عزیزم تاپیک های قبلیم واسه ماجراهای این ۴ ساله اخیره که به شدت تحت فشار زندگی و روحی بودم.از زمانی که رفتارهای همسرم عوض شد ...و من فقططط دنبال دلیل بودم برای خودم
دلتنگی الان من حال خراب من واسه اون وقتاییه که مثل ف شته مهربون بود و دوستم داشت
من نمیتونم هضم کنم که اینجوری شد و انقددر بی دلیل منو تحت فشا قرار داد تا به اینجا رسید سرنوشتمون
دلم داره میترکه
درک کردن من و شرایط قبلی و فعلی من سخته
چون تو موقعیت هایی که من بودم شاید قرار نداشتین هیچ وقت
من مجبووور شدم به اینکار تن بدم چون راهی دیگه برام نمونده بود...اما از غصه دارم میمیرم که چرا شوهرم انقدددر عوض شد که دیگه نشه تحمل کرد و یه زندگی که فبلش اون قدر ایده آل بود در کمال شوک و ناباوری به گل بشینه ..و این گل رو سر من بشینه ...داغ دل من اینه
تاپیک های قبلی رو در خالی نوشتم که داغون و خسته بودم از شرایط حاکم و به هر چیزی برای درد دل کردن یا راه حل پیدا کردن چنگ میزدم
اما الان بی تاب روزهای خوب زندگیمم که از هر راهی تلاش کردم نتونستم اون روزا رو برگردونم