2777
2789
عنوان

چقدر بعضی آدم ها قدر نشناس و بد هستن

| مشاهده متن کامل بحث + 358 بازدید | 29 پست

و ناگفته نماند همیشه دلم میخواست بیاد خواستگاریم و به خودم گفته بودم اگر اومد حتما جواب مثبت میدم ولی هیچ رابطه ای با هم نداشتیم فقط تو مهمانی ها و رفت و امد ها با چشم بهش میفهموندم دوستش دارم اونم همینطور هوامم خیلی داشت دقیقا کنکور دادم منتظر جواب بودم که اومدن خواستگاری منم خوشحال اما یه از خدا بیخبری نذاشت کسی که نمیبخشمش و الانم هنوز که هنوزه دلگیرم ازش....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خانواده خاله بابام حلقه اوردن خواستگاری کردن و منو نشون کردن خیلی خوشحال بودم اما فقط یه شب این خوشحالی دوام داشت بله عمه ام کار خودشو کرد فرداش شنیده بود جریان نشون رو به بابام گفت دختر تو باید بدی پسر من پسرم میخوادش و من شدیدا از خانواده اونا و پسرشون متنفر بودم بابام یه روز اومد و گفت باید زن فلانی بشی گفتم نمیخوام گفت به زور میشونمت سر سفره عقد کتکم زد نذاشت دانشگاه برم منم فقط گریه کردم و هیچ کاری نمی تونستم کنم.....

خانواده خاله بابام حلقه اوردن خواستگاری کردن و منو نشون کردن خیلی خوشحال بودم اما فقط یه شب این خوشحالی دوام داشت بله عمه ام کار خودشو کرد فرداش شنیده بود جریان نشون رو به بابام گفت دختر تو باید بدی پسر من پسرم میخوادش و من شدیدا از خانواده اونا و پسرشون متنفر بودم بابام یه روز اومد و گفت باید زن فلانی بشی گفتم نمیخوام گفت به زور میشونمت سر سفره عقد کتکم زد نذاشت دانشگاه برم منم فقط گریه کردم و هیچ کاری نمی تونستم کنم.و به مادرم گفتم اگر به زور منو بدین خودمو میکشم مامانمم زنگ زد به عمه ام اینو گفت اونم گفت باشه نخواستیم و در این بین قبلترشم بابام به خانواده خالش گفته بود بیاین نشون و ببرید دختر بهتون نمیدم اونام ناراحت شدن و دیگه رفتن و پشت سرشونو نگاه نکردن با خانواده عمه امم دعوامون شد و قهر کردیم....

من بعد از مدتی رفتم دانشگاه هم پسر عمم و هم پسر خاله بابام بعد از اون جریان سریع ازدواج کردن و جالبتر از اون این بود عمه من هم برای پسر اونا هم پسر خودش دختر رو انتخاب کرد که باهم دختر دایی بودن فکرشو بکنید دختر دایی عروس خودشو گرفت برای پسر خاله بابام.دانشگاه و با کلی سختیاش گرفت و گیر خانوادم گذروندم خواستگار زیاد داشتم اما اصلا دل ازدواج نداشتم از هر کسی یه بهانه میاوردم اصلا دلم انگار ازدواج نمیخواست فقط دوست داشتم برم کار کنم و برای خودم ادم موفقی بشم....

دانشگاهم تموم شد اما متاسفانه کاری پیدا نکردم با رشته خودم و رفتم در رشته ای فنی و مربیگری گرفتم و با اون وارد بازار کار شدم کارمو خیلی دوست داشتم تدریس بهترین برگه ای از زندگیم بود که داشتم دستم تو حیب خودم وجه اجتماعی عالی بازم خواستگار میامد اما من دلم نمیخواست تا اینکه اون روز شوم اون روز نحس اومد که بازم ای کاش میمردم ای کاش یه اتفاقی اون روز می افتاد..بابام میگفت دیگه وقت شوهرته دیرم شده باید یکی از همینا رو که میان سریع انتخاب کنی.

من بعد از مدتی رفتم دانشگاه هم پسر عمم و هم پسر خاله بابام بعد از اون جریان سریع ازدواج کردن و جالبت ...

عجب عمه ای،اون پسرخالتم همچین عاشق نبوده که اینقد زود ازدواج کرد وقیدتو زد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دعام کنید

جیغیخی1234 | 16 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز