من یه روز با خالم اینا رفتم باغشون یه جایی دور از شهر دور و اطراف هم همش درخت و کوه من پایین ویلا نشسته بودم بقیه هم خیلی فاصله داشتن بامن یهو چشم خورد ته باغ دیدم یه پیرمرده داره دست تکون میده میگه بیا منم هی باتعجب داشتم نگاش میکردم یه یکی یهو زد پس کله ام عاقا من تا جایی تونستم جیغ بنفش و فراررررر تا رسیدم به بقیه از ترس بیهوش شدم بعدش که به همون صاحب باغ گفتم یه آیه قرآن گفت خوندم😑😑😑