سعید زنگ زد و باهم دوست شدیم حرف زدنشو دوست داشتم بیشتر اون حرف میزد و من گوش میکردم بلا تکلیف بودم دو ماه که گذشت تو این ۲ ماه برادرام و بابام و داییم در موردش تحقیق کردن حتی از چند نفر که باهاش مسافرت رفته بود پرسیدن که چه جور پسریه هیچ کس ازش بد نگفت فقط میگفتن سیگار میکشه خب این موضوع رو خودش هم بهم گفته بود
سعید حرف از خاستگاری میزد ولی من میگفتم فعلا چند ماه بگذره بعد
چند بار اومدن خاستگاری و قراراها گذاشته شد و پسر مزاحم که فهمیده بود دعوا و داد و بیداد به سعید زنگ زده بود و گفته بود من باهاش دوستم من ازش عکس و فیلم دارم
سعید هم گفته بود اشکال نداره برام مهم نیست
پسر مزاحم اومد دم خونمون و میگفت این پسره معتاده شما خبر ندارید .......