داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و نهم- بخش سوم
گفت : تو کاری به این کارا نداشته باش, فکر کن به اسم تو نیست ..
فقط امانتی دست توست ..اونم یک مدت تا بابا زنده اس ؛؛ ...
لطفا قبول کن بزار خیال من از بابت بابام راحت باشه ...خواهش می کنم این کارو برای من بکن ..
گفتم : اگر تو اینطوری می خوای من این امانت رو برات نگه می دارم ولی یک نوشته ی محضری چیزی داشته باش که اگر من طوریم شد مشکلی برای تو پیش نیاد ....
دنیا جای عجیبیه نباید به کسی اعتماد کنی ؛
گفت : هیچکدوم این خونه ها برام مهم نیستن اگر مامانم زن با سیاست و عاقلی بود بهترین راه همین بود که به اسم خودش می کردم ولی من می دونم که اون با پول چیکار می کنه به خدا اگر بابا اینا رو به اسم من نکرده بود الان گوشه ی خیابون زندگی می کردیم .....
تلفنم زنگ خورد شیرین خانم بود ..
گفتم : خودشه ؛؛ بهش چی بگم ؟
گفت : هر چی دلت می خواد بگو دیگه ازش نمی ترسم
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و نهم- بخش چهارم
جواب دادم گفتم : بله شیرین خانم گفت :امیر جان کی میرسین ؟ منتظرتون هستم ..همه چیز حاضره ؛ یکراست بیان اینجا ...
گفتم :ولی سوگند می خواد بره خونه ی پدرش فائزه خانم هم منتظره ..
داد زد احمق باز شروع کرده به بامبول در آوردن؟ بهش بگو اینقدر منو اذیت نکنه بیاد خونه با هم حرف می زنیم ...
امیر تو به حرفش گوش نکن بیارش اینجا ؛؛ دیگه کسی که اینجا نیست ؛ بگو تموم شد قول میدم همون مادری بشم که اون می خواد ...
لاکو با اشاره به من گفت که بعدا بهش زنگ می زنم ...
گفتم : چشم بهش میگم ولی اون می خواد حالا بره پیش پدرش ..اجازه بدین خودش باهاتون تماس می گیره ....
توی محضر همه چیزرو از قبل آقای قانع آماده کرده بود که سوگند زیاد معطل نشه ..
و در این ما بین منو در مقابل کار انجام شده قرار داد و ماشین رو هم به نامِ من زد و گفت : امضاء کن بعدا برات توضیح میدم برای چی ..
امیر میگم امضاء کن ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar