2777

به #

برای هشتگ "به" 329 مورد یافت شد.

#به#‍یاد#تو


#قسمت_هشتم


نه یاد ندادن... نکنه عقده ی اینو داری همه جلوت خم و راست بشن.

نه مثل اینکه تو این چند سال زبونت درازم شده

فکر کنم همه ی وزنت رفته تو زبونت.

داشت دوباره منو مسخره میکرد.

آدم زبونش دراز باشه بهتراز آینه که به مردم زخم زبون بزنه.

با سرعت سمت داخل رفتم.

همه داشتن صحبت میکردن. رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم.

تو اتاق نشسته بودم که آرزو آمد تو.

-اینجا چکار میکنی بیا بیرون دیگه.

-ارزو حالم خوب نیست میخوام استراحت کنم.

-باشه تو استراحت کن برای نهار صدات میکنم.

روی تخت دراز کشیدم.

خوابم نمی برد نمیدونم چقدر تو اتاق بودم.از پنجره به بیرون نگاه کردم

همه تو حیاط بودن آتیش روشن کرده بودن.

اونو آرزو داشتن باهم صحبت میکردن آرزو داشت میخندید .انگار که رو آرزو هم اثر گذاشته بود.

بالخره یک روزی عاشق آرزو بود شایدم میخواد بهش برگرده.

آرزو که خیلی خوشحال به نظر میرسید.

چشمامو میبندم تا فراموش کنم تو این سالها چی کشیدم.

لعنت به قلبی که بی موقع عاشق بشه.

از اتاق بیرون رفتم یک پتو دورم پیچیدم.

رفتم بیرون به سمت پشت باغ رفتم نمیخواستم جلوی اونا ظاهر بشم.

به طرف انتهای باغ رفتم روی سکویی که همیشه با آرزو مینشستیم نشستم.

چقدر اون موقع ها خوب بود کاش هیچ وقت بهش نمیگفتم که دوستش دارم کاش اون نامه رو نمی نوشتم.

کاش اونجا نمیرفتم.

زندگیم همیشه پر از کاش ها بود.

هیچ وقت نتونستم بدون اونا زندگی کنم.

دستامو دورم پیچیدم.

- تنهایی رو مثل اینکه خیلی دوست داری.

دستامو زیر پتو مشت کردم.

قلبم داشت میلرزید.

لعنت به تو ...

-شما با من مشکلی داری.

-نه .چرا باید مشکل داشته باشم.

-اخه احساس کردم همش دارید از من فرار میکنید.

-چرا باید ازت فرار کنم فکر کنم احساس میکنی خیلی مهمی.

-یعنی میخوای بگی برات اهمیت ندارم.

-معلومه که اهمیت نداری.

-فکر کنم قبلا نظر دیگه ای داشتی.

بهش نگاه کردم با پوزخند بهم نگاه کرد نباید اجازه میدادم که دوباره منو بشکنه.

-خودت میگی قبلا .فکر نکنم باید رو حرف یک دختر ۱۷ ساله حساب باز کرد.

-یک دختر ۲۵ ساله چی؟!؛

-منظورتو نمیفهمم. چرا اصرار داری گذشته رویادم بیاری.

رفتم نزدیکش .

خوب گوشاتو باز کن آقای ساالری اگه فکر کردی کاری که قبال تو گذشته باهام کردی رو میتونی دوباره تکرار

کنی کور خوندی اون بیتای احمق ۱۷ ساله که یک روز لهش کردی مرده حالا این بیتا جلوته فکر نکن میتونی با

حرفات دوباره تحقیرم کنی . چون بهت اجازه نمیدم.

با تعجب نگام میکرد پلک نمیزد.

از کنارش رد شدم.

دستمو گرفت.

خون تو تنم یخ زد.

اگه یک روز باعث. ناراحتیت شدم منو ببخش نمیخواستم اینجوری بشه.

- بعضی زخما با گذر زمان خوب میشه ولی جاش همیشه باقی میمونه فکر کنم برای عذر خواهی ۸سال یکم دیر

باشه.

دستمو از دستش بیرون کشیدم.

بار آخرت باشه بهم دست میزنی

دستام میلرزید خودمم همین طور به طرف ویلا دویدم رفتم تو اتاق درو فقل کردم پشت در نشستم اشک از

گوشه ی چشمام چکید.

فکر کرده با یک معذرت خواهی میتونه اون شبو از ذهنم پاک کنه.

موقع نهار هر چی ارزو صدام کرد نرفتم بیرون.

بعد از ظهرم به بهانه مریضی بابا رو مجبور کردم برگردیم.

ازشون خدا حافظی کردیم دیگه بهش حتی نگاهم

نکردم اونم دیگه نزدیکم نشد

رفتیم خونه سریع رفتم تو اتاقم درو هم فقل کردم دوتا قرص آرام بخش خوردم از همونایی که دکتر بهم داده بود

که وقتی کابوس میدیم بخورم چشمامو بستم.

صورت مغرورش با چشمای نافذش جلوی چشمام بود زیاد تغییر نکرده بود فقط موهای کنار شقیقش یکم سفید

شده بود بیشتر جذاب ترش کرده بود.

-بیتا خفه شو یادت رفته چجوری تحقیرت کرد

-داری چکار میکنی نباید بهش حتی فکر کنی.

۸سال زجر کشیدی کابوس دیدی بازم داری بهش فکر میکنی.

نه بهش فکر نمیکنم اون عاشق آرزو بود من حقی ندارم.اصلا نباید داشته باشم اگرم آرزو نبود اون منو نابود ...

چشمامو فشار دادم تا خوابم ببره قرصا داشت روم اثر میکرد

دیگه نفهمیدم چی شد.  

-بیتا بیا بریم دیگه.

-مامانم اگه بفهمه منو میکشه.

-مامانت از کجا میفهمه.اونا که رفتن پیش عمت.

-من میترسم.

-ترس نداره ..جون من بریم افشین منتظره.

-تو باهاش برو دیگه.

-نمیشه باید تو هم باهام بیای... یک مهمونیه زود میایم.

-اخه.

نترس زود برمیگردیم.

-باشه بریم

باترس از خونمون آمدیم بیرون آرزو بخاطر اینکه مامان اینا نبودن آمده بود خونه ی ما من تنها نباشم.

افشین دم در منتظر بود.

-چرا دیر کردید!؟؟

-بیتا میتر سید بیاد.

-بیتا با این هیکلت میترسی پسرا باید ازت بترسن.

-برو بابا حالا نیست خودت خیلی لاغری .

به دم باغ رسیدیم صدای موسیقی میامد رفتیم تو همه جا شلوغ بود .