یکبشون یبار زد پس کله من یبارم پا گذاشتن رو دلم سبکن انگار یه چیز نرمن ولی حسشون میکنی
من وقتی میخواست بیاد سمتم میفهمید میترسم نزدیکتر نمید ولی یه چند بار تا مرض سکته بردن منو و یه بارم میخواست پرتم کنه دنبالم کرد از پله ها ولی خب متاسفانه ازون موقع افسرده شدم و عصبی
وقتیکه اان شروع شد صدای پاشو میشنیدم واضح که ازپله ها میخواست بره بالا اما من اون لحظه در حال ایت الکرسی و... بودم که نبینمش اما متاسفانه به صورت وحشتناکو خوفناکی از دم پله ها یهو یه سایه داشت داخل اتاق پایین که من بودم میشد میخواست نزدیک بشه جیغ بلندیزدم همرو بیدار کردم
من وقتی میخواست بیاد سمتم میفهمید میترسم نزدیکتر نمید ولی یه چند بار تا مرض سکته بردن منو و یه بارم ...
من یه روز با خالم اینا رفتم باغشون یه جایی دور از شهر دور و اطراف هم همش درخت و کوه من پایین ویلا نشسته بودم بقیه هم خیلی فاصله داشتن بامن یهو چشم خورد ته باغ دیدم یه پیرمرده داره دست تکون میده میگه بیا منم هی باتعجب داشتم نگاش میکردم یه یکی یهو زد پس کله ام عاقا من تا جایی تونستم جیغ بنفش و فراررررر تا رسیدم به بقیه از ترس بیهوش شدم بعدش که به همون صاحب باغ گفتم یه آیه قرآن گفت خوندم😑😑😑