راه،بی،نهایت صفائی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را؛ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم...!شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت کاش یک روز سر زُلفِ تو در دست افتدتا سِتانم من از او دادِ شب تنهائی...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت تا نه از گریه شدم کور بیا! ورنه چه سود؟از چراغی که بگیرند به نابینایی...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت با تو بودم ای پری! روزی که عقل از من گریختگر تو هم از من گریزی وای بر احوالِ من...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت بگشای رویِ زیبا ز گناه آن میندیش!به خدا که کافرم من؛ تو اگر گناه داری...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت شرمسار توام ای دیده ازین گریه یِ خونینکه شدی کور و تماشایِ رُخَش سیر نکردی...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت از غم جدا مشو که غنا میدهد به دلامّا چه غم، غمی که خدا میدهد به دل...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت ماها! تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغِ شب از ناله یِ من خفت و نه ماهی...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت گَر از من زشتی ای بینی به زیباییِ خود بگذرتو زُلف از هم گشایی بِه که ابرو در هم اندازی...شهریار# برو به پست
راه،بی،نهایت خُنُک آن دم که نشینیم در ایوان من و توبه دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو...شهریار# برو به پست