من چن سال طبقه بالا مادرشوهرم بودم هفته ای یبار میرفتم خونشو تمیز میکردم میگفتم پیر گناه داره
یه سال اومدم تو خونه ی خودم بچه هم دارم درس بچه ها کار خونه مجال نمیده مثل قبل بهش سر بزنم چن ماه پیش میگفت دخترم سرش یجوری گرم خودش شده تو هم که عمل کردی حالا کی خونه تکونی کنه برام و....اعصابم خراب شد گفتم من چقدر نادانی کردم که به این کارام عادتش دادم حالا غیر من چن تا هم عروس داره نزدیکش به اونا هیچ حرفی نمیتونه بزنه
زنگ میزنه الو فلانی باطری ساعتم تموم شده الو فلانی بیا آبگرمکن خاموش شده فلانی بیا عصام رو بده بابا بگه اشکال نداره ولی ببینم به اون یکی هم میتونه حرفی بزنه احترامشان هم از من خیلیییییییی زیاد شانس