سلام خوشکلا خواهش میکنم داستانم رو بخونید و راهنماییم کنید خیلی ممنون میشم
کلن تو خانواده و اقوام ما رسم بود دختر زود ازدواج کنه و درس خوندن برای دختر خوب نیست منم از همون بچگی خاستگار زیاد داشتم دوستامم یکی یکی شوهر میکردن و بچه دار میشدن ولی من سفت و سخت میگفتم میخوام درس بخونم دکتر بشم
برای همین همهی خاستگارام رو رد میکردم وقتی شد پانزده سالم یکی از پسرهای فامیل اومد خاستگاریم بااین داداشام و خودم مخالف بودیم بااین حال برام نشون اوردن ولی من زیر بار زور نرفتم بعد یه هفته نشون رو پس فرستادم و همه چی بهم خورد بعد