امشب خواهرم با همسرش و دختر نازش اومدن خونمون .، مریض بودم نه روزه ، چون دلخور بود حتی زنگم نزده بود اما امشب با شام اومدن خونمون و یکم خواهرم گله کرد بعد بخیر و خوبی تموم شد ، موقع زلزله هم خونه ما بودن ، چقد دلم برای دخترش تنگ شده بود اما حیف مریض بودم نتونستم بغلش کنم ، خدایا شکرت شکرت شکرت