سلام بچه ها
امیدوارم حال همتون خوب باشه
شاید دردودل با کسایی ک نمیشناسیشون خیلی بهتر باشه با نزدیکانت
تیزهوشان درس خوندم رشته ریاضی با۳تا ثبت اختراع با کلی مقام از المپیادا جایگاه ویژه ای برا خودم داشتم
منم یروزی دلبسته یه پسر شدم بعد از۴ماه ماها ازهم خوشمون اومدمن نه ولی اون اره گذشت و گذشت تا منم دیدم دوسش دارم سرباز بود
منم اولین پسر توی زندگیم همین پسره بود
واقعا دوسش داشتم
یه مدت گذشتو گذشت و همه چیز خوب پیشمرفت که ذات واقعیشو نشون داد
داد زدنا شروع شد دعواها شرو شد اشک ریختنام شرو شد تهدیدا شرو شد
کلا این پسر عوض شد
خیلیییی اذیتم میکرد خیلی هر چی بگم کمه اصلا نمیدونم
بعضی وقتا انقدری حرف داری برا گفتن ک نمیدونی از کجاش شروع کنی و بگی و اینجا میشه ک عین من صد بار تایپ میکنیو پاک میکنی
اینقدر خودش و مادرش زجرم دادن اینقدر دعوا کردیمو شکسته شدم اینقدر تهدید شدمو بخاطر علاقه ای ک داشتم بهش بخشیدمش
که تپش قلب گرفتم و معده و روده عصبی
خسته شدم،هربار گفتم عب نداره باید صبر کنی درست میشه باید ببخشیش ولی مقصر خودم بودم ک باهربار بخشش فرصت اینو گرفتم ازش ک هر اشتباهی ی تاوانی داره
ی روز رفتم مشاوره متوجه شد علائم افسردگیو دارم فرستادم روانپزشک وضم خراب بود خیلیییییی خراب با کلی دارو برگشتم خونه باید روزی۱۱تا قرص میخوردم و میسوختم از اینکه تو مطب دکتر همه مریضا افراد مسنن ومن فقط ۱۹سالمه ک همچین دردیو دارم
همون روز دیگ زدم ب سیم اخرو دعوام شد باهاش گفت یکسالو نیمه بازیت دادم فهمیدم ک هدف فقط انتقام گرفتن از دخترا بوده چون عشق سابقش ولش کرده اونم خاسته انتقام بگیره
فهمیدم که من دومین دختر توی زندگیش بودم ولی اون اولین پسر تو زندگی من
فهمیدم من ی عروسک بودم برا وقتای ک حوصلش سرمیره
تحقیر شدم تهدیدم کرد ک عکساتو ال میکنم پخش میکنم😅😅باید باهام رابطه نامشروع داشته باشی تا پخش نکنم روهم ۴تا عکس دست این من داشتم ک اونم گفتم پخشش کن چیزی ک زیاده عکس تو اینستا
شاید حق داشته ک هم خودش هم مادرش اینجورین چون بچه طلاق بودو مادرش ۳بار شوهر کرده بود
خلاثه بدبختیام تازه شرو شد داروهارو استفاده کردم ولی بدتر شدم بعدش دکتر گفت افسردگین داره بدتر میشه و داری دچار اسکیزوعرنی میشی
دوز داروها رفت بالا تعدادش رفت بالا اما من بدتر میشدم
شبای بود ک یهو میرفتم وسط خیابون یا حیات خانوادم برم میگردوندن داخل بهسون میگفتم مهدی قراره بیاد دنبالم منو ببره 😔بعضی شبا میبستنم ب تخت ک بلای سر خودم نیارم
از توهمو دیدن ادمو شنیدن صداهای جیغ بگیر تاخودکشی
افسردگی خیلی بده حاظربودم سرطان بگیرم اما این دردارو نه
یسری داروهای جدید داد دکتر ک حافظه رو برا ی مدت یا همیشه از دست میدی اونم فقط خاطراتو
همش رفت از یادم جز اون پسر😪
گفتنباید بستری بشم کلا روانمو از دست دادم قرصا کنترلم میکردن
ی آن با شنیدن بستری شدن و شک درمانی انگاری عقلم اومد سرجا
تصمیم گرفتم خودم خودمو نجاو بدم و قرصارو کم کردم تا اینکه کامل ولشون کردم حالم ی دوماهی خوب بود واقعا خوب بودولی بخاطز دادوها کبدم مشکل پیدا کرده
کلا من برم بمیرم بهتره چون هیچ جام سالم نیس
الان ک دارم مینویسم ساعت۲شبه و من یک هفته ای هست یسری از علائمم برگشته و ریختم بهم اینجا هم از خدا میخام کمکم کنه ک نجاتم بده و از شمام میخام برا منم دعا کنید
۲ما دیگ کنکور دارم دختری بودم ک مقامای کشوری المپیادای ریاضی میاوردم اما الان ۲+۲روهم اشتباه میکنم😔
اینم از سرگذشت تلخ من