نسیم جون قربونت لطف داری ممنون

این طوریها هم که میگی نیست :))
من که کلی کیف کردم عکسای خوشگلتونو دیدم مخصوصا ای پسر کوچولوی گلتو که ماشالا چه بزرگ شده . تا من برسم اونجا واسه خودش آقایی شده :)))
کیف لحظه لحظه بزرگ شدنشو ببر که زمان زود میگذره
آخ گفتی منم بیام زودتر جا بیوفتم استرسم کم شه بتونم باردار شم . دلم خیلی نینی میخواد :)))))
تو همونطوری بودی که فکر میکردم مشکی با اون خنده خوشگلت ، حقا که تیرماهی هستی

البته اولین عکس تو بیمارستان رو دیده بودم :))))
راستی نسیم از پزشک خانوادت تو ونکوور راضی هستی ؟ من که این روزه سخت مشغول گشتن واسه پیدا کردن خونه فرنیش واسه ماه اول هستم . دارم سعی میکنم تو west end , granville , kitsilano خلاصه تو مرکز ونکوور یهجایی رو واسه ماه اول پیدا کنم تا بعدش که میایم بگردیم واسه یه جای لانگ ترم تا اون موقع اسبابمونم میرسه . هنوز چیزی پیدا نکردم با قیمت مناسب . میخوام نزدیک public transort باشه .
شیوا جون کدوم بلاگمو میگی خانومی ؟؟؟؟!!!!!!!!! هر دوش درست و خوانا رنگش !! :))) روزهای مادرانه که آبی و سفیده یکم صبر کنی لود میشه ، بلاگ یک لیوان چای داغ هم که کرم رنگه

مال سزعت اینترنته یکم صبر کنی لود میشه :)))))
سپیا جون همه ما این روزهارو خواهیم داشت منکه تازه میخوام بیام باردارم بشم نوره الا نور . تازه همسری هم هر از چند گاهی میگه بمونیم نریم !!!!!!!!! صبر داشته باش سال اول سخت میگذره ولی بعدش درست میشه و همسرتم عادت میکنه . نگفتی بهم ، تو لینکد این هستی . خودت و همسرت ؟ اونجا واسه کار پیدا کردن عالیه .
سماء جان نیستی ؟ خوبی خانوم ؟
نلی جان نمیدونم پیغاممو گرفتی خانوم یا نه . میدونم این روزها مشغول باز کردن اسباب اساسیه هستی امتحانم داری حتما کمتر میای اینجا. من همچنان سخت مشغول پیدا کردن آپارتمان فرنیشم واسه یک ماه اول .