داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سی و یکم- بخش سوم
نزدیک ظهر بود که ما راه افتادیم ..اما هر چی به لاکو زنگ می زدم که بهش بگم دارم با مامانم میام ؛ جواب نداد و بعدم خاموش بود ..
خونه رو هم گرفتم بازم کسی جواب نمی داد ..
دلواپس نشدم چون فکر می کردم مشغول عزا داری هستن ....
اما توی راه حسابی با مامان حرف زدم و از لاکو و اونچه که به سرش اومده گفتم و گفتم مخصوصا از عقدصوری که کرده بودیم تا اگرشیرین خانم حرفی زد اون حواسش باشه ...
از عشق زیادم و از خوبی های لاکو گفتم ...
اونقدر گفتم تا تقریبا نرم شد و با اینکه دلش رضا نمی داد دیگه در مقابل من جبهه نمی گرفت .. و همین اندازه هم برای من کافی بود ...
اتوبان کرج؛ تهران شلوغ بود و توی ترافیک گیر کرده بودیم ..
و من که بی تاب دیدن لاکو بودم پشت سر هم به خونه زنگ می زدم تا اینکه فائزه خانم جواب داد ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_سی و یکم- بخش چهارم
با هیجان گفتم : فائزه خانم سلام من امیرم , سوگند حالش خوبه ؟
چرا تلفنشو خاموش کرده ؟
گفت : سلام آقا امیر ...نه بابا چه خوبی داره ؟ خوب پدرش فوت کرده گوشیش خاموشه چون حوصله نداره با کسی حرف بزنه ....
گفتم : با منم حرف نمی زنه ؟ میشه گوشی رو بهش بدین ؟
گفت : نه آقا امیر ..خوابه ...
گفتم : عیب نداره بیدارش کنین,, فکر کنم بدونه من نزدیکم خوشحال بشه ..
پرسید : نزدیک ؟ یعنی کجا ؟
گفتم توی اتوبان کرج گیر کردم به زودی میرسم ...
گفت : والله ...چی بگم ؟ ..اجازه بدین یکم دیگه بخوابه ...چشم بهش میگم ...شما تشریف بیارین من بیدارم ...
گفتم : فائزه خانم به سوگند بگین من با مادرم اومدم ..
مکثی کرد و گفت : با مادرتون ؟ واقعا ؟ باشه چشم آقا ...قدمشون روی چشم ...
مامان گفت : امیر شبی نریم خونه ی مردم ؛؛دیر وقته بزار صبح ؛؛ زاورا شون نکن ..
گفتم شما لاکو رو نمیشناسی چقدر مهربونه ؟..
حتما الان زنگ می زنه و منتظره ..آره اگر بفهمه من با شما اومدم خیلی خوشحال میشه ...
@ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar