#پارت3
#خواستن_توانستن_نیست
¤زمان حال¤
گوشیمو از تو کیفم درآوردم و تو لیست مخاطبین دنبال اسم کیان میگشتم ...
شمارشو پیدا کردم و با کمی مکث تماس رو وصل کردم، چند لحظه بعد صداش تو گوشم پیچید:به به هانیه خانم چه عجب به یاد ما افتادی!
اخم ظریفی از لحن صمیمانش رو پیشونیم میشینه،با کمی تامل با صدای آرومی گفتم :سلام
-علیک سلام
+ببخشید مزاحم که نشدم؟
-نه خانم اختیار دارین این چه حرفیه مراحمین
+زینب خانم خوب هستن؟
مکث کرد، فهمید که زیاد از لحن صمیمیش خوشم نیومده و احوال زنشو گرفتم ...
-اونم خوبه سلام داره خب کاری داشتی؟
+راستش برای موضوع کاری که گفته ...
پرید وسط حرفم و گفت :اها بله بله اتفاقا میخواستم بهت بگم
+چیو؟
-یه کار تو یه شرکت آلمانی برات پیدا کردم اما مدت زمان کاریش زیاده
+مشکلی ندارم
-کارش به مدرکت هم میخوره، وقتی بهشون گفتم لیسانس مترجمی زبان آلمانی رو داری فورا گفتن واسه مصاحبه بری .
با خوشحالی گفتم :واقعا؟
-اره دختر جون پس فردا آماده باش برو به این آدرسی که برات اس ام اس میکنم .
با ذوق گفتم :باشه باشه حتما فقط چه ساعتی باید برم؟
-اونم برات میفرستم
+وای اقا کیان نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم لطف بزرگی در حقم کردین!
مردونه خندید و گفت :خواهش میکنم وظیفه بود .
+به هر حال ممنونم ازتون .کاری ندارین؟
-نه فعلا.
+خداحافظ
تماس رو قطع کردم و به روبه رو نگاه کردم، حوصلم از تنهایی تو روز سر میرفت، دوست نداشتم بیکار باشم چند روزی میشه که به کیان سپردم برام کار پیدا کنه .
با صدای در از فکر در اومدم، نگاهمو به در دوختم، تنها کسی که بهم سر میزد هانا بود، خواهر عزیزم، با صدای بلندی گفتم : بیا داخل هانا جان!
در باز شد و هانا بایه سینی اومد داخل، با لبخند اومد سمت تخت و سینی رو روی پا تختی گذاشت و کنارم نشست :آبجی خانوم ما چطوره؟
لبخند تلخی زدمو گفتم : دوست داری چجوری باشم؟
متوجه زهر کلامم شد، با غم و تاسف تو چشام زل زد و گفت : تقصیر خودته! نه مامان نه بابا هیچکدوم تقصیری ندارن .
دستمو رو دستش گذاشتم و با حفظ لبخندم گفتم :نه هانا جان، من هیچوقت مقصر رو مامان و بابا نمیدونم اونا خیلی بهم لطف دارن که اجازه میدن تو خونشون و نزدیکشون زندگی کنم مطمئنم هر کسه دیگه ای بود نه تنها از خونه بیرونم میکرد بلکه با خفت و خواری آبرومو میبرد.
با ناراحتی تو چشای قهوه ایش نگاه میکردم که گفت : چرا این کارو کردی؟چرا مامان و بابا رو از خودت روندی؟ هانیه تو میدونی با این کارت منم دارم اذیت میشم؟ مامان و بابا فک میکنن منم مث تو میشم و ناخواسته باعث رنجش من میشن، تو اصن خبر داری که دیگه اون خونواده ی گرم وجود نداره؟
دلم آتیش گرفت، ناخواسته قطره اشک سمجی رو گونم سر خورد و باعث شد که هانا از حرفش پشیمون بشه :من عذر میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم
+نه عزیزم تو حق داری همه ی اینا تقصیر منه ... شاید ... شاید اگه نبودم و اون روز میمردم الان زندگیمون اینجوری نبود .
اخم وحشتناکی کرد و گعت : ااا دیگه این حرفو نزنیا،به خدا اگه تو نبودی من دق میکردم .
لبخندی بین اون همه غم زدمو گفتم : منم اگه تورو نداشتم خیلی وقته پیش خودمو خلاص میکردم.
قطره اشکی رو گونش سر خورد،با انگشت اشارم پاکش کردم که یهو خودشو انداخت تو بغلم و گریه کرد ...
همونطور زمزمه می کرد : همه چی درست میشه ...
🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂
🍂🍃
🍂