2777
2789

درد امانش را بریده بود اما مادریش را نه.

بچه ها را حمام کرد وموهای دختران را شانه.

غذایش آماده بود و بسترش پاکیزه.

گشتی در خانه زد همه چیز در سر جای خودش بود .

دختران را به خانه همسایه فرستاد و پسران را با پدر راهی کرد.

خودش ماند و اسما و شاید فضه.

بوی وصل می آید و دیدار پدر

و ...

آهسته صدا زد: بسترم را در وسط اتاق پهن کن.

بوی پاکیش خانه را پر کرده بود.

دراز کشید و دستانش را زیر صورتش گذاشت و چشمانش را بست...

سکوت همه شهر را فراگرفت...

علی ع دوان دوان رسید و حسن ع و حسین ع

چرا این کوچه تمام نمی شود؟

چرا رسیدن ها تمام شده اند؟

پرواز مادر را چگونه باید باور کرد؟

بر کدام کوچه یا شهر باید فراق مادر را نوشت؟

نفس نفس زنان‌ تا دیدن مادر دویدند...

و چقدر دیر شده بود .

مادر قصه رفتن را بر خاک و خانه و شهر خوانده بود و گویی به خواب رفته بود.

دنیا ماند و یک علی ع و هزاران درد و یک چاه

دنیا ماند و یک زینب یک دنیا صبر

و یک حسن ع ماند و درد بی مادری و جگر تکه تکه شده

و یک حسین ع ماند و یک کربلا.

آرام زمزمه کن و در دل گریه

وصیت می کنم: علی جان! مرا در شب غسل ده و کفن کن و بر من نماز بخوان و مرا شبانه به خاک بسپار و کسی را هم خبر نکن ...........


بوقت غصه های ابدی...

mahyar

2790
2778
2791
2779
2792