2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154552 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش سیزدهم







وقتی در صندوق رو باز کردم امید از خوشحالی فریاد کشید ..

لاکو می دونست که چقدر امید دلش یک دوچرخه می خواد ویک ساک هم برای سمیرا لباس خریده بود و توی نامه ای کوتاه از اینکه مدتی با لباس های اون شریک شده بود عذر خواهی کرد برای مامان و ننه و بابا هم چیزایی خریده بود که اونا بازش نکردن ..

با اینکه سعی می کردن به روی خودشون نیارن ولی می فهمیدم که با من قهر هستن و دلشون از من چرکین شده ..

 قصد آزار اونا رو نداشتم برای همین دیگه در مورد لاکو حرفی نزدم و حتی وقتی می خواستم به اون تلفن کنم یا توی اتاقم بودم یا  از خونه بیرون .می رفتم ..

لاکو سال تحویل رو با فائزه خانم و پدرش گذروند ولی می گفت دلم برای مامانم می سوزه که تک و تنها توی خونه مونده ولی دلم رضا نمیده باهاش روبرو بشم ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش چهاردهم









و من می فهمیدم که چقدر خودش تک و تنهاست ..

تا هشتم فروردین نه من از رفتن حرفی زدم نه لاکو ازم می پرسید کی میای  ..

ولی هر دو از دلتنگی هامون می گفتیم و تا نیمه های شب حرف می زدیم ...

بابا چند بار ازم پرسید ماشین رو می خوای چیکار کنی ؟ کی پس میدی ؟

 برای اینکه به آتیشی که روشن کرده بودم دامن نزنم می گفتم هر طور شما صلاح بدونین ..

اون روز 

دل تو دلم نبود که یک طوری خودمو برسونم تهران دلم براش خیلی تنگ شده بود ..

صبح که از خواب بیدار شدم به عادت هر روز به لاکو زنگ زدم ..

جواب نداد ..یکساعت بعد دوباره زدم ..بازم جواب نداد ...

نگران شدم و به خونه تلفن کردم ..

فائزه خانم گوشی رو بر داشت و با گریه گفت : سوگند عزادار شده ..پدرش به رحمت خدا رفت ... رفتن خاکسپاری ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش اول







 نفهمیدم چطوری از پله ها رفتم پایین مامان توی آشپزخونه بود گفتم : مامان پدر لاکو فوت کرده چیکار کنم ؟

با اخم  گفت : به من چه مربوط؟ ..من نه بابای اونو دیده بودم نه میشناختم ...تازه به توام مربوط نیست ..

گفتم : ازتون پرسیدم من چیکار کنم دارم بهتون احترام می زارم ببین چطوری رفتار می کنین ؟ 

گفت : آقا امیر اون بار درست و متمدن رفتار کردیم گفتیم برو ؛ دیدیم چه بلایی سرمون  آوردی ..

گفتم : مامان قشنگم خواهش می کنم لجبازی نکن ..

بزار برم و لاکو رو ببینم الان به من احتیاج داره پدرش مرده ....

گفت :به خدا  من نمی دونم دیگه عقلم به جایی قد نمیده ...اصلا بزار بابات بیاد از خودش بپرس من که دیگه حریف تو نمیشم ...

در حالیکه از شدت استرس یک جا بند نمی شدم تا اومدن بابا صبر کردم ...اما بر خورد اونم دست کمی از مامان نداشت ..

خیلی محکم و قاطع  گفت: تو نمی خواد بیای من خودم  میرم ماشین رو می زارم و از طرف تو تسلیت میگم و بر می گردم ...

دیگه داشت اون روی سگم بالا میومد ...رفتم توی اتاقم و ساکم رو بستم و لباس پوشیدم وبرگشتم  پایین و گفتم : ببخشید؛؛  من باید برم کسی هم نمی تونه جلومو بگیره ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوم






مثل اینکه هر دوشون متوجه شدن که هر حرفی برای نرفتن من فایده ای نداره چون 

بابا یک اشاره به مامان کرد و اونم فورا دوید جلوی منو گرفت و گفت : باشه امیر جان ..صبر کن  منم بیام یک تسلیتی چیزی بگم ..هان ؟ چی میگی ؟  منم با خودت میبری ؟  

 با هم  میریم و با هم بر می گردیم ,, هان  ؟ 

گفتم : من که حرفی ندارم حاضر بشین بریم ...

 تا وقتی مامان آماده میشد من توی ماشین نشستم ..

کمی بعد سمیرا یک نامه نوشت برای لاکو و آورد و داد به من و گفت : امیر منم بیام ؟

 گفتم : نه بابا تو کجا بیای ؟ 

گفت : ناراحتی مامان داره میاد ؟ 

گفتم : نه ,, ؛  اتفاقا خوب شد  اینطوری وقتی خودش از نزدیک همه چیز رو ببینه بهتر می فهمه که من چی میگم  ...

می دونم لاکو رو دوست داره ..شاید رضایتشو گرفتم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش سوم 






نزدیک  ظهر بود که ما راه افتادیم ..اما هر چی به لاکو زنگ می زدم که بهش بگم دارم با مامانم میام ؛  جواب نداد و بعدم  خاموش بود  ..

خونه رو هم گرفتم بازم کسی جواب نمی داد ..

دلواپس نشدم چون فکر می کردم مشغول عزا داری هستن ....

اما توی راه حسابی با مامان حرف زدم و از لاکو و اونچه که به سرش اومده گفتم و گفتم مخصوصا از عقدصوری که کرده بودیم تا اگرشیرین خانم حرفی زد اون حواسش باشه ...

از عشق زیادم و از خوبی های لاکو گفتم ...

اونقدر گفتم تا  تقریبا نرم شد و با اینکه دلش رضا نمی داد دیگه در مقابل من جبهه نمی گرفت .. و همین اندازه هم برای من کافی بود ... 

اتوبان  کرج؛ تهران شلوغ بود و توی ترافیک گیر کرده بودیم ..

و من که بی تاب دیدن لاکو بودم پشت سر هم به خونه زنگ می زدم تا اینکه  فائزه خانم جواب داد  ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش چهارم







با هیجان گفتم : فائزه خانم سلام من امیرم ,  سوگند  حالش خوبه ؟

 چرا تلفنشو خاموش کرده ؟ 

گفت : سلام آقا امیر ...نه بابا چه خوبی داره ؟ خوب پدرش فوت کرده گوشیش خاموشه چون حوصله نداره با کسی حرف بزنه  ....

گفتم : با منم حرف نمی زنه ؟ میشه گوشی رو بهش بدین ؟  

گفت : نه آقا امیر ..خوابه ...

گفتم : عیب نداره بیدارش کنین,,  فکر کنم بدونه من نزدیکم خوشحال بشه ..

پرسید : نزدیک ؟ یعنی کجا ؟ 

گفتم توی اتوبان کرج گیر کردم به زودی میرسم ...

گفت : والله ...چی بگم ؟ ..اجازه بدین یکم دیگه بخوابه ...چشم بهش میگم ...شما  تشریف بیارین من بیدارم ...

گفتم : فائزه خانم به سوگند بگین من با مادرم اومدم ..

مکثی کرد و گفت : با مادرتون ؟ واقعا ؟ باشه چشم آقا ...قدمشون روی چشم ...

مامان گفت : امیر شبی نریم خونه ی مردم ؛؛دیر وقته بزار صبح  ؛؛ زاورا شون نکن ..

گفتم شما لاکو رو نمیشناسی چقدر مهربونه ؟..

حتما الان زنگ می زنه و منتظره ..آره اگر بفهمه من با شما اومدم خیلی خوشحال میشه ...







@ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش پنجم 






اما ما همینطور توی ترافیک مونده بودیم و لاکو زنگ نزد ..

دوباره خودم زدم ..فائزه خانم گفت : چی بگم والله خودتون بیاین می فهمین من منتظرم شام هم آماده کردم چیزی نخورین ... 

دلم شور افتاده بود  ...تنها فکری که می کردم این بود که لاکو حالش اصلا خوب نیست که به من زنگ نزد...

ساعت دو رسیدیم پشت در خونه  ...

داشتم از ماشین پیاده میشدم که زنگ بزنم در باز شد...به اطراف نگاه کردم شاید لاکو رو ببینم ..نبود ..

درو باز کردم تا ماشین رو ببرم توی خونه  اما چشمم دنبال اون  بود  فائزه خانم اومد توی ایوون ..

ماشین رو بردم تو ..با خودم گفتم : حتما حالش خوب نیست ..قرص خورده و خوابیده ..

مامان گفت : امیر  هیچ خبری نیست؛  من فکر می کردم الان اینجا قیامتی به پا باشه مگه امروز صبح دفن نکردن چرا کسی توی خونه اش نیست ؟ 

گفتم : نمی دونم مامان پیاده شو..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش ششم 







فائزه خانم اومد جلو و سلام و تعارف کرد و مامان رو با خودش برد توی خونه ...

من جلوتر رفتم و همه جا رو نگاه کردم هیچ کس نبود ..

نگاهی به اتاق پدرش انداختم ..

یک میز که روش هفت سین پهن کرده بودن و تخت خالی ..پرسیدم فائزه خانم سوگند کجاست ؟ چرا هیچ مراسمی نیست ؟

گفت : مراسم خونه ی شیرین خانم بود از سر خاک همه رفتن اونجا ..

شما بفرمایید راحت باشین الان شام رو میارم ..و براتون تعریف می کنم ..

یکم اجازه بدین  ...

پرسیدم : حالش خوب بود ؟ 

گفت : آره ...همون طوری بود  که شما  رفتین؛؛ دختر بیچاره  دیگه حالی براش نمونده ..خوب برای پدرشم خیلی ناراحت بود ..

یکم خیالم راحت شد و پرسیدم سوگند هم رفته اونجا ؟ 

جوابی نداد فکر کردم از توی آشپزخونه صدای منو نشنیده ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش هفتم 






مامان رفت دستشویی و برگشت و گفت : امیر ما امشب نریم اونجا فردا بریم..

گفتم : آره خوب الان برم چیکار؟ همه  خوابن ....

آروم در گوشم گفت : ببین با آدم چیکار می کنی ؟ دارم از خجالت میمیرم جلوی این خانم ...

گفتم : براشون کار می کنه ..ناراحت نباش ..

فائزه خانم یک خوراک گوشت درست کرده بود و منم خیلی گرسنه بودم شروع کردم به خوردن و پرسیدم .. خب برام تعریف کنین چی شد ؟ سوگند  می دونه من اومدم ؟ 

گفت : بله حدس می زد که بیاین  ..

گفتم : حدس می زد ؟ شما بهش نگفتین ؟ می دونه با مامانم اومدم ؟ 

گفت : نه خیر  ...آقا امیر خودتون رو خسته نکنین ...

سوگند همین دوساعت پیش پرواز کرد رفت دبی ....

مثل این بود که سقف روی سرم خراب شد ..

لقمه توی دستم خشک شد  و در حالیکه بی اختیار بغض گلوم فشار می داد گفتم : چی گفتین ؟ دبی ؟همین دوساعت پیش ؟  

گفت :بله ؛؛ پیش از اینکه شما زنگ بزنین رفته بود  فرودگاه  ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش هشتم 






از جام بلند شدم  گفتم من میریم دنبالش برش می گردونم ...

گفت : دوساعت پیش پرواز کرد ...

براتون نامه نوشته بهتون میدم ولی بزارین من از اول براتون تعریف کنم ...

تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنین ...

مشتم رو گره کرده بود و از عصبانیت چشمم رو بستم ...

گفتم : چرا رفت ؟ مگه نمی دونست که من میام ؟

 گفت : صبر داشته باشین من براتون توضیح میدم ...

راستش ...آقا امیر ؛ سوگند اون بار که اومدین ؛ همه ی کاراشو کرده بود می خواست بره ..

فقط به شما گفته بود بیاین اینجا که سند ها رو به نام شما بکنه ... ولی فکر نمی کرد بچه به این زودی به دنیا بیاد ...

خوب اومدن بی موقع اون بچه کارشو عقب انداخت ..اون از مهرونی شما ها خیلی برام گفت می ترسید که در نبودش شیرین خانم پدرشو بزاره آسایشگاه ..با آقای قانع نشستن و تصمیم گرفتن به نام یک آدم معتمد بزنن و سوگند شما رو انتخاب کرد ..

بعد زنگ زد بهتون قرار بود همون شنبه برین محضر ولی خوب بچه بدنیا اومد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش نهم 






سوگند می خواست بره ولی حال پدرش بد شد ..این چند روز رو صبر کرد دلش نیومد پدرشو تنها بزاره ..

اما شیرین خانم ول کن اون نشد ...

وقتی فهمید که خونه رو فروخته قیامتی به پا کرد نگفتی ...آقا هم می شنید و حالش بدتر شد ..دیگه رفت توی کما و صبح دیروز تموم کرد ..

سوگند فورا بلیط شو اوکی کرد برای امشب و به من گفت : اگر نرم امیر میاد و ممکنه من پام سست بشه و نخوام برم ...

هنوز شیرین خانم هم نمی دونه که اون رفته ..امشب توی خونه اش مراسم بود از دست سوگندم عصبانیه برای همین کاری باهاش نداشت هنوز فکر می کنه اون اینجاست ...

در حالیکه نمی تونستم جلوی اشک هامو  بگیرم پرسیدم تکلیف بچه چی میشه ؟ 

گفت : فعلا من میارمش اینجا ؛تا یکم که جون گرفت ..

بعد تصمیم می گیریم...سوگند اجازه داده من فعلا اینجا زندگی کنم ...شاید سپردیمش به یک جای خوب که نگهش دارن ... 

شیرین خانم که اصلا نمی خواد اونو ببینه ..اگرم بفهمه که سوگند رفته دیگه اصلا ؛؛





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش دهم 






منم که حال و روزم رو می ببینن نمی تونم بچه نگه دارم .....

در حالیکه داشتم منفجر می شدم و بغض کرده بودم گفتم : سوگند توی این مدت  هیچ رفته بچه رو ببینه ؟ شاید مهرش به دلش میفتاد و تنهاش نمی ذاشت اصلا فکر نمی کردم سوگند آدمی باشه که بچه ی خودشو ول کنه و بره  ..

گفت : الهی من بمیرم برای سوگند حالش خوب نبود ...

می گفت به زحمت دارم نفس می کشم زندگی کردن برام سخت شده ؛ نمی تونم از عهده ی اون بچه بر بیام ؛؛ می گفت دل اینو ندارم که  بغلش کنم ..

آقا امیر خوب قبول کنین براش سخت بود اون بچه مدام اونو یاد درد هاش مینداخت  ..اما سه روز پیش رفت و بچه رو دید از همون موقع هم حالش خیلی بدتر شده بود و مدام گریه می کرد ....

می گفت : نمی تونم نگاهش کنم ..اصلا  اونو نمی خوام ؛؛ ازش بدم میاد دست خودم نیست ....فقط   حساب و کتاب بیمارستان رو کرد و اومد   ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش یازدهم 







گفتم : کی از دبی برمی گرده شما می دونین ؟ 

گفت : سه ساعت بعد که برسه دبی میره کانادا...فکر نمی کنم به این زودی ها برگرده ..می خواد یک زندگی تازه رو شروع کنه بلکه حالش بهتر بشه ...

بغضم ترکید و دویدم توی حیاط گلومو گرفتم و فشار دادم ..باور کردنی نبود ...توی حیاط هم نمی تونستم بمونم واز خونه زدم بیرون ..

نیمه شب بود مثل دیوونه ها میرفتم و گریه می کردم و با خودم حرف می زدم : وای امیر تو چقدر احمقی؟  ..چقدر ساده ای ؟ اون بهت  نارو زد ..

دروغ گفت ؛؛ گولم زد ؛ اون می خواست بره و بی خودی امیدوارم کرد ...آخه چرا ؟ مگه من باهات چیکار کرده بودم ؟ چرا این کارو با من کردی ؟

 چه بدی ازم دیده بودی که اینطوری منو عذاب دادی ؟





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش دوازدهم 







اونقدر بی هدف  راه رفته بودم که حتی دیگه میسر برگشت رو گم کردم ...نمی تونستم با خودم کنار بیام ..و اگر مامان اونجا نبود دیگه بر نمی گشتم به اون خونه ...

هوا روشن شده بود که خونه رو پیدا کردم ؛؛ در حالیکه حالم خیلی خراب بود و نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم  ..

مامان و فائزه خانم نگران توی ایوون  بودن و با هم حرف می زدن ..

حوصله ی کسی رو نداشتم ..

وجودم یک پارچه آتیش بود و آروم و قرار ازم گرفته شده بود ...طوری که مامانم جرات نکرد با من حرف بزنه ...

گفتم : مامان حاضر شو بریم ..

فائزه خانم گفت : آقا امیر از شما بعیده ..می خواستی سوگند چیکار کنه ؟ خودتو بزار جای اون چاره ی دیگه ای براش مونده بود ؟

 توقع داشتی همه چیز رو ندیده بگیره و زن شما بشه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و یکم- بخش سیزدهم 






گفتم : هیچی نگو ..نمی خوام چیزی بشنوم فقط یک تاکسی بگیرین ما بریم تا ترمینال ...

گفت :  یکم فکر کنین ؛؛ تو رو خدا آروم باشین ,  ..اول نامه ای که براتون نوشته رو بخونین ..سوگند با من حرف زده باور کنین راه دیگه ای براش نمونده بود وگرنه اون اصلا دلش نمی خواست از ایران بره ..

و یک ساک مقوایی دسته دار گذاشت روی میز و گفت تا من به فریبا خانم صبحانه میدم برو بخون بعدم بیا برات یک چای بریزم حالت بهتر بشه ...

با ته مونده ی رمقی که توی تنم بود ..

ساک روبرداشتم و رفتم توی اتاق لاکو ؛؛ دوباره گریه ام گرفت تازه آروم شده بودم ...نمی تونستم جای خالی اونو تحمل کنم ...

نشستم روی تخت و توی ساک رو نگاه کردم ..

سند خونه و ماشین و موبایل ...و یک پاکت سر بسته ..

باز کردم و با دستی لرزون خوندم .....




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش اول







قسمت سی و دوم :امیر جان عزیزم  , 

گاهی برای اثبات دوست داشتن باید رفت ...تو برای من همه ی وجودت رو گذاشتی و من با رفتم برای تو همین کارو کردم ...

اول  منو ببخش بعد نامه رو بخون ..

می دونم الان چه حالی داری ..هر چی تو خرابی من هزاران برابر تو خرابم ..

چقدر دلم سینه ی پراز مهر مادر بزرگت  رو می خواد که سرمو بزارم و نوازشم کنه ..

دلم گپ زدن شبونه با سمیرا رو  می خواد ..

دلم امید و اون شادی های کودکانه اش رو می خواد ..

دلم مامان رو می خواد که چقدر زود از همه چیز راضی میشه و همیشه مهربونیش به عصبانتیش غلبه می کنه ..

چقدر بابا رو می خواد که پشت اون صورت خشن و آفتاب سوخته اش قلب مهربونش رو پنهون کرده؛؛ اما  دستش برای همه ما رو شده ...

و دلم تو رو می خواد با تمام وجودم ..دلم انزلی زیبا  رو می خواد و بارون بی امانش رو ... که کنار مرداب توی غروب آفتاب قدم بزنم و به تو فکر کنم که چقدر ساده عاشق شدم و چه صادقانه عاشقم شدی ...

ولی افسوس ؛ باید برم و این یعنی .......




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش دوم 







نمی خواستم اینطوری بشه ؛

دوست نداشتم مجبور بشم این روزای آخر بهت دروغ بگم ... 

اگر بچه بی موقع به دنیا نیومده بود..قصدم این بود همون روز تکلیف رو روشن کنم و  خیلی اتفاق ها بین ما نمی افتاد و اینقدر جدایی برامون سخت نمی شد  ...

اینکه تو رو امانت دار خودم کردم معذرت می خوام ..کس دیگه ای رو نداشتم ....رفتم چون باید میرفتم ..

رفتم تا عشق بزرگی که بین ما بود رو نگه دارم ..اگر همه ی دنیا با ازداوج ما موافق بودن ؛ من نبودم ...

یک چیزی این وسط بین من و تو مانع  بود که شاید فقط خودم احساسش می کردم ...و اونقدر این احساس قوی بود که حتی یکبار نتونستم خودمو راضی کنم که دل به دریا بزنم  و بگم هرچه باداباد ؛؛ بیا با هم پرواز کنیم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش سوم 






در حالیکه بی اختیار و خود خواهانه به عشق تو اعتراف می کردم و هنوزم این کارو  می کنم ..باید میرفتم ...

اما می دونم  این بازی کردن با احساسات تو بود که  این اصلا عادلانه نیست ... 

اما باور کن که پنهون کردن این عشق از عهده ی من خارج بود آخه چطور می تونستم این همه دوست داشتن رو مخفی کنم و آیا اصلا فایده ای داشت ؟   

تو دلسرد میشی ؟  ..که دلم به این هم رضا نمی داد ؛؛  می خواستم دوستم داشته باشی ...و تنها راه ؛؛ رفتنم بود که ؛؛ رفتم ؛؛.....

می دونم مدتی به هر دوی ما سخت خواهد گذشت ولی اینم می دونم که آدما خیلی زود به شرایط عادت می کنن باید راه درست رو انتخاب می کردم ...

بازم  ازت می خوام منو ببخشی ....و یادت باشه که من سالها عذاب کشیدم ..و نمی خواستم تو رو در این عذاب شریک کنم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش چهارم 







اما در مورد خونه ...بزار مدتی همینطوری بمونه تا براش تصمیم بگیرم فعلا فائزه خانم اونجا زندگی می کنه ..

گفتم یک مدت بچه رو بیاره پیش خودش تا یکم جون بگیره .... 

 من نا خواسته ؛  بدترین مادر دنیا شدم حتی از مادرم هم بدتر ..من اون بچه رو دوست  داشتم یا نداشتم رو نمی دونم .. آخرم نفهمیدم چه حسی به اون دارم ولی هر بار که بهش نگاه می کردم خاطرات تلخی جلوی چشمم میومد که تاب تحملشو  نداشتم ...

گذاشتم به عهده ی فائزه خانم هر کاری صلاح می دونه بکنه .....

می دونم برای این کارم ازم منتفر میشی ولی باور کن زخمی توی سینه ی منه که اون بچه بهش نمک می پاشه ....

اگر تصمیمی برای خونه گرفتم ؛ آقای قانع باهات تماس می گیره ...ولی سند پیش تو بمونه خاطرم جمع تره ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش پنجم 







ماشین هدیه من به توست.. ازت خواهش می کنم قبولش کن ..نمی خواستم اونو بفروشم چون خیلی دوستش داشتم پس  به عزیز ترینم هدیه میدم  ...

اینطوری احساس می کنم ازت جدا نشدم و  پیش توام و  همیشه با هم می مونیم ...اصلا به یاد خاطره هایی که با هم داشتیم برای من  نگه دار ..

با اینکه می دونم حتی ذره ای از محبت های تو و خانواده ات رو نمی تونم جبران کنم ...یک نامه تشکر آمیز هم برای مامان و بابا نوشتم زیر سند ها گذاشتم ..

لطفا خوشبخت شو ..من و تو یک دورانی داشتیم و گذشت ..ازدواج کن ولی منو فراموش نکن... 


به امید خوشبختی که برات آرزو دارم ...

لاکو 



نامه رو توی مشتم  محکم فشار می دادم  ..نمی دونستم باید چیکار کنم .. سرمو گذاشتم روی بالش لاکو  ومدتی به همون حال موندم  ...

مامان مدام از لای در با نگرانی منو نگاه می کرد ....نفهمیدم چی شد که خوابم برد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش ششم







یک ساعت بعد هراسون  بیدار شدم کاش خواب دیده بودم لاکو نرفته باشه ..ولی واقعیت داشت ... 

یک چای خوردم و به مامان که هنوز گیج بود و نمی دونست چطوری منو دلداری بده گفتم : بریم دیگه تا شب برسیم انزلی ...

گفت : با ماشین ؟

 گفتم : آره مامان ..دیدی منو خرید ؟حرف شما درست از آب در اومد ...منو خرید و رفت .. فائزه خانم گفت : این حرف رو نزنین برای سوگند دنیا یک طرف بود شما یک طرف ,, خیلی دوستتون داشت ..

اگر کاری کرد به خاطر شما بود ..به مامانتون گفتم ..اون دلش نمی خواست پدر و مادر شما رو اذیت کنه ..

برای همین رفت وگرنه شیرین خانم فکر می کرد که شما دیگه دامادشی .....می دونست که اگر بمونه شما اصرار می کنین؛؛  

اینو بفهمین و ازش دلگیر نباشین ...واقعا برای شما و خانواده ی شما فداکاری کرد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش هفتم 







توی اتاقش نگاهی کردم ...

انگار داشتم برای همیشه از لاکو خدا حافظی می کردم ...

بعد  بالش اونو بر داشتم و فرو کردم توی همون ساک مقوایی وگفتم : فائزه خانم میشه اگر زنگ زد بهش بگین با من تماس بگیره ؟ 

گفت : چشم میگم ..

گفتم ؛ لطفا بگین منتظرم ؛؛ خدا حافظ ممنونم برای همه چیز ... و راه افتادم.....

مامان خیلی داشت ملاحظه ی منو می کرد و ندیده بودم اینطور با ترس به من نگاه کنه ..

دیگه نه ؛ بکن و نکنی با من داشت و نه نصیحتی تکراری ...

یکم که رفتم با بغض گفت : امیر جان ؟ تو از چشم من می ببینی؟  

به خدا امیر ...

بین حرفش رفتم و گفتم میشه حرف نزنین ؟..الان اصلا جنبه ی گوش دادن ندارم ....می خوام برم یک سر به بچه بزنم و یکراست بریم انزلی  ؛ حرفی دارین شما ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی و دوم- بخش هشتم 







گفت : اووو برای چی با من دعوا داری ؟ ما که افسار خودمونو دادیم دست تو بازم طلبکاری ؟..اصلا به من چه؟ ...

گفتم ..نمی خوام حرف بزنم  مامان ؛؛ حالم بده ..می فهمین حالم خیلی بده مامان تو رو خدا رعایت کن ؛؛  ..

دیگه  خیالت که  راحت شد لاکو رفت ...پس دست از سرم بر دارین و اجازه بدین با خودم کنار بیام ..فقط همینو از تون می خوام ...

گفت : به چشم ؛؛تو با خودت کنار بیا و ناراحت نباش  هر کاری تو بگی می کنم فدای اون سرت بشم پسرم ....من مادرم ؛؛ نگرانتم ..نمی ببینی دارم برات غصه می خورم ؟ خوشبختی تو رو می خوام ..اگر چیزی میگم ....

بلند گفتم : مامان ؟؟؟ و اون دیگه تا دم بیمارستان حرف نزد وقتی خواستم پیاده بشم گفت : امیر جان می خوای باهات بیام ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز