همیشه منتظر بیست سالگی بودم
بیست سالگی برایم مثل یک رویا بود...
جوری انتظارش را میکشیدم
که انگار شیشه عمر من بود...
بیست سالگی را با تمام اتفاقاتی که در ذهنم داشتم، گره زده بودم!
با اطمینان خاطر،
مطمئن بودم که همه چیز خوب پیش میرود؛
میخواستم بیست سالگی را
کنار کسی که دوستش دارم تجربه کنم!
دوست داشتم عصر های پاییز، دستش را بگیرم
و در خیابان قدم بزنیم
جمعه های طاقت فرسا، درست وقتی که حوصلمان لبریز شده، با ماشین به دل جاده بزنیم تا یک جایی که حالمان خوب بشود...
در هوای سرد زمستون،
وقتی سردش میشود،
کاپشنم را دربیاروم تا تنش کند؛
برایش آتش روشن کنم!
بنشینیم و چای به دست
آهنگی که دوست دارد را
گوش کنیم!
وقتایی که در خودش رفته و ناراحت است،
بغلش کنم و بهش بگویم که کنارش هستم...
دوست داشتم
شادی ها و غم هایمان دونفری باشد
هردویمان برای باهم بودنمان تلاش کنیم
باهم پیشرفت کنیم
هدف هایمان را به هم گره بزنیم
اونقدر باهم رفیق باشیم
که هرچیزی را بدون هم نخواهیم!
شاید دو سال، شاید پنج سال، شاید ده سال
نمیدانم...
ولی آخر یک روز میّسر میشود
اما هیچ وقت قرار نیست زمان برگردد و
اون حس و حالی که میخواستم را،
در بیست سالگی تجربه کنم..!
محمد عرفان