2777
2789
عنوان

جن

| مشاهده متن کامل بحث + 1009 بازدید | 123 پست
تا حالا لمسشون کردی؟

یکبشون یبار زد پس کله من یبارم پا گذاشتن رو دلم سبکن انگار یه چیز نرمن ولی حسشون میکنی

شعور و شخصیت مهم ترین آپشنِ انسان بودنه👌🏼                                                       

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

یکبشون یبار زد پس کله من یبارم پا گذاشتن رو دلم سبکن انگار یه چیز نرمن ولی حسشون میکنی

من وقتی میخواست بیاد سمتم میفهمید میترسم نزدیکتر نمید ولی یه چند بار تا مرض سکته بردن منو و یه بارم میخواست پرتم کنه دنبالم کرد از پله ها ولی خب متاسفانه ازون موقع افسرده شدم و عصبی 

اینهمه بلا سرم اومده هنوزم شرم نکردم از روی عادت باید نصف شب دو ب بعد برم حموم وگرنه احساس نجاست بم ...

خب یه کار کن قبل اینکه وارد حمام بشی چند بار این بگو بعد بسم الله لا حول و لا قوه الا بالله

من امتحان کردم تا اونجاییم تونستم به سمت ڭناه نرفتم همیشم قران میخوندم ایت الکرسیم میخوندم اما متاسف ...

خب قشنگم نه هر سوره و نه هر تعدادی اگر هست هنوز بیا خصوصی شاید تونستم کمکت کنم

آخرش چطور شد پس؟ دیگه اذان نگفتن؟

وقتیکه اان شروع شد صدای پاشو میشنیدم واضح که ازپله ها میخواست بره بالا اما من اون لحظه در حال ایت الکرسی و... بودم که نبینمش اما متاسفانه به صورت وحشتناکو خوفناکی از دم پله ها یهو یه سایه داشت داخل اتاق پایین که من بودم میشد میخواست نزدیک بشه جیغ بلندیزدم همرو بیدار کردم

من وقتی میخواست بیاد سمتم میفهمید میترسم نزدیکتر نمید ولی یه چند بار تا مرض سکته بردن منو و یه بارم ...

من یه روز با خالم اینا رفتم باغشون یه جایی دور از شهر دور و اطراف هم همش درخت و کوه من پایین ویلا نشسته بودم بقیه هم خیلی فاصله داشتن بامن یهو چشم خورد ته باغ دیدم یه پیرمرده داره دست تکون میده میگه بیا منم هی باتعجب داشتم نگاش میکردم یه یکی یهو زد پس کله ام عاقا من تا جایی تونستم جیغ بنفش و فراررررر تا رسیدم به بقیه از ترس بیهوش شدم بعدش که به همون صاحب باغ گفتم یه آیه قرآن گفت خوندم😑😑😑

شعور و شخصیت مهم ترین آپشنِ انسان بودنه👌🏼                                                       
من دیدم ن توخواب بلکه توبیداری آره راسته امانمیخام چیزی دربارش بگم چون واقعاترسناکه این اتفاقا

تا حالا پیش اومده که وقتی داره نگات میکنه ته دلت بدجوری یخ بزنه و بلرزه؟

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792