای سرم جمع شده آرایش غلیظ و رژ قرمز... چه روز خاصی بود هر دختری همچین روزی آرزوشه... مصی اشکهاشو پاک کرد و تور رو روی صورتم انداخت... تو تمام این چیه 

تو تمام این چندروز پول هایی که بهم داده بودن نصفشو دور از چشم بقیه دادم به مصی و گفتم زمستون نزار بابام بره دنبال کار بیرون چون زمستون ها میرفت ده های بالا وبرف هارو پارو میکرد تا بتونه با پولش شکم ما رو سیر کنه..

مصی آروم گفت: نمیگیرم دختر بزار واسه خودت...-چرا نمیگیری مگه ریحان و بقیه آدم نیستن؟ تو بهترین مادر دنیا بودی خداروشکر که هستی...عروسی شروع شد. علی با کت و شلوار سفید و من در لباس عروس...بازم جشن و شام و بزن و برقص...

بالاخره موقع رفتن مهمونا شد!

قبلش مصی از زیر قران ردم کرد روم نمیشد بابا رو بغل بگیرم ولی باقر جلو اومد و بغلم کرد غرورش اجازه نمیداد گریه کنه ولی مصی و من تا تونستیم گریه کردیم منو با علی فرستادن داخل و کم کم همه رفتن تشک سفید و لحاف سنگ دوزی شده کف اتاق و شکلات و نقل روی تشک تمام زیر چشمم از شدت گریه و لوازم آرایشی سیاه شده بود علی لگن و پارچ استیل رو جلو اورد چادر و تور رو از رو سرم برداشت و گفت:مگه اسیر شدی انقدر گریه میکنی هروقت دلت گرفت میبرمت ببینیشون...

آب میریخت و من صورتمو شستم با دست خودش صورتمو با حوله خشک کرد و کنارم نشست سنجاق ها رو از تو موهام بیرون میکشید دلتنگی جاشو به استرسی داد که تمام نشدنی بود موهام باز شد و دورم ریخت...سرشو روی پاهام گذاشت و دراز کشید و همونطور که صورتمو نوازش میکرد گفت:میدونستی خیلی عروس خوشگلی شدی؟ یذره بخند بزاو دلم شاد بشه...لبخند زدم ولی بلند شد و شروع کرد به قلقلک دادنم و میگفت باید حسابی بخندی...صدای قهقه هام بلند شد,,

دیگه قلقک نبود گرمای تنش و بوسه هاش بود اولین تجربه برای هردومون حتی اونم مثل من بی تجربه بود و با هم و همراه عشقی که تو وجود هردومون میجوشید محرمترین شخص تو دنیا به هم شدیم...

دوساعتی گذشته بود که عمه گلثوم در زد خوابمون برده بود علی صدام زد، هراسون پریدم از خواب...لباس راحتی تنم کردم و میدونستم چرا اومده برام توضیح داده بود دستمال رو با خودم بردم و در اتاق رو باز کردم،،

عمه صورتمو بوسید و بعد از دیدن لای دستمال گفت:من امشب میمونم صبح میبرمت حموم برو بخواب...از لای در نگاهی به داخل کرد و رفت...

علی تو جا نشست و دستهاشو برام باز کرد...رفتم تو بغلش سرمو به سینه اش فشردم. کمر درد خفیفی داشتم و تکون میخوردم درد میگرفت علی کمرمو با دست نوازش کرد و گفت:عروس خوشگل خوابت نمیاد؟ نمیدونم چرا ولی بهم شام نداده بودن و حسابی گرسنه بودم خجالت میکشیدم ولی شکمم که حالیش نبود از علی فاصله گرفتم و گفتم :میشه یچیز بخوام؟ابروهاشو بالا برد و گفت:تو جونمو بخواه چی میخوای؟- بهم شام ندادن ناهارم از حمون اومدیم فرصت نشد بخورم خیلی گرسنه ام یه لقمه نون و پنیر اگه برام بیاری دارم میمیرم.-چرا بهت شام ندادن بشین الان میام...علی لباس پوشید و من خجالت زده سرمو پایین انداختم...علی بیرون رفت و من تو آینه نگاهی به خودم

علی بیرون رفت و من تو آینه نگاهی به خودم انداختم...مثل میت شده بودم همونجوریش سفید بودم دیگه با اون وضع رنگمم پریده بود یهو زنعمو اومد داخل و لبخند رو لبهاش بود و گفت:‌عروس شدی مبارک باشه اومدم بهت بگم به ماه نکشیده خبر بارداریتو میخوام! دست به سیاه و سفید نزن ولی نوه میخوام این چه سر و وضعی اخم کرد و رفت سمت کمد از داخلش لباس خواب گیپور قرمز رو روی تشک انداخت و گفت: اینارو نخریدم که خاک بخوره تو کمد اینو بپوش زنم مگه اونطور میره تو رختخواب...خجالت زده چیزی نگفتم به شونه اشاره کرد و گفت:موهاتم شونه کن شلختگی و بوی بد دادن مال خونه بابات بوده اینجا باید هر روز یه دست لباس بپوشی...سنگامو باهات وا بکنم بهتره بدم میاد رو حرفم حرف زدن و از زیر حرفهام در رفتن...علی بدون اجازه من آبم نمیخوره توام همونطور باید باشی...یهو با صدای بلند گفت:نشنیدم بگی چشم...اروم گفتم:چشم زنعمو! 

-حالا شد لباساتو عوض کن علی رفته آشپزخونه پسرم گرسنه است. 

زنعمو که رفت بغضم ترکید انقدر جدی و محکم حرف زد که ترسیدم ازش...لباس خواب رو پوشیدم خیلی کوتاه بود! موهامو شونه زدم و یکبار دیگه صورتمو شستم که علی با سینی غذا اومد داخل... سینی رو زمین گذاشت که متوجه من شد و با خنده گفت:به همین زودی دلبری رو شروع کردی؟ بیا جلو اول غذا بخور...با اشتها و بعد از چند روز غذا خوردم علی کنارم نشست و نوازش هاش آرومم میکرد....

خواسته زنعمو هم همین بود از خود بی خود شدن پسرش و تمام سعی برای بچه دار شدن من...برای همین نگران سر و وضع من بود من آمادگی انجام دوبارشو نداشتم ولی علی یه جوون بیست ساله و پر از انرژی بود...

هرچند همیشه با محبت و عطوفت بود ولی برای من سخت بود....

هرکدوم خسته یه طرف خوابمون برده بود...

یچیزی همش روی صورتمو قلقلک میداد اول فکر کردم پشه است، ولی وقتی کلافه چشم باز کردم صورت علی که دستش زیر سرش بود رو دیدم که داره میخنده! با پر به صورتم میکشید و قلقلک میداد,, جلوتر اومد و لپمو بوسید لحاف رو بالاتر کشیدم و حس موذب بودن داشتم ولی علی برخلاف من انقدر باهام راحت بود که انگار سالهاست همو میشناسیم. دستاشو برد زیر لحاف و بغلم کرد و گفت:عمه اومد دنبالت ببردت حموم گفتم خوابیدی نزاشتم بیدارت کنن... وقتی خوابی مژه های بورت زیر نور خورشید برق میزنن...بلندشو لباس بپوش صبحونه سرمیز آماده است.‌..

از روز اول تنبلی نکنیم...رفتم سراغ کمد لباسارو نگاه میکردم علی همونطور که دکمه های پیراهنشو میبست کنارم وایستاد و گفت:ما تو این خونه غریبه نداریم روسری سر نکن اون پیراهن رو بپوش. یه پیراهن استین دار گورخری بود








پیراهنو برداشتم تنم کردم علی از پشت دکمه های پیراهنمو بست و دستمو گرفت و از زیر دستش چرخیدم خندید و گفت:چقدر بهت میاد موهاتو نبند بزار دورت بریزه...موهامو شونه زدم و همراه هم به طرف اتاق غذا خوری رفتیم من خجالت میکشیدم جلو بزرگترها رو روسری سر نکنم ولی خواسته علی بود وارد که شدیم ناخواسته دست علی رو گرفتم. زنعمو نگاهی به دستهامون و بعد به من کرد و ابروشو بالا برد و گفت:به به چه عروسی شدی هزار ماشاالله...

عمو از جیب شلوارش یه اسکناس بیرون آورد دور سرمون چرخوند و گفت:چقدر بهم میان...خواهر دستت طلا که همچین عروسی رو برای پسرم گرفتی...مریم به کنار خودش اشاره کرد و گفت:بشین اینجا اختر...روی صندلی نشستیم حتی زیر میز هم دست علی رو ول نکردم...علی متوجه اضطراب من بود...فاطمه برام تخم مرغ و روغن حیوانی آورد از بوش متنفر بودم ولی در حضور زنعمو به اجبار خوردم...علی برام شیر ریخت و گفت:عمه چقدر خوب که شما نرفتید...عمه گلثوم لقمه اش را قورت داد و گفت:تا افتاب هست باید برم وگرنه منصوری طلاقمو میده...عمو خندید و گفت:منصوری اگه حریف تو میشد سالها قبل طلاقتو داده بود!.دوتایی میخندیدن و چقدر رابطشون خوب بود برعکس عمه فریبا...علی به صندلی تکیه داد و آروم گفت:چطوری میخوری اون بو گندو رو من که متنفرم ازش...

بعد از صبحانه من و عمه رفتیم حموم... عمه از تمام جیک و پوک شب قبل ازم سوال پرسید بعد از حموم نم نم خونریزی داشتم لکه لکه بود من خونه پدرم عادت ماهانه نشده بودم و اون خونریزی اولین عادت ماهانه من بود...

دل درد و کمر دردم بخاطر همون بود عمه بهم توضیحاتو داد و منو برد اتاقم و گفت:بخواب من به زری میگم که بزاره استراحت کنی عمه جان من دیگه میرم خدا حفظت کنه...دستشو بوسیدم و گفتم:خدا پشت و پناهت عمه...

عمه که رفت تنها شدم و تنهایی عذابم میداد...کمر درد داشتم و بیحال بودم زنعمو وارد که شد هرطور خواستم به احترامش بلند بشم نشد! دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:راحت باش،،،

لبه پنجره نشست، موهاشو کوتاه کرده بود و روی شونه های ظریفش ریخته بود.حالمو پرسید و گفت:اگه میخوای ببرمت دکتر؟! ولی این درد طبیعی...خانواده خواستگار مریم قراره فردا شب بیان واسه عقد کردنشون...ماداریم میریم خرید کنیم اگه چیزی خواستی فاطمه رو صدا بزن شب خونه برادرم(پدر الهام) میمونیم...صبح که بهتر شدی اتاقارو جارو بزن بقیه کارا رو فاطمه میکنه.هنوز بلند نشده بود که علی اومد داخل با دیدن مادرش لبخندش رو لبش ماسید و گفت:چیزی شده؟زنعمو ابرو بالا برد و گفت:نه چیزی نشده ما داریم میریم خریدهای عقد مریم رو انجام بدید شبم میمونیم


شبم میمونیم خونه الهام اینا صبح برمیگردیم که شب عقد کنون مریم...اختر امروز بخوابه فردا بهتر میشه...میوه و شیرینی که رسید اختر آمادشون کن شاید ما دیرتر برسیم...علی ناراحت شد ولی دست مادرشو که به طرفش دراز شده بود رو بوسید و گفت:مینا رو هم میبریش؟زنعمو سری تکون داد و گفت:ناراحته حسودیش شده به مریم. ببرمش آبروریزی راه میندازه یه وقت...حواست بهش باشه اختر برو اتاق اونم مرتب کن لباس کثیف داشت بشور تا خوشحال بشه...حتی خداحافظی نکرد و رفت...علی پشت در چوبی اتاق رو انداخت و سرشو روی پاهام گذاشت و دراز کشید و گفت:مامان میخواد ازت زهره چشم بگیره وگرنه کارای این خونه رو فاطمه انجام میده به حرفش گوش کن میبینی که دیگه ازت توقعی نداره...برای اولین بار دستمو کنار صورتش گذاشتم و گفتم:من هزاربار سخت تر از این کار هارو انجام دادم اینا که کلا برای من کاری نیست...چرخید و شکممو بوسید و گفت:اختر تو نمونه ای...اگه بهم یه پولی برسه مطمئن باش یه خونه جدا میگیرم که راحت باشیم.

علی خیلی مهربون بود تا زنعمو رفت...علی رفت کلی خوراکی از آشپزخونه آورد بسته های کشمش و گردو و انجیر خشک و بادوم رو تو کشو گذاشت و گفت:ضعف کردی بخور...غروب شده بود و انقدر علی منو خندونده بود که دیگه دلتنگی و خجالت جاشو به عشق و محبت داده بود و حالا دیگه من بودم که بی بهونه از پشت سر بغلش میگرفتم و بهش میچسبیدم...حالم خیلی بهتر بود و دلم میخواست با مینا صمیمی بشم...رفتم سمت اتاقش در که زدم رفتم داخل با دیدنم معلوم بود گریه کرده انگار دیواری کوتاه تر از من نبود سرم غرید و گفت :چیه چی میخوای؟دستپاچه شدم ولی گفتم:‌مینا ما جدا از فامیلی الان دختر عموییم من اینجا غریبم و تنها... اگه تو باهام دوست بشی منم خوشحال میشم...اشکهاشو پاک کرد و گفت:چه دوستی اگه منم به سن تو شوهر بود که شوهر میکردم تو الان بچه من بودی...من از مریم بزرگترم ولی اون فردا شب عروس میشه.چقدر دلم بحالش سوخت کنارش رفتم خیلی ریزه میزه بود حتی از من ریزتر! من تو دامن مصی بزرگ شده بودم واز محبت کردن خجالتی نمیکشیدم...بغلش گرفتم و گفتم:تو هم ان شاالله قسمتت میشه من برات سر نماز دعا میکنم...مطمئنم یه پسر میاد خواستگاریت، تو هم خوشگلی هم ظریفی هم مهربون, چرا انقدر ناراحتی خوشبختی خواهرتو نمیخوای؟مینا سری تکون داد و گفت:چرا نمیخوام تو نمیفهمی ترشیده بودن چه حسی داره همه یجور نگاهت میکنن انگار هیولایی...مینا خیلی پیشم درد و دل کرد و اونشب شدیم دوتا دوست صمیمی که هنوزم با گذشت سالها تنها دوست قابل اعتماد منه...

شام سه نفری چقدر خوب بود مینا رفت خوابید و یه شب بیاد موندنی با علی داشتیم تو ایوان پایین نشستیم ودوتایی زیر نور ماه چایی خوردیم فکرشم نمیکردم فردای اون شب اونطور حالم گرفته بشه...تا صبح خوابی آروم و بدون دغدغه داشتم...بیدار شدم هنوز هوا تاریک بود آروم رفتم بیرون تا علی بیدار نشه اول اتاقهای بالا و بعد پایین رو جارو زدم حیاط رو آب و جارو زدم و سبدهای سیب و انگور و خیار کنار حوض بود فاطمه تا منو دید با تعجب پرسید خانم چقدر صبح زود بیدار شدید و نگاهش به حیاط و ایوان شسته شده افتاد خودش فهمید که چخبره با کمک هم میوه هارو شستیم و تو دیس های میوه چیدیم سبزی خوردن رو پاک کردیم و انگار که یکسال کار کرده بودیم ولی تازه ساعت هشت بود و رفتم علی رو بیدار کنم وارد که شدم یهو از پشت در بغلم کرد و گفت:کجا بودی؟ترسیدم و گفتم:صبح بخیر رفتم کارای زنعمو رو انجام دادم...صورتمو چندبار بوسید و منو تا روی تشک برد اصلا مراعات وضعیت بد من نبود و منم که نمیتونستم چیزی بگم.....

تا شب که مهمونا بیان زنعمو اجازه نداد یه دقیقه بشینم حتی فرصت نشد حموم برم مهموناشون اومدن و من یه پام تو آشپزخونه بود و یه پام تو اتاق واسه پذیرایی میخواست غرورم رو بشکونه یا زهره چشم بگیره نمیدونم ولی موفق هم شد چون تا صدام میزد چهارچوب تنم میلرزید مریم عقد کرد و با هزار جور خوشحالی همراه خانواده همسرش رفت...مینا از سرشب پیداش نبود و تو اتاقش مونده بود بعد از رفتن مهمونا زنعمو صدام زد و گفت:همه جارو تمیز کن ظرفهای شامم بشور...چشم هاش قرمز بود گریه کرده بود انقدر کمر درد داشتم و خسته بودم که جرئت کردم و گفتم:زنعمو اگه اجازه بدید صبح تمیز کنم الان خیلی خسته ام؟؟؟ انگار که پدرشو فحش داده بودم به طرفم اومد و تو یه چشم به هم زدن موهامو تو دستش پیچید و دور اتاق چرخوند و تمام دلتنگی واسه شوهر کردن دخترشو سر من خالی کرد...من از شدت درد جیغ میزدم و اولین بار بود که تو عمرم کتک میخوردم.لاغر بود ولی چه قدرتی داشت دستهاش...از صدای جیغم مینا و علی اومدن داخل و پشت سرش عمو...سه تایی متعجب نگاهم میکردن مینا جلو اومد و موهامو از دست مادرش بیرون کشید و گفت:کندی موهاشو چیکارش داری؟ همه از زنعمو حساب میبردن با چنان خشمی نگاهش کرد که مینا عقب رفت و به دیوار تکیه داد چشم هام از شدت گریه نمیدید و اشک پرده ای ضخیم شده بود...عمو سیگارشو روشن کرد و گفت:امان از شما زنها و رفت...علی خواست چیزی بگه که زنعمو نشست روی زمین و زد زیر گریه جوری گریه میکرد که دل منم براش کباب شد...علی کنار مادرش نشست و گفت:چی شده مامان؟؟زنعمو سرشو رو شونه پسرش


زنعمو سرشو رو شونه پسرش گذاشت و گفت: دنیا به زنت خرج کردم حالا که مریم رفته و من ناراحتم بجای اینکه کمک حالم بشه زبون درازی میکنه...

من از شدت تعجب به دهن زنعمو چشم دوخته بودم!!!...

زنعمو با دستش روی پاهاش میزد و گفت:بشکنه این دست و پا که نمک نداره...من که چیزی به زنعمو نگفته بودم چرا اونطوری میکرد!! بی دریغ خودشو میزد و گریه میکرد نگاهم به صورت خشمگین علی افتاد وحشت کردم یعنی اون باور کرده بود...زیر بغل مادرشو گرفت و گفت:‌بریم اتاقت استراحت کن هنوز تو چهارچوب در بود که با فریاد گفت اختر برو تو اتاق تا من بیام...اونا که رفتن دست و پام شروع به لرزیدن کرد مینا دستمو فشرد و گفت:‌برو اتاقت صبح منم کمکت میکنم اینجاهارو مرتب کنی...میترسیدم برم اتاق ولی چاره ای نبود رفتم داخل سرم از بس زنعمو موهامو کشیده بود درد میکرد از بس گریه کرده بودم قفسه سینه ام ناخواسته بالا و پایین میرفت رختخواب رو پهن کردم از شدت کمر درد حتی نمیتونستم راه برم...چقدر موهام کنده شده بود و روی لباسم ریخته بود اونارو جمع میکردم که علی اومد داخل با لگد در رو پشت سرش بست بدون اینکه حرفی بزنه با کمربندی که تو دستش بود به جونم افتاد اون میزد و من از شدت درد و سوزش دور اتاق میدویدم علی تا جایی که تونست منو زد و آخرم عصبی لباساشو در آورد و رفت تو جا خوابید یه گوشه افتادم و بی هوش شدم...

تمام بدنم از جای کمربند کبود بود با تکون دستی از ترس چشم باز کردم، مینا بود دستشو روی دهنم گذاشت و اشاره کرد برم بیرون...نزدیک های صبح بود دنبالش راه افتادم کج کج راه میرفتم و درد دل و کمرم فراموش شده بود و جاشو به درد قلبم داده بود حتی متوجه کبودی ها روی تنم نبودم رفتیم داخل پذیرایی و مینا بغلم گرفت و اشک هاشو پاک کرد و گفت:کاش از دست من کاری بر میومد ولی مگه من میتونم به مامان اعتراضی کنم...علی دستش میشکست...بی پناهتر از اونی بودم که تصور میشه کرد...مینا به همه جا اشاره کرد و گفت:من تمیز کردم.حداقل دیگه لازم نبود کار کنم ولی درد شدیدی داشتم...پشت پیراهنم خونی شده بود و وقتی مینا دید ترسید... یدونه از لباسهای خودش داد تنم کردم و هنوز تا بیدار شدن بقیه خیلی مونده بود...چای نبات فاطمه و آغوش مینا هم نمیتونست دردی رو که حس میکردم از بین ببره...هوا روشن شده بود که مینا زانوهاشو بغل گرفت و گفت:اختر همسن تو بودم که برای اولین بار دیدمش کارگر باغمون بود دوسال تمام اینجا کار کرد و هر روز از قبل عاشقتر شدم وقتی اومد خواستگاری به جرم بی پولی و نداری مادرم بیرونش کرد... ده سال گذشته و من هنوزم نتونستم درد اونروز رو فراموش کنم

ده سال گذشته و من هنوزم نتونستم درد اونروز رو فراموش کنم درکت میکنم! زخمی که علی بهت زد از همه بدتر بود ولی تو گذشت کن اون از بچگی وابسته مامان بود! معلومه مامان خیلی جلوش مظلوم بازی در آورده که از دلش اومد بزندت وگرنه علی عادت به این کارا نداره...لیوان چایی بین دستهام گرمم میکرد و اشک هام ناخواسته مثل سیلاب میریخت... مینا برای عشقی گریه میکرد که معلوم نبود کجاست درد خودم فراموشم شد جلو رفتم و بغلش کردم و گفتم:دیشب خیلی شب بدی بود ولی بخدا من بی احترامی نکردم فقط از زنعمو خواستم صبح جمع و جور کنم خیلی خسته بودم...

-میدونم من مادرمو میشناسم 

-مینا همین که تو این خونه غریب تو هستی به یه دنیا غم و غصه می ارزه...همدیگرو محکم فشار دادیم و برگشتم اتاق... علی هنوز خواب بود کمربندی که باهاش کتک خورده بودم گوشه اتاق بود...روی زمین دراز کشیدم و چشم هامو بستم به یاد باقر و مصی و بقیه خوابیدم خوابهای قشنگی میدیدم بچه دار شده بودم و تو بغلم بهش شیر میدادم...دستهای گرم علی بود که لمسم میکرد چشم باز کردم و صورتشو که دیدم ترسیدم و خودمو جمع کردم از شب قبل برام تبدیل به یه هیولا شده بود...سرشو پایین انداخت و گفت:میدونم کارم اشتباه بوده ولی بهم حق بده مامان زری همه چیز منه من طاقت ناراحتیشو ندارم با انگشتش روی کبودی ها دست کشید و حتی نخواست نظرمو بپرسه دکمه های پیراهنمو از پشت باز کرد و از رو شونه هام پایین انداخت یهو که انگار برق گرفته باشدش شوکه شد وبه تن سفید و کبودم خیره شد تازه فهمید که چه دردی بهم داده همه جام جای کمربند بود دونه دونه جاهای کبود رو بوسید و گفت:غلط کردم ببخشید! محکم بغلم گرفت و من بین بازوهاش گریه میکردم و علی سرمو محکمتر میبوسید...

لباس کاملا پوشیده برام از کمد آورد و کمک کرد بپوشم حتی کنار گونمم کبود شده بود و علی با دیدنش حسابی عصبی میشد بلند شدیم که بریم سرمیز برای صبحانه که دوباره چرخید طرفم...دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت:بگو که منو بخشیدی؟ اختر منم دارم میسوزم صورتتو که میبینم وجودم آتیش میگیره کاش دستم میشکست و دست روت بلند نمیکردم...تنها کسی که بهم درد داده بود علی بود و تنها کسی هم که مرحمم میشد خود علی بود رفتم تو بغلش لباسشو تو چنگ گرفتم و هق هق کنان گفتم:مگه من کی رو دارم اینجا جز تو؟!!...من ناز پرورده نبودم ولی تا دیشب انگشت کسی حتی نامادریمم بهم نخورده بود که قفل کمربند و ضربه های تو به تنم خورد..صدای فاطمه میومد که برای صبحانه صدامون میزد...علی دستمو گرفت و رفتیم بقیه سر میز بودن، زنعمو با دیدن من سرشو چرخوند،

زنعمو با دیدن من سرشو چرخوند، وقتی میدیدمش لرزه به تنم میفتاد ولی علی اشاره کرد برم جلو برای دست بوسی و هنوزم مطمئن بود که من مقصرم و مادرشو آزار دادم...اصلا دلم نمیخواست چون من مقصر نبودم ولی گاهی زور بالای سر از غرورت قوی تره...دستشو بوسیدم ولی بیشتر دلم میخواست به صورتش تف بندازم!! اما چاره ای نبود!

ای کاش مصی پیشم بود تا قشنگ جواب دروغ هاشو میداد...اخمی کرد و گفت:سخته همیشه اینطور عروس حرف گوش کن باشی؟! من از زبون درازی متنفرم...چشم های مینا به روم میخندید اون بهترین و پاکترین انسان روی زمین بود...کنار علی نشستم برام تخم مرغ نیمرو گذاشت و تو چهره اش ناراحتی موج میزد عمو چایش را سرنکشیده بلند شد و گفت:تو کی وقت کردی همه جارو مثل دسته گل کنی؟ میبینی زری دخترای ده ما چقدر تو کدبانویی نمونه ان...دخترای توهم هستن همین مینا چی بلده انجام بده؟! چهره ناراحت مینا جیگرمو آتیش کشید کاش میتونستم بگم که همه این لطف رو مینا در حقم کرده و شب تا صبح نخوابیده ولی مگه میشد زنعمو هردومون رو حلق آویز میکرد...تو چهره مینا بی بی رو میدیدم! چقدر اخلاقش به عمه گلثوم شباهت داشت همونطور با وقار و دلسوز...علی دستشو روی پام گذاشت و آروم طوری که زنعمو متوجه نشه گفت:خیلی شرمنده ام اختر...روزهای اخر تابستون هم میگذشت و من به سفارش علی شده بودم غلام حلقه به گوش زنعمو هرچی میگفت اطاعت میکردم فاطمه و مینا کمکم میکردن...و عصرها با مینا مینشستیم و گلدوزی و قلاب بافی میکردیم...من برای بچه آینده ام لباس میدوختم خداروشکر تا هرچی لازم بود تهیه میشد و انقدر نخ و کاموا داشتیم که سرگرم بشیم...دور از چشم علی برایش یه ژاکت قهوه ای بافته بودم و منتظر هوا بودم که سرد بشه و بهش بدم...مریم با مادرشوهرش با هم زندگی میکردن و برای ناهار جمعه بعد از حدود یکـماه دعوتمون کرده بود....هوا روبه سرما بود و وقتی زنعمو گفت من و علی هم باید بریم خوشحال شدم چون اون خونه جز غر زدنا و اخم زنعمو برام چیزی نداشت...

صبح زود راهی شدیم...

دوساعت تو راه بودیم علی پشت فرمون بود و عمو جلو و ما سه تایی عقب...زنعمو کت و دامن پوشیده بود و مینا پیراهن بلند ولی من حتی با وجود دامن و لباس پوشیده چادر سر کردم و برای اونجا هم چادر سفید برداشتم علی خیلی حساس بود و زنعمو هم حمایتش میکرد...وقتی رسیدیم استقبال مادرشوهر مریم کتایون خانم و همسرش رضا خیلی شیرین بود ولی وقتی مریم اومد حتی نشناختمش انقدر لاغر شده بود و کبودی پای چشمش خبر از حال درونش میداد...تو اتاق پذیرایی شدیم و زنعمو اتاق مریم رو نگاه کرد و گفت:مریم پای چشمهات چرا کبودی؟

زنعمو اتاق مریم رو نگاه کرد و گفت:مریم پای چشمهات چرا کبود مگه کار میکنی انقدر لاغر شدی؟؟؟مریم به کتایون اشاره کرد که داشت میومد داخل و به مادرش فهموند که دعوا نندازه...ناهار آبگوشت گذاشته بودن ناهار خوردیم حواسم بود مریم همه کارا رو خودش انجام میداد و زنعمو حرص میخورد...علی کنارم بود و بهم اشاره کرد که یقه ام بازه و گردنم بیرونه با روسری پوشوندمش... علی اروم گفت:حواست کجاست خودتو جمع کن...زنعمو از شدت عصبانیت حتی برای عصرونه نموند و برمون گردوند خونه... داشتیم وارد خونه میشدیم که مینا گفت:چه رفت و برگشتنی بود مامان مگه چی میشه مریم اونجا کار کنه اینجا نیست که کارهاشو یکی دیگه انجام بده...زنعمو داد زد:تو دیگه نرو رو اعصاب من! دختر دسته گل من اونجا مثل خر داره کار میکنه مگه وظیفه اونه زیر کتایون رو جمع کنه...علی دستمو گرفت و با یه خسته ام رفتیم داخل اتاق در رو بست و همونطور با چادر بغلم گرفت و چرخوند و گفت:‌اختر خودم چطوره خانم خوشگلم؟دستهامو دور گردنش انداختم و لپشو بوسیدم و گفتم:من که خوبم! البته تنها وقتایی خوبم که تو این اتاق با توام...چادر رو از روی سرم برداشت و زمین انداخت و همونطور که دکمه های لباسشو باز میکرد به طرفم قدم برداشت و گفت:وقت خوشگذرونیه! وقت یه بغل حسابی و دلتنگیه...اخرین دکمشو من باز کردم و تو چشم های قشنگش نگاه کردم و گفتم:واسه دوست داشتن تو هیچ خجالتی نیست نزدیک شدم تا ببوسمش که یهو در اتاق باز شد و زنعمو اومد داخل علی هول شد و گفت:چی شده؟زنعمو که بدن لخت علی رو دید گفت:‌زنت هرزه نبود وسط روز هوس شوهرشو نمیکرد راه بیوفت شام درست کن داداشم خبر دادن دارن میان اینجا...علی اخمی کرد و گفت:مامان به فاطمه بگو درست کنه مگه اختر نوکر شده؟...

زنعمو پشت دستش زد و گفت:چشمم روشن حالا دل مادرتو میشکنی؟...باشه درست نکنه برو هرچی طلا برات خریدم بردار بیار دست خودم باشه بهتره....علی با چشم اشاره کرد طلاهارو بهش بدم و منم دادم زیر لب غر زنان و بد و بیراه گفت و رفت...علی پشت در رو انداخت و عصبی نشست زمین سرشو بین دستهاش گرفت...کنارش نشستم بدجور عصبی بود خودمو بین دستهاش جا دادم و گفتم‌:زنعمو نزاشت که!میخواستم ببوسمت...

علی ناراحت گفت:من بی عرضه نه کاری دارم نه پولی وگرنه از این خونه میبردمت اختر یه ساعت تنهایی هم ندارم.....

موهاشو نوازش کردم و گفتم:عیب نداره زنعمو خیلی دوستت داره فقط حسودیش میشه تو پیش منی! مطمئن باش اگه میتونست خودش زنت میشد!...مگه میشه عاشق تو نشد چشم قشنگت موهای طلاییت قد و بالای رشیدت...خندید و گفت:از من تعریف میکنی یا خودت...

علی ناراحت گفت:من بی عرضه نه کاری دارم نه پولی وگرنه از این خونه میبردمت اختر یه ساعت تنهایی هم ندارم.....

موهاشو نوازش کردم و گفتم:عیب نداره زنعمو خیلی دوستت داره فقط حسودیش میشه تو پیش منی! مطمئن باش اگه میتونست خودش زنت میشد!...مگه میشه عاشق تو نشد چشم قشنگت موهای طلاییت قد و بالای رشیدت...خندید و گفت:از من تعریف میکنی یا خودت...دستهاشو دورم محکمتر کرد و گفت:شیطون بلا خوب دلبری یاد گرفتیا...گردنمو بوسید و دستهامو محکم گرفت ولی زنعمو ول کن نبود انقدر محکم به در میزد که علی لباسمو بهم داد تا تنم کنم و بعد در رو باز کرد...زنعمو با چشم های خشمگینش سرشو به طرف من گرفت و گفت:چشم سفید راه بیوفت بیا کارت دارم شب رو مگه ازت گرفتن...دستی به صورت علی کشید و گفت:مادر برو یکم وسایل لازم داریم بخر بیار...مادر فدات بشه من که جز تو کسی رو ندارم قشنگ بلد بودم علی رو رام کنه و موفق هم شد!!...علی لباسشو پوشید و با چشم هاش گفت:ناراحت نباش و رفت...همین که ماشین از حیاط رفت بیرون سایه زنعمو بالای سرم افتاد و مشت هایی که تو سرم کوبید و گفت:بلند شو فکر کردی با یه دلبری کردن میتونی صاحب پسرم بشی! بلند شو چشم سفید.. دست آورد که موهامو بکشه که عقب کشیدم و بدتر عصبی شد و شروع کرد به زدن خودش من متعجب فقط نگاهش میکردم ولی سر و صورت خودشو چنگ مینداخت و لباسشو پاره میکرد انقدر جیغ و داد کرد و خودشو کشوند تو ایوان...من که خشکم زده بود ولی صداشو میشندیم که گریه میکرد و میگفت:من چقدر بدبختم که عروسم اینجور کتکم میزنه قدیم مادرشوهرا عروس رو میزدن امروز تو خونه خودم عروسم کتکم میزنه...

من از ترس که اگه علی میرسیدحتما با دیدن مادرش منو به باد کتک میگرفت یه گوشه کز کردم و فقط صدای زنعمو بود که گریه میکرد و میگفت:تا پسرم رفت افتاد به جونم من جای مادرشم چطور  میتونه اینطوری منو بزنه وای خدایا من چقدر دستم نمک نداره! از دهات کوره آوردمش کردمش خانم خونم، شد زن تک پسرم! اونوقت اینجوری جواب خوبی هامو میده وای پام وای دستهام....ترکه تو دست عمو و صورت خشمگینش حتی نذاشت مهلت به علی برسه! هربار که ترکه بالا میرفت و روی تنم مینشست تا مغز استخوانام میسوخت و هوار میزدم! هیچ کسی به دادم نرسید و حتی مینا از ترس مادرش نتونست بیاد داخل...عمو انقدر بی رحمانه منو زد و آخر داد زد بندازیدش تو گاری ببرنش خونه باباش.....

هیچی بدتر از این نبود که دختری رو پس بفرستن خونه پدرش...هیچ ابرو ریزی بالاتر نبود جسم بی جونمو کشید و از پله ها پایین برد مینا هق هق میکرد و به مادرش التماس میکرد که نزاره منو بفرستن ولی عمو مثل یه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز