2777
2789
عنوان

رمان شماره ۲

760 بازدید | 30 پست

اینم یه داستان دیگه 

#مقدمه
#خواستن_توانستن_نیست

مرا در آغوش بگیر اما در چشمانم نگاه نکن...

صورتم را غرق بوسه کن اما در چشمانم نگاه نکن ...

عطر تنت را مهمان ریه هایم میکنم اما در چشمانت خیره نمیشوم ...

تکیه گاهم باش، من تنهام، اما در چشمانم خیره نشو...

نگاهت دیوانه ام میکند، نگاهم نکن...

میخواهم دوستت نداشته باشم اما مگر دیدگانت میگذارند؟

و این تنها جاییست که <<خواستن توانستن نیست>>...

🍂🍃🍂🍃🍂🍃

#پارت1
#خواستن_توانستن_نیست

کلید رو تو قفل میچرخونم و وارد خونه میشم ... خونه ی عذابم!
نگاهم رو دور تا دور سالن میچرخونم، بابا پشت به در روبه تلویزیون نشسته و داره اخبار میبینه ... صدای برخورد قاشق به قابلمه هم نشون میده مامان تو آشپز خونست ...


خبری از هانا نیست پس یعنی رفته با دوستاش بگرده، سلام بلندی میکنم و به سمت اتاقم میرم، طبق معمول جوابی از جانب کسی دریافت نمیکنم.


عادی شده، مهم نیست، سه ساله که به همین منوال میگذره ...
انگار که وجود ندارم، به معنای واقعیه کلمه تنهام ...
البته اگه هانا نبود از این تنها تر میشدم!


با همون لباسا رو تخت میوفتم و به سقف زل میزنم، سوار بر اسب خیالم میرم به گذشته ی نه چندان دور ... به سه سال پیش، به زمانی که هانیه بودم!  دختر ارشد خونواده ...

🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂
🍂🍃
🍂

#پارت2

#خواستن_توانستن_نیست


¤فلش بک¤


سرشو انداخت رو شونم و خودشو چسبوند بهم،لباشو برچید و با لحن لوسی گفت : هانی؟


با انزجار هولش دادم و بهش اخم کردم :زهرمار صد بار بهت گفتم اسممو کامل بگو...

چشاشو مظلوم کرد و مث بچه ها گفت : ااا خو منکه معذرت خواهی کردم!

پشت پلکی نازک کردم و گفتم :مگه من بخشیدم؟

با لب و لوچه ی آویزون نگام میکرد، سرشو کج کرد و گفت :چیکار کنم ببخشیم؟


با ناز رومو برگردوندم و لبخند موزیانه ای زدم، با کمی مکث گفتم : آممم ... اگه اون شومیز یشمیرو بدی واسه تولد رها بپوشم شاید ...تاکید میکنم شااااید...بخشیدمت!



با اخم هولم داد و گفت :مسخره نشو دیگه ...

چشم غره ای بهش رفتم و از روی تخت پایین اومدم و همون طور که از اتاق بیرون میرفتم گفتم :به درک!  بشین تا من ببخشمت ...



رفتم تو سالن و کنار بابا نشستم، بابا نگاهم کرد و با مهربونی دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت : باز چی شده که دختر ناز بابا اخماش تو همه؟

+هیچی



با انگشت اشارش زد نوک دماغم و گفت : دختر من که دروغ گو نبود!

لبخندی بهش زدمو دوباره گفتم :هیچی میخوام یکم هانا رو ادب کنم .

خندید و گفت :ای شیطون!

دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو رو شونش گذاشتم... هانا از اتاق بیرون اومد و خواست چیزی بگه که حرف تو دهنش ماسید، یهو اخماش وحشتناک تو هم رفت و با اخم اومد سمت ما و اونطرف بابا نشست .



همونطور که با اخم تو چشای من زل زده بود دستاشو درس مثل من دور گردن بابا حلقه کرد : ماله خودمه...

منم متقابلا اخم کردم و بابا رو سمت خودم کشیدم :نوچ ماله منه ...



این دفعه اون بابا رو کشید : میگم ماله منه ..

جیغ زدم : من اول اومدم مال خودمههههه ...

جیغ کشید : نههههه ماله منهههه ...



اومدم داد بزنم که مامان دست به سینه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : پس من چی؟

هر سه با تعجب  نگاش میکردیم که یهو انگار به خودش اومد و لب گزید ... چند تا سرفه ی مصلحتی کرد و گفت : برم غذام سوخت ...



با عجله به سمت آشپز خونه رفت، یهو صدای قهقهه ی بابا بلند شد ...

منو هانا هم بلند بلند میخندیدیم ...



🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

#پارت3

#خواستن_توانستن_نیست


¤زمان حال¤

گوشیمو از تو کیفم درآوردم و تو لیست مخاطبین دنبال اسم کیان میگشتم ...

شمارشو پیدا کردم و با کمی مکث تماس رو وصل کردم، چند لحظه بعد صداش تو گوشم پیچید:به به هانیه خانم چه عجب به یاد ما افتادی!



اخم ظریفی از لحن صمیمانش رو پیشونیم میشینه،با کمی تامل با صدای آرومی گفتم :سلام

-علیک سلام

+ببخشید مزاحم که نشدم؟

-نه خانم اختیار دارین این چه حرفیه مراحمین

+زینب خانم خوب هستن؟

مکث کرد، فهمید که زیاد از لحن صمیمیش خوشم نیومده و احوال زنشو گرفتم ...

-اونم خوبه سلام داره خب کاری داشتی؟

+راستش برای موضوع کاری که گفته ...

پرید وسط حرفم و گفت :اها بله بله اتفاقا میخواستم بهت بگم



+چیو؟

-یه کار تو یه شرکت آلمانی برات پیدا کردم اما مدت زمان کاریش زیاده

+مشکلی ندارم

-کارش به مدرکت هم میخوره، وقتی بهشون گفتم لیسانس مترجمی زبان آلمانی رو داری فورا گفتن واسه مصاحبه بری .

با خوشحالی گفتم :واقعا؟

-اره دختر جون پس فردا آماده باش برو به این آدرسی که برات اس ام اس میکنم .

با ذوق گفتم :باشه باشه حتما فقط چه ساعتی باید برم؟



-اونم برات میفرستم

+وای اقا کیان نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم  لطف بزرگی در حقم کردین!

مردونه خندید و گفت :خواهش میکنم وظیفه بود .

+به هر حال ممنونم ازتون .کاری ندارین؟

-نه فعلا.

+خداحافظ



تماس رو قطع کردم و به روبه رو نگاه کردم، حوصلم از تنهایی تو روز سر میرفت، دوست نداشتم بیکار باشم چند روزی میشه که به کیان سپردم برام کار پیدا کنه .




با صدای در از فکر در اومدم، نگاهمو به در دوختم، تنها کسی که بهم سر میزد هانا بود، خواهر عزیزم، با صدای بلندی گفتم : بیا داخل هانا جان!




در باز شد و هانا بایه سینی اومد داخل، با لبخند اومد سمت تخت و سینی رو روی پا تختی گذاشت و کنارم نشست :آبجی خانوم ما چطوره؟

لبخند تلخی زدمو گفتم : دوست داری چجوری باشم؟

متوجه زهر کلامم شد، با غم و تاسف تو چشام زل زد و گفت : تقصیر خودته! نه مامان نه بابا هیچکدوم تقصیری ندارن .

دستمو رو دستش گذاشتم و با حفظ لبخندم گفتم :نه هانا جان، من هیچوقت مقصر رو مامان و بابا نمیدونم اونا خیلی بهم لطف دارن که اجازه میدن تو خونشون و نزدیکشون زندگی کنم مطمئنم هر کسه دیگه ای بود نه تنها از خونه بیرونم میکرد بلکه با خفت و خواری آبرومو میبرد.




با ناراحتی تو چشای قهوه ایش نگاه میکردم که گفت : چرا این کارو کردی؟چرا مامان و بابا رو از خودت روندی؟ هانیه تو میدونی با این کارت منم دارم اذیت میشم؟ مامان و بابا فک میکنن منم مث تو میشم و ناخواسته باعث رنجش من میشن، تو اصن خبر داری که دیگه اون خونواده ی گرم وجود نداره؟




دلم آتیش گرفت، ناخواسته قطره اشک سمجی رو گونم سر خورد و باعث شد که هانا از حرفش پشیمون بشه :من عذر میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم

+نه عزیزم تو حق داری همه ی اینا تقصیر منه ... شاید ... شاید اگه نبودم و اون روز میمردم الان زندگیمون اینجوری نبود .




اخم وحشتناکی کرد و گعت : ااا  دیگه این حرفو نزنیا،به خدا اگه تو نبودی من دق میکردم .

لبخندی بین اون همه غم زدمو گفتم : منم اگه تورو نداشتم خیلی وقته پیش خودمو خلاص میکردم.

قطره اشکی رو گونش سر خورد،با انگشت اشارم پاکش کردم که یهو خودشو انداخت تو بغلم و گریه کرد ...

همونطور زمزمه می کرد : همه چی درست میشه ...



🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#پارت4

#خواستن_توانستن_نیست


دستمو برای اولین تاکسی بلند کرد،جلو پام زد رو ترمز و شیشه ی سمت کمک رانندرو پایین آورد :-کجا میری خانوم؟

+تجریش

-بشین

در عقب رو باز کردم و نشستم :دربست برو .

سرشو تکون داد و حرکت کرد:کجای تجریش آبجی؟




همونطور که گوشی رو از تو کیفم در میاوردم گفتم :شما برین من آدرسو میخونم براتون .

تو لیست پیام هام اسم کیان رو جستجو کردم و آدرسو برای راننده خوندم .




نیم ساعت بعد جلوی شرکت نگه داشت،کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم، به ساختمون بلند رو به روم نگاه کردم و با قدم های محکم وارد ساختمون شدم،طبقه ی همکف حسابی شلوغ بود،به سمت آسانسور پا تند کردم و قبل از اینکه در بسته بشه خودمو پرت کردم توش که با جسم نرمی برخورد کردم .




سرمو بلند کردم و به دوتا گوی آبی شناور نگاه کردم، چند لحظه مات به اون دو گوی زل زده بودم که با صداش به خودم اومدم :ببخشید!

هول زده کمی ازش فاصله گرفتم و سرمو زیر انداختم :+عذر میخوام حواسم نبود!

زیر چشمی نگاش کردم که متوجه شدم به زور جلو خندشو گرفته با صدایی که خنده توش موج میزد گفت : خواهش میکنم .




از دست خودم حرصی شدم، خدایا! یه انسان آفریدی تو دست و پا چلفتی بودن همتا نداره .اخه جلو این پسر باید آبرومو میبردی؟

با صدای زنی که داشن طبقه رو اعلام میکرد به خودم اومدم :طبقه ی سوم .

خواستم از آسانسور بیرون بیام که شونه به شونه ی همون پسره شدم .

یه قدم عقب اومدم که اونم همزمان با من یه قدم عقب رفت،دستام از حرص و خجالت مشت شده بود با دست به بیرون اشاره کرد و گفت : بفرمایید .




سرمو پایین انداختم و با ببخشیدی از آسانسور خارج شدم .به سمت در شیشه ای رفتم و بازش کردم و با قدم های آهسته وارد شدم، یه سالن شست هفتاد متری که یه میز و چند تا صندلی توش بودن، به سمت میز منشی پاتند کردم و روبه روش ایستادم،منشی که بهش میخورد یه خانم سی ساله باشه سر بلند کرد و با لبخند گفت : سلام! چه کمکی از من ساختست؟



متقابلا لبخندی زدم و گفتم : سلام از طرف آقای نیازی اومدم برای کار مترجمی .

مکث کرد و بعد از کمی تامل گفت : آها  بله ...

با دست اتاقی رو نشون داد و ادامه داد : رئیس تو اتاق منتظر شمان .

با حفظ لبخندم سری تکون دادم و ازش تشکر کردم...


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂


#پارت5

#خواستن_توانستن_نیست


¤فلش بک¤

تمام وزنمو انداختم روش، با اخم کمی براندازم کرد و گفت :مجبوری اون کفشارو بپوشی وقتی نمیتونی باهاشون راه بری؟



بی توجه به غر غراش باهاش همقدم شدم و گفتم : توقع داری با کتونی بیام؟

چشم غره ای نثارم کردو زیر لب شروع کرد به غر زدن:شومیزمو که کش رفت،کفشای منم پوشید، رژ و سایه ی منم که زده الانم که خودشو تلپ کرده رو من دو قورت و نیمشم باقیه!



نیشگونی از پهلوش گرفتم که آخ ریزی گفت و تشر زد :چته وحشی؟

+وحشی عمته! اینقدر غر نزن!

-اولا که عمه ی من عمه ی تو هم میشه، دوما دوست دارم غر بزنم به تو چه؟



پشت پلکی براش نازک کردم و به سمت ورودی هلش دادم،هانا با کنجکاوی همه جارو برانداز میکنه و چند دیقه یه بار یه چی میپرونه.

-وای اینجا چه نازه!

به جایی که هانا اشاره میکنه نگاه میکنم،یه محوطه ی باز که درو تا دروش پر از درختای بید مجنون بود و زیر هر درخت یه دونه از این چراغ رنگیا بود.




وسط محوطه هم یه تاب سفید دو نفره بود، باذوق گفتم :ویییی چه خوشگله!

هانا با تکون دادن سرش حرفمو تایید کرد،هانا با دهن باز داشت به اون محوطه نگاه میکرد که یه دونه زدم تو بازوش و با حرص آستینشو کشیدم : بیا بریم دیگه مث ندید بدیدا وایستادی اینجا.

از پله های جلوی در ورودی بالا رفتیم وارد قصر عموی رها شدیم!



هانا دهنش مث غار باز مونده بود :وااای رها اینا چه پولدارن!

با آرنج زدم تو پهلوشو کنار گوشش گفتم : خواهر باهوش من تو که با من اومده بودی خونه رها اینا، اینجا ویلای عموشه .

صورتشو کج و موج کرد و گفت : راست میگی حواسم نبود .

+تو کی حواست هست!




یکی از خدمه اومد سمتمون و مانتو و شالمون رو ازمون گرفت و رفت .با هم به سمت قسمتی که رها ایستاده بود و در حال خوش و بش بود رفتیم،نزدیکشون شدیم و من جلو تر از هانا رفتم سمت رها و پریدم بغلش،بنده خدا کپ کرده بود .



با ذوق در گوشش گفتم : واییی رهایی چقدر خوشگل شدی دختر!

ازم جدا شد و با لبخند گفت :مرسی عزیزم!

هانا هم اومد جلو و با رها دست داد : تبریک میگم .

کادوی رهارو بهش دادم و گفتم :ایشالله تو شادی ازش استفاده کنی .

لبخند ذوق زده ای زد و گفت : مرسی عزیزم تو زحمت افتادی

+این چه حرفیه وظیفه بود .

با دست به میزا اشاره کرد و گفت :توروخدا از خودتون پذیرایی کنید ...




با هانا به سمت یکی از میزا رفتیم و پشتش نشستیم،هانا نگاهی به جعیت انداخت و با کنجکاوی در گوش من گفت : حالا چرا اینقدر شلوغه؟

+مگه نمیدونی جشن نامزدیشم هست؟

با تعجب گفت :ناموسا؟

اخم وحشتناکی بهش کردم و گفتم :صد بار بهت گفتم از این کلمه استفاده نکن.

بدون توجه به من گفت :مگه همسن تو نیست؟

+آره همسن منه دیگه .

-تو سن نوزده سالگی ازدواج کردن زود  نیست؟

+نه بابا!

- با این حساب تو ترشیده به حساب میای دیگه!

محکم زدم تو بازوش و گفتم : تو این سن ازدواج خیلیییی زوده.

🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Atin...29:

#پارت6

#خواستن_توانستن_نیست

بلند بلند شروع کرد به خندیدن ، محکم زدم تو پهلوش که خندشو خورد و صورتش از درد جمع شد ، با حرص دم گوشم گفت : چته وحشیی؟ پهلومو سوراخ کردی!

اخم کردم و دم گوشش گفتم : گگه بابا روزی صد بار بهت نمیگه دختر باید سنگین باشه ، نباید با صدای بلند خندید؟؟

مثل دختر بچه های تخس اخم کرد و دست به سینه نشست ، لبخند محوی روی لبم نشست اما سریع پاک شد

چند دقیقه ایی گذشت و صدای سوت و جیغ با صدای ارکست بالا رفت ، آهنگ گذاشتن و همه ریختن وسط.

هانا با مظلومیت بهم زل زد اما من رومو برگردوندم ، در گوشم گفت : هانیی ؟

کلافه چشامو تو حدقه چرخوندم و سرمو به طرفش برگردوندم...

_مرگ ، چند بار باید بهت....

پرید وسط حرفمو دستاشو دور بازوم حلقه کرد

+توروخدا یه دور فقط

به جعمیت در حال رقص نگاه کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم : جهنم ! اما فقط یه دور

لبخند دندون نمایی زد و سرشو به معنی باشه تکون داد. باهم از جامون بلند شدیم و به سمت پیست رقص رفتیم و روبا روی هم با ریتم آهنگ شروع کردیم به رقصیدن.

نزدیک به نیم ساعت رقصیدیم و من کلی برای هانا خط و نشون کشیدم ، آهنگ که تموم شد باهم برگشتیم سر میز که متوجه شدم خانم و آقای میانسالی سر میز نشستن و با لبخند باهم حرف میزنن.

هر میز شش صندلی داشت و میز ما دوتا صندلی خالی داشت ، با هانا سر جامون نشستیم که باعث شد توجه اون دونفر جلب بشه.

اون خانم با خوشرویی شروع کرد به سلام و احوال پرسی کردن ، برام جای سوال بود که این خانم کیه ؟!

دل رو زدم به دریا و با لبخند گفتم : عذر میخوام ، میتونم اسم شریفتونو بدونم؟

با حفظ لبخند سر تکون داد و گفت : مهگل هستم...با دست به مرد کنار دستش اشاره کرد و ادامه داد : ایشونم همسرم علی تابان هستن.

لب باز کردم چیزی بگم که هانا پیش دستی کرد و گفت : هانا و خواهر بزرگترم هانیه بیات هستیم.......

🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂


Pori 🚪:

#پارت7

#خواستن_توانستن_نیست


مهگل تک خنده ای کرد و گفت:خیلی خوشبختم .

چیزی نگفتیم و با لبخند سر تکون دادیم،حدود یکساعت با مهگل از هر دری حرف زدیم و آقای تابان با لبخند فقط نظاره گرمون بود.



بالاخره موزیک رو قطع کردن و همرو به صرف شام دعوت کردن،داشتم پیامامو چک میکردم که یه چیزی محکم خورد تو پهلوم،اخمام از درد توهم رفت،با حرص برگشتم سمت هانا گفتم:چته تو؟



با چشم و ابرو اونطرف میز رو نشونم داد،رد نگاهش رو گرفتم و به پسر قد بلند و چهار شونه ای رسیدم که داشت مستقیم به طرف ما میومد،کت سورمه ای خوش دوختی پوشیده بود و موهای خوش رنگش رو به سمت بالا داده بود .

در یک کلمه میشه گفت جذاب بود ...

عینک خنگولی زده بود،چش و ابرو مشکی و با ابهت.




-هووووی با توام!

با دادی که هانا زد به خودم اومدم :مرگ بلند گو قورت دادی؟

-بهت میگم اینقدر ضایع زل نزن به پسر مردم.

خواستم بگم ضایع خودتی که صدای جذاب و گیرایی نزاشت،همون پسر سر میز ما ایستاده بود و با مهگل و آقای تابان حرف میزد،مهگل رو کرد سمت ما و با دست به پسر اشاره کرد و گفت : ایشون پسرم اشکان هستن.

بعد به هانا اشاره کرد :هانا بیات...

به من اشاره کرد:و هانیه بیات،چهرش برات آشنا نیست؟

اشکان کمی تو چشام زل زد،تمام بدنم گر گرفت،سرمو پایین انداختم که چشای جذابش دیوونم نکنه.عکس العملشو ندیدم اما صداش اومد : چرا اتفاقا خیلی آشناست!

سرمو بلند کردم که دوباره باهاش چشم تو چشم شدم اما این دفعه نتونستم چشم از چشماش بگیرم!




چشماش آدمو مجذوب خودش میکرد .نمیدونم فضا خیلی گرم بود یا بدن من زیر نگاه سنگین اشکان گر گرفته بود .

اما هرچی بود باعث شد من با یه عذر خواهی خودم رو به حیاط ویلا برسونم .


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Pori 🚪:

#پارت8

#خواستن_توانستن_نیست


¤زمان حال¤

همونطور که نگاهم به متون آلمانی بود فنجون چایی رو تو دستم گرفتم و به لبم نزدیک کردم که شیرین همکارم گفت :خب خداروشکر عقلتو از دست دادی!

با تعجب سر بلند کردم و سوالی بهش خیره شدم :ها؟



با چشم به فنجون اشاره کرد و گفت :هوا میخوری؟

یه تای ابرومو بالا انداختم و به فنجونم نگاه کردم،نگاهم که به فنجون خالی افتاد تازه فهمیدم منظورش چیه .خندیدم و گفتم :خب میمیری مث آدم بگی چاییت تموم شده؟

شونه ای بالا انداخت و مشغول تایپ شد و گفت :به من چه!



ازجام بلند شدم و خواستم از اتاق خارج بشم کع شیرین صدام کرد :هانیه!

برگشتم سمتش:هوم؟

یه برگه ای رو گرفت سمتم و گفت :قربون دستت اینو بده به آقای فخری بگو کاراشو انجام بده .

سرمو تکون دادم و راه رفته رو برگشتم و برگه رو از دستش گرفتم،نگاهم به برگه بود و عقب عقب به سمت در میرفتم که محکم به کسی برخورد کردم و فنجون از دستم افتاد و هزار تیکه شد.




ترسیده هینی کشیدم و برگشتم که با سر رفتم تو سینه ی یه نفر،سریع ازش فاصله گرفتم که نگام گره خورد تو دوتا گوی آبی آشنا.

با خجالت لب گزیدم و سر به زیر گفتم :ببخشید .

-این چه حر...

شیرین پرید وسط حرفشو با حرص گفت :وااای شهاب از دست تو .

با تعجب سر بلند کردم وبه شیرین نگاه کردم،نگاه متعجبم رو که دید خندید و گفت:فکر بد نکن،متاسفانه شهاب داداشمه .



چشام از این گرد تر نمی شد :واقعاااا؟

شهاب لبخند کجی زد و گفت : خیلی عجیبه؟

هول کردم و گفتم :نه ... نه!  اتفاقا خیلی به هم میاین!

دستمو محکم کبوندم رو دهنم،این دیگه چی بود من گفتم؟

وااااااااااااای آبروم رفت،شیرین پقی زد زیر خنده اما شهاب لباشو به هم فشار میداد تا نخنده،با خجالت اومدم جمعش کنم که شیرین دستشو به معنای سکوت بالا آورد و گفت :خیله خب بابا حواست نبود دیگه .برو یه جارو خاک انداز بیار این خرده شیشه هارو جمع کنیم .

سری تکون دادم و با خجالت از کنار شهاب رد شدم و به سمت آبدارخونه رفتم..

🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز