اینم یه داستان دیگه
#مقدمه
#خواستن_توانستن_نیست
مرا در آغوش بگیر اما در چشمانم نگاه نکن...
صورتم را غرق بوسه کن اما در چشمانم نگاه نکن ...
عطر تنت را مهمان ریه هایم میکنم اما در چشمانت خیره نمیشوم ...
تکیه گاهم باش، من تنهام، اما در چشمانم خیره نشو...
نگاهت دیوانه ام میکند، نگاهم نکن...
میخواهم دوستت نداشته باشم اما مگر دیدگانت میگذارند؟
و این تنها جاییست که <<خواستن توانستن نیست>>...
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
#پارت1
#خواستن_توانستن_نیست
کلید رو تو قفل میچرخونم و وارد خونه میشم ... خونه ی عذابم!
نگاهم رو دور تا دور سالن میچرخونم، بابا پشت به در روبه تلویزیون نشسته و داره اخبار میبینه ... صدای برخورد قاشق به قابلمه هم نشون میده مامان تو آشپز خونست ...
خبری از هانا نیست پس یعنی رفته با دوستاش بگرده، سلام بلندی میکنم و به سمت اتاقم میرم، طبق معمول جوابی از جانب کسی دریافت نمیکنم.
عادی شده، مهم نیست، سه ساله که به همین منوال میگذره ...
انگار که وجود ندارم، به معنای واقعیه کلمه تنهام ...
البته اگه هانا نبود از این تنها تر میشدم!
با همون لباسا رو تخت میوفتم و به سقف زل میزنم، سوار بر اسب خیالم میرم به گذشته ی نه چندان دور ... به سه سال پیش، به زمانی که هانیه بودم! دختر ارشد خونواده ...
🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂
🍂🍃
🍂