شوهرم یه رفیق مجرد داره که مث داداشمون شده اینقد اومده پیشمون)
پارسال رفتیم شمال رفیقش باهامون اومد همش نظر اون رفیفه رو گوش میداذ شوهرم جوری که داشتیم برمیگشتیم حس کردم باید ازش جدا بشم برامن ارزش قایل نیس
اون پسره هم خیلی پسر خوبیه من خیلی قبولش دارم دوستمونه و حتی مورد اعتماد و چشم پاکه
الانم میخاستیم بریم شمال شوهرم هی گفت وایسا دوستمم بیاد باهم بریم …الان دوستش گفته (شوهرمو خودش)باهم برن زودتر شمال(کار اداری دارن)بعد من خودم با بچه را بیوفتم برم
اینقد دلم شکست که من با بچه تنها را بیوفتم به سمت شمال این چه شوهریه
دلم واقعا شکست خب من بخام خودم برم دیگه چرا اینقد صبر کنم با شوهرم برم تازه شوهری که عشقش رفیقشه