لب میزنم، خاموش اما غوغاگر: پایان قصه من، آغاز قصه دیگری است!
وطنم ویران است...آبادی ویران دیده ای؟!
زندگی ام سوخته است...سوزان خاموش دیده ای؟!
راه می افتم، خلاف مقصد می روم!
انقدر دور و دورتر میشوم که تاریکی تنم را می بلعد و سیاهی با وجودم عجین میشود!