سلام دوستای عزیزم ...من هم زایمان کردم بالاخره .چقدر میدیدم اینجا داستان زایمان رو میذاشتین ،انقدر دوست داشتم ی روزی هم من بیام و تعریف کنم...
من اوایل شهریور زایمان کردم ...خودمم شهریوری هستم و دختر گلم هم ،هم ماه خودم شد ...خدا رو شکر
من تو شهر غربت روزا رو تنهایی سپری کردم البته مامان بابام بهم سر میزدن و تنهام نذاشتن ...همسرم هم خدا رو شکر کنارم بود و نذاشت اذیت بشم ...خودم کارام رو کردم و غذا میذاشتم و جارو میزدم و ... .
همسرم ی وقت دیرمیومد از سر کار،ولی میومد واقعا همه کارا رو خودش میکرد ...
میگم که بدونید خیلی چیزا شاید سخت بگذره،ولی مهم اینه که میگذره با توکل به خدا ،،،حتی اگه کسی سراغت رو نگیره میدونی که خودت انقدر صبور بودی که بی منت کسی،دوران بارداری رو طی کردی ...خانواده همسرم بودن نزدیکم ...ولی نگفتن هستم یا نه ...ولی بیخیااااال مهم فرشته ای هست که خدا بهم داد ...
خلاصه ....
من درد نداشتم اصلا .هفته سی و هشت تموم شد ...دکترم گفت بچه سرش با توجه به لگن بزرگه ...سزارین بهتره برات .من گفتم یعنی چقدر بزرگه 😀
گفت زیاد نه ...حالا شما بیا شنبه بیمارستان،ی نامه هم داد .از سه شنبه تا شنبه چقدر هم با استرس هم با خوشحالی گذشت ...
به همسرم میگفتم من میترسم بیهوش شم،از طبیعی هم میترسم چون میدونستم لگن اجازه نمیده ترسم بیشتر شده بود ...دیگه شب حمعه که فرداش ساعت شش قرار بود بریم بیمارستان بستری شم من و مامانم و همسرم پیش هم خوابیدیم ...من که بیدار بودم تا صبح.شام هم سبک خوردم ولی گرسنه م شده بود .اخه دکترم گفته بود 11شب تا 6صبح چیزی نخورم قبل رفتن دو تا شکلات فقط ،
صبح شد و ما ساک به دست،اماده رفتن .من بغض داشتم .همسرم میگفت چیه چرا چشمات ی جوریه .منم رفته بودم تو حس گفتم مراقب دخترم باشیا 😅😅😅
ده دقیقه رسیدیم بیمارستان ...همسرم رفت کارای بستری شدن رو انجام داد ...ی دستبند بست به دستم که اسمم روش بود ...بعد گفتن برم زایشگاه ...وای اون لحظه که داشتم با مامان میرفتم از پشت برگشتم به همسرم نگاه کردم جفتمون بغض داشتیم من باهاش از دور دست تکون دادم خداحافظ ی کردم ،طفلی استرس داشت هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره .در باز شدو بسته شد .
لباسام رو عوض کردم و چند تا عکس هم با اون لباسا و شکم قمبلی گرفتم و مامانم رفت بیرون با بغض ...و منم گفتم مامان نگران نباشینا ...من زود میام .
رفتم بستری شدم ...ی سرم بهم زدن ،،،قلب بچه م رو کنترل کردن ولی درد نداشتم تا اون لحظه .دکترم اومد گفت ی سونو انجام میدم برات ببینم قد و وزن بچه چطوره ...ولی دردنداشتم ...بعد ماما کشیک اومد معاینه کرد گفت 1و نیم سانت بازی فقط.
بعد ی سرم زدباز ...ی ذره درد داشتم بعدش...
بعد از یک ساعت اومد کیسه اب رو پاره کرد که ی اب گرم ازم خارح شد ...همون لحظه انقدر ترسیدم که خدا میدونه .گفتم چی شد،، بچه داره میاد گفت نه ...هنوز کار داری انگار ...ی توپ بزرگ اوردن رفتم روش نشستم هی چپ و راست شدم ...بالا پایین شدم انگار نه انگار ...تو همون تایم سه نفر رفتن زاییدن ...انقدرم راحت زاییدن 4 سانت باز بودن اومده بودن ...بعد رفتم سونو وزن بچه 3و 800بود دکترم گفت دیگه باید بری سز شی ...رفت دوباره نامه داد ...اومدن سوند میگن چی میگن وصل کردن که اون درد داشت ی ذره ...بیست دقیقه م نشد اماده شدم با ویلچر بردنم سمت اتاق عمل ...منم استرس ...اولین بار بود میرفتم برای عمل ...اول صحبت کردن باهام .ی خانم جوون و مهربون متخصص بیهوشی بود ...2 تا اقا چند تا سوال پرسیدن و ی چیزی با فاصله گذاشت رو بینیم و نفس عمیق...من فقط اخرین چیزی که دیدم دکتر مهربونم بود و دیگه نفهمیدم ...تا بهوش اومدن که تو ریکاوری بودم...خیلی صدا میومد تو عالم بیهوشی ...
ی نفر اسمم رو گفت و اومدن بردنم سمت بخش...تا بهوش اومدم دخترم رو گذاشتن رو سینه م .من ساعت 6 رفتم ساعت 11 و نیم سز شدم ...ساعت 1 و نیم بردنم بخش ...اون لحظه دخترم رو گذاشتن رو سینه م بهترین حس دنیا بود ...وقتی از اسانسور اوردنم بیرون از دور مامانم و همسرم اومدن سمتم ...مامانم گفت اخی دختر من ...دیدی مامان بالاخره بچه ت دنیا اومد ...همسرم اومد بالای سرم بوسید منو...دست کشید به پیشویم و گفت مبارکه خانم من...هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره ...
برای همه ارزو میکنم .نمیذاشتن همسرم بیاد داخل مثل اینکه ...چون بخش زنان بود همه ازاد بودن ...ولی گفتن چون زنش داره از اتاق عمل میاد اجازه دادن .حتی داخل اتاقم هم اومد ...