سلام بچه ها .من حدود ۴ ماه پیش یه خواستگار برا من اومد و پدرم شرط براشون گذاشت که خونه و شغل باید حتما داشته باشه
و پسره هم حدود ۳ ماه بود از المان برگشته بود و هیچ کدوم از این شرایط رو نداشت . بابام بهشون وقت داد تا جور کنن و شرایط و ما هم همدیگر بشناسیم .و ما روزانه حدود چن ساعت با هم صحبت میکردیم و من بهش میگفتم اگه نمیتونین شرط بابامو قبول کنی درست نیس ما با هم در ارتباط باشیم .اونم همش میگفت مگه میشه من نتونم و من بخاطر تو هر کاری میکنم و این شد که به ۴ ماه رسید بودن ما با هم و من که عاشقش شده بودم و فکر میکردم اونم منو خیلی میخاد.
...
این شد که تهش یه روزی زنگ زدن و گفتن نمیتونن شرایط جور کنن و پدر منم مخالفت کرد . و من با پسره حرف زدم گفتم حداقل چن روز برو سر کار تا بابام موافقت کنه ولی میگفت من یه امتحان دارم و این امتحان برام مهمتره تا داشتن شغل و باید روی این وقت بزارم .
و گفت نهایت سعیمو کردم وبرو بابات بگو من همینم که هستم و اگه میخاین قبول کنین من همینم و تغییری نمیکنم
منم گفتم من رو حرف بابام حرف نمیزنم و خداحافظ
و خیلی حالم بد بود و به حرف هایی که میزد از اینکه بدون من نمیتونه و غیره تمام فکرم حرفاش شده بود و باورم نمیشد
تا اینکه بعد از یه ماه دوباره برگشت و التماس میکنه که جوابشو بدم ولی من میترسم دوباره از احساساتم سو استفاده کنه .
بنظرتون کلا از زندگیم حذفش کنم .
(و اینکه چن وقت پیش با یک پیچی امتحانش کردم وقتی با هم نبودیم و جواب داد و خواست با من دروغی وارد رابط شه/:)