کسی که باهاش در رابطم مدتهاست،یه نسبت فامیلی دوری باهام داره و این قضیه رو مادرامون فقط میدونن،اون اوایل شرط کرده بودم که فلانی ببین خط قرمز من نظامی شدنته من اگه قبول میکنی بسم الله نمیکنی ک هیچی دیگه زندگی خودته منو بزار کنار چون نه پدرم راضی میشه ن خودم زیاد میتونم تحمل کنم،مدت هاست از ایم اتفاق میگذره ،دیروز تولدم بود شبش که مراسم تموم شد اومدم سر گوشیم که با هم حرف بزنیم دلمم تنگ شده بود خیلی:)
گفت یه خبر دارم برات با یه حس خاصی ذوق ....
گفت یه جورایی کارم جور شد ،میرم پلیس فتا کارمند،براش زحمت کشیدم پولش خوبه شرایطش اوکیه خواستم کار ریگه ای جور کنم ولی گرونا اومد گند زد و این چیزا
من دلم گرفت کلی گریه کردم گفت باشه نمیرم هر چی تو بخوای ولی تحت فشار خانوادش گفت دیگه مصمم هستم و میرم با نبودنتم کنار میام زندگیه دیگه فقط یادم میمونه تنهام گذاشتی.😭😭😭😭،خانوما من چی کار کنم😭😭😭دلم گرفته زده زیر قولش😭😭😭منم قبول کردم ک بره ولی شرایط خیلی سخته ۳ ماه دوره 😭دور از من من میمیرم قلبم داره وایمیسته