بجه بودم و فک کنم 5 ساله بودم یا کوچیکتر . عروس همسایه امون بچه دار نمیشد بعدش من توی کوچه بازی میکردم . کثافتا صدام زدن گفتن بیا اینو ببر دختر گلم آفرین و اینا.بعد منم بچه بودم نمیفهمیدم رفتم یه تیغ دادن دستم و یه روده حیوون که چند تا نخ هم کنارش بسته بودنو گفتن ببر منم بریدم.
حالا از یادم نمیره خیلی میترسم نکنه بدبختیا و نازایی بودنش بیاد روی من و زندگی من