سلام منو مادر شوهرم تو ی خونه زندگی میکنیم دیروز مادرم ناهار اومد خونه ما بعد رفت شب مادر شوهرم اومد شب نشینی من رفتم اتاق لباس عوض کنم ب شوهرم گفت فامیلای زنت میان میخورن فامیلای تو فقط نمیان بعد رفتم میوه آوردم گذاشتم رو میز گفتم بردارید داستان از همینجا شروع شد ک شوهرم ناراحت شد چرا نیاوردی بگیری جلو مادرم برداره جالبه من ۸ ماهمه یکبار حتی مادرشوهرم حالمو نپرسیده ی خوبی نکرده شب قهر کرد خوابید صبح سرکار رفتنی تو اس کلی بهم چرتو پرت گفت فوشم داد خانوادمو فوش داد گفت نمیذارم کسی از خانوادت حتی سر زایمانتم بیان کلی تحقیرم کرد گفت شب میام خونه ببین چیکارت میکنم سر مادرش هر چی فوش بود داد ک چرا احترام نذاشتی میوه بگیری جلوش دیگ خسته شدم ب هیچکس نمیتونم دردمو بگم
برا باز هزارم میگم لعنت به هرچی مادر شوهرم زبونشون پیش از جونشون بره که نیش میزنن فقط
یه روزی رفتیم تو کوچه با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم اخرین بار بوده😥😣کی فکرشو میکرد یه روز با ادمایی حرف بزنیم که تا اخر عمرمون شاید هیچ وقت نبینیمشون🤩😍