خانما من دی ماه ۱۴۰۰ تولد خواهر کوچیکم بود بعد مامانم همه را یعنی مادربزرگام با خاله هام و عمه هام را دعوت کردن( دایی و عمو ندارم)، چند روز قبلش تز زبون مادربزرگم در رفت که پسر عمم سرماخورده بوده ولی وقتی ما دعوتشون کردیم گفتن مزاحم میشیم حرفی از سرما خوردگی نزدن. خلاصه یک روز قبل تولد عمه بزرگم زنگ زدن و گفتن ما نمیاییم هم من حالم خوب نیست هم پسرم هم مامان اینا نمیان.بماند که چقدر منو خواهرم گریه کردیم،خلاصه تولد رو گرفتیم و خاله هام فقط بودن فرداش مامانم زنگ زدن به مادربزرگم و گفتند چه چرا نیومدید و بچه ها ناراحت شدن ولی مادربزرگم فقط میخندیدن.