داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سی و دوم- بخش سیزدهم
گفتم میشه شما حرف نزنین ...
و دوباره برگشتم پیش پرستار و پرسیدم : اشکالی نداره ما باید بریم انزلی برای بچه اتفاقی نمی افته ؟
پرستار گفت : توی جاده ؟ مجبورین برین ؟
گفتم: بله مجبوریم ...
گفت : والله براش که زیاد خوب نیست ..ولی بچه ی قوی و سر حالیه ..پس لطفا خیلی آهسته برین و هر پنجاه کیلومتر ده دقیقه نگه دارین ...
زیاد نزارین ماشین بالا و پایین بشه ... روی صندلی نزاریش توی بغلتون باشه که زیاد تکون نخوره ....
مامان سکوت کرده بود ولی از همه ی سلول های بدنش نارضایتی می بارید وقتی توی ماشین نشستیم ..
گفت : ای خدا منو بکش ؛؛ آخه مُردم از دست تو؛؛ معلوم هست چیکار داری می کنی ؟ ..
دستم رو گرفتم جلوی صورتشو و گفتم : تا انزلی بیارش بعد از خونه ی شما میرم ولی این بچه رو ول نمی کنم به امان خدا ..مامان یک کلام به صد کلام من ...این ..بچه رو ..ول ..نمی ..کنم ...روشنه ؟
حالا اگر اجازه بدین می خوام زنگ بزنم ...
شماره خونه ی لاکو رو گرفتم و گفتم :فائزه خانم به لاکو بگو من بچه رو بردم پیش خودم نگرانش نباشه ...و گوشی رو قطع کردم و راه افتادم ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سی و دوم- بخش چهاردهم
سر راه نسخه ای که براش داده بودن رو هم گرفتم و پرسون پرسون آدرس یک مرکز خرید توی اکباتان رو بهم دادن که وسایل نوزاد داشت یک ساک خریدم و ...
آروم گذاشتمش توی اون و دادم بغل مامان که همینطور بغض کرده؛ نشسته بود ...
نه تنها اون منم از بابا می ترسیدم اما حاضر بودم به خاطر اون بچه هر سختی رو تحمل کنم ...و راه افتام طرف انزلی ..
با دلی شکسته و خون شده ...
دیگه امیدی برام نمونده بود ...
از نزدیک رشت بارون تندی گرفت تا در خونه پا به پای آسمون اشک ریختم ...
گاهی به مامان نگاه می کردم اونم حال و هوای بارونی داشت ...
دلم براش سوخت اون مادرم بود ..عزیزم بود ..
کسی که تا پای جونش برای من ایستاده بود.....
ادامه دارد
فردا قسمت آخر
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar