2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154590 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش سوم 







گفت : تو کاری به این کارا نداشته باش,  فکر کن به اسم تو نیست ..

فقط امانتی دست توست ..اونم یک مدت تا بابا زنده اس ؛؛  ...

لطفا قبول کن بزار خیال من از بابت بابام راحت باشه ...خواهش می کنم این کارو برای من بکن ..

گفتم : اگر تو اینطوری می خوای من این امانت رو برات نگه می دارم ولی یک نوشته ی محضری چیزی داشته باش که اگر من طوریم شد مشکلی برای تو پیش نیاد ....

دنیا جای عجیبیه نباید به کسی اعتماد کنی ؛ 

گفت : هیچکدوم این خونه ها برام مهم نیستن اگر مامانم زن با سیاست و عاقلی بود بهترین راه همین بود که به اسم خودش می کردم ولی من می دونم که اون با پول چیکار می کنه به خدا اگر بابا اینا رو به اسم من  نکرده بود الان گوشه ی خیابون زندگی می کردیم .....

تلفنم زنگ خورد شیرین خانم بود ..

گفتم : خودشه ؛؛ بهش چی بگم ؟ 

گفت : هر چی دلت می خواد بگو دیگه ازش نمی ترسم







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش چهارم







جواب دادم گفتم : بله شیرین خانم گفت :امیر جان  کی میرسین ؟ منتظرتون هستم ..همه چیز حاضره ؛ یکراست بیان اینجا ...

گفتم :ولی سوگند می خواد بره خونه ی پدرش فائزه خانم هم منتظره ..

داد زد احمق باز شروع کرده به بامبول در آوردن؟ بهش بگو اینقدر منو اذیت نکنه بیاد خونه با هم حرف می زنیم ...

 امیر تو به حرفش گوش نکن بیارش اینجا ؛؛ دیگه کسی که اینجا نیست ؛  بگو تموم شد قول میدم همون مادری بشم که اون می خواد ...

لاکو با اشاره به من گفت که بعدا بهش زنگ می زنم ...

گفتم : چشم بهش میگم ولی اون می خواد حالا بره پیش پدرش ..اجازه بدین خودش باهاتون تماس می گیره  ....

توی  محضر همه چیزرو از قبل آقای قانع آماده کرده بود که سوگند زیاد معطل نشه  ..

و در این ما بین منو در مقابل کار انجام شده قرار داد و  ماشین رو هم  به نامِ من زد و گفت : امضاء کن بعدا برات توضیح میدم برای چی ..

امیر میگم امضاء کن ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش پنجم 






گفتم لاکو عزیزم ؛؛ داری ناراحتم می کنی نمی دونم منظورت چیه ولی این کار درستی نیست ..

آقای قانع گفت : امیر جان امضاء کن سوگند می دونه داره چیکار می کنه ..

گفتم شما که وکیلش هستی چرا می زاری این کارو بکنه ؟ 

گفت : دستت امانت باشه حتما بهت اعتماد داره ....

 نمی دونستم دیگه چی بگم ..شاید هر کسی در این شرایط قرار می گرفت خوشحالم می شد ولی من فکرم سخت در گیر شده بود و دلم گواهی خوبی از این کارای لاکو نمی داد  ....

بعد از اینکه کارمون تموم شد و از در محضر میومدیم بیرون  احساس کردم لاکو خوشحاله ؛؛  می خندید؛؛  

و انگار سبک بال شده بود و تنها همین خنده ی اون بود که بهم حس رضایت داد ...

یک جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم خونه فائزه خانم اسپند دود کرد و ازمون استقبال کرد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش ششم 






لاکو یکراست رفت پیش پدرش و منم دنبالش رفتم ..

گفت : سلام بابا من اومدم شنیدم خیلی نگرانم بودی ..ببین حالم خوبه ..سند خونه رو زدم به اسم امیر دیگه کسی نمی تونه تو رو اذیت کنه ..حالا خوشحالی ؟

اون مرد یک پلک زد ...و من نمی دونستم این برای تایید حرف لاکو بود یا غیر ارادی ؛؛ با این حال گفتم : نگران نباشین من امانت دار خوبی هستم ..

نمی زارم دخترتون دیگه ناراحت بشه ..شما اونو بسپرین دست من ...توی امانتی که بهم داده خیانت نمی کنم ...

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود و ما داشتیم ناهار می خوردیم..که باز مامان زنگ زد و بدون سلام و احوال پرسی گفت : امیر راه افتادی ؟ کجایی ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش هفتم






گفتم : نه مامان جان تازه لاکو رو آوردیم خونه داریم ناهار می خوریم ..

گفت : مبارکه به سلامتی انشاالله ..امیر جان فردا عیده تو چیکار می کنی؟ ..نمی خوای بیای؟  ..

گفتم : بهت قول دادم سال تحویل اونجا باشم هنوز که خیلی مونده ..

گفت : نه کجا خیلی مونده فردا شب عیده دیگه ..من می دونم تو داری ما رو دست به سر می کنی ..اگر اینطوره بوگو من بدونم ..

گفتم : نه مادر من ,, شلوغش نکن هر وقت خواستم راه بیفتم بهتون زنگ می زنم ...

گوشی رو که قطع کردم لاکو گفت : فائزه خانم برای امیر تو راهی درست کن ..همه چیز بزار می خواد بره انزلی ..

باخنده گفتم : چرا منو بیرون می کنی ؟ فردا صبح زود میرم ..

گفت :ما اینطوریم دیگه کارم با تو تموم شد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش هشتم 





گفتم : حالا من با تو کار دارم ..خسته ام فردا صبح میرم دیگه ...

گفت :  نه امیر؛؛ مامانت رو بیشتر از این ناراحت نکن ..تا حالا ازت جدا نشده بود براش سخته ..با ماشین برو که خواستی برگردی راحت باشی ..

گفتم : نه بابا ماشین برای چی ؟  با کرایه میرم..همون طور که اومدم بر می گردم ..

گفت : یک مقدار سوغاتی دادم فائزه خانم برام گرفته که ببری برای امید و سمیرا یک چیزایی هم برای مامان و بابا و ننه گرفته گذاشته عقب ماشین ..انشالله خوششون بیاد ..من خودم ندیدم ولی سلیقه فائزه خوبه ...

گفتم : لاکو بس کن دیگه ؛ من ماشین رو نمی برم بی خودی اصرا ر نکن ...اگر به فکر اونا هستی بیا با من بریم ..این بار با خیال راحت اونطرفا رو می گردیم ..شایدم ؛؛؛ 

نمی دونم  خدا رو چه دیدی ..همون جا موندگار شدی ..

گفت : بابام چی؟ نمی تونم تنهاش بزارم ..تازه اون بچه توی دستگاه معلوم نیست چی بشه ...تو برو زود برگرد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش نهم






گفتم : زود بر می گردم ولی با ماشین نمیرم ..نمی خوام کسی فکر کنه خدای نکرده دارم ازت سوءاستفاده می کنم این کارو دوست ندارم معذبم نکن ...

گفت , عه؛؛  امیر این چه اخلاقیه تو داری ؟ اگر منو دوست داری که نباید بین مون از این حرفا باشه ..اصلا اگر ماشین رو ببری به همین بهانه که می خوای پس بدی بر می گردی وگرنه فکر نکنم دیگه مامان اجازه بده تو بیای ...شاید موذی بازی در آوردم که دوباره تو رو بکشونم اینجا ..بعد از عید منتظرتم ....

آماده شدم برای رفتن ..

از باباش خدا حافظی کردم و ساکم رو بر داشتم و گفتم : مراقب خودت باش ..دیگه به گذشته فکر نکن من زود تر از تموم شدن عید میام در اولین فرصت ...

خوب طاقت ندارم ...

در حالیکه سعی می کرد خودشو کنترل کنه دو قدم اومد جلو و گفت : امیر اینو بدون هیچوقت خوبی تو و خانواده ات رو فراموش نمی کنم ..منو ببخش ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش دهم







گفتم : چرا اینطوری میگی دم رفتن فکرم رو خراب می کنی یک حرف دلگرم کننده بزن ..

گفت : میشه بغلم کنی ...

با شنیدن این حرف قلبم فرو ریخت و حال عجیبی بهم دست داد سراپا عشق و دلدادگی بودم ..

پس دیگه نفهمیدم چطوری در آغوشش گرفتم از خودم بی خود شدم ..سرشو توی سینه ی من حرکت می داد  و محکم کمرم رو گرفته بود ...

و اینطوری جدا شدن از اون برام خیلی سخت شد ..

حتی یک آن تصمیم گرفتم که بمونم ..ولی به یک باره ازم جدا شد و در حالیکه گریه می کرد گفت:  برو امیر زودتر برو ...و با سرعت رفت توی اتاق و درو بست ...

فائزه خانم یک گوشه ایستاده بود به من نگاه می کرد ؛  با حالت التماس آمیزی به من که وارفته بودم کرد و گفت : آقا امیر یک چیزی  ؟ 

گفتم : بله بفرمایید ..

گفت : هیچی ..هیچی ..سفر به خیر ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش یازدهم








شب چهارشنبه سوری بود و خیابون ها شلوغ ..

بی اختیار رفتم بیمارستان تا یکبار دیگه بچه رو ببینم ..و حالشو بپرسم ..

پرستار با خوشحالی به من گفت امروز دیده که چشمشو باز کرده و علائم حیاتی خوبی نشون داده ..و هشتاد در صد خطر از سرش گذشته ..

از همون پشت شیشه دستی براش تکون دادم و گفتم : من می دونستم از دست و پا زدنت می فهمیدم که به زودی خوب میشی زنده می مونی ...

ساعت دو رسیدم انزلی و در خونه اول یک پیام برای لاکو دادم ..

عزیز دلم رسیدم ...و اون فورا جواب داد ..الهی شکر پس من بخوابم ...شب بخیر ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش دوازدهم









همه رو از خواب بیدار کردم ..مامان از خوشحال نمی دونست چیکار کنه ..

می گفت : دیگه از اومدنت مایوس شده بودم ...چرا خبر ندادی ..

گفتم برای اینکه شما رو میشناسم و می دونستم نگران میمونی تا من برسم ....

 از خستگی چشمم باز نمیشد  فورا  خوابیدم ..

چون می دونستم  کار سختِ راضی کردن مامان و بابام برای ازدواج با لاکو رو باید شروع کنم ..  

جسم من انزلی بود و روحم پیش لاکو ..

و حالا که ازش دور شده بودم می فهمیدم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم ..

حتی حس می کردم دلم نمی خواد نفس بکشم .. هنوز همه چیز منو یاد اون مینداخت ..چه خواب و چه بیداری اونو می دیدم ..

گاهی حواسم نبود و باهاش حرف می زدم ...





ادامه دارد

لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

فکر کنم اتفاقی واسه ی لاکو بیفته دلشوره گرفتم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم ......




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش اول






صبح غرق خواب بودم که صدای مامان رو شنیدم از لحنش معلوم بود که از دستم حسابی کفری شده ..

در حالیکه دستشو زده بود به کمرش وامید  با هیجان پشت سرش بود گفت : آقا امیر بلند شو جواب بده ...سر خود شدی ؛؛ کارایی می کنی که ازت انتظار نداشتیم ..پاشو جواب بابات رو بده ..

با چشم نیمه باز نشستم و گفتم : چی شده من چیکار کردم که باید جواب بدم؟ ..

گفت : ای تف به من ..که تو رو اینطوری تربیت کردم ..

ماشین مردم رو چرا با خودت آوردی ؟ تو مگه عقل توی کله ات نیست ؟ لاکو دختر خوب جای خود ..

اما بهت داده تا تو رو برای خودش نگه داره نمی فهمی ؟







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش دوم









منتظر همچین بر خوردی بودم ..

با بی حوصلگی صورتم رو مالیدم و گفتم : اول صبحی صبر نکردین بیدار بشم ؟ ..کارای خودتون رو نمی ببینین ؟ توضیح میدم ..شما برو الان میام ...

مامان گفت زود باش بابات منتظره ...

و با غیظ رفت و امید با خوشحالی اومد جلو و گفت داداش مزدا تری ؟ مال خودته ؟ 

گفتم : نه امید مال من نیست ..

گفت : آخ چه بد خیلی قشنگه کاش مال تو بود ..منو با هاش می بری سواری ؟ ...

اون زمان من بیست و چهار سالم بود و این سن برای یک جوون یعنی دنیا رو از دریچه ی چشم خودش دیدن ...

درست و غلط بودن هر کاری بستگی به احساسات همون لحظه داره حس مردانگی بهش دست میده و فکر می کنه می تونه دنیا رو بدست بیاره ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش سوم








با غرور قدم بر می داره و تصورش از زندگی اینه که  همیشه همین طور قوی می مونه ؛؛

 یادش نمیاد بچه بوده ..و برای آینده نقشه های بزرگی می کشه ...

در مقابل ما پدر و مادرایی هستن که یادشون رفته روزی خودشونم همینطور جوون بودن با همون  احساسات ؛؛ و بزرگ شدن بچه هاشون رو باور ندارن .... و دلشون نمی خواد اونا بر خلاف میلشون نقشه ای برای آینده ی خودشون داشته باشن .. 

از پله ها که میرفتم پایین بابا شروع کرد که :اگر  تو ماشین می خواستی چرا به من نگفتی ؟

 یعنی باید زیر بار خفت و خواری میرفتی و ماشین لاکو رو می گرفتی ؟ 

و من با غروری که داشتم و ناگواری از حرفی که پدرم بهم زده بود کنترلم رو از دست دادم و گفتم : برای چی فکر می کنین من آدمی هستم که از کسی سوءاستفاده کنم ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش چهارم








مامان گفت : هان ؟ چیه امیر چهار روز رفتی تهران رو در آوردی ؟جواب میدی ؛؛  

ازت انتظار نداشتیم ...

گفتم : منم انتظار نداشتم که به من همچین حرفی زده بشه شما ها منو نمیشناسین ؟ ..

بابا گفت :  تو پسر جان اگر فکر می کنی ما نمی فهمیم در اشتباهی ؛ ؛ من یکی؛؛  اجازه نمیدم با لاکو ازدواج کنی کور خوندی ...

مال و ثروت اون تو رو بیجاره می کنه ما اهلش نیستیم ..

گفتم : بابا ؟ شما تا حالا می گفتین خانواده نداره .. حالا که پیدا شدن پولدار بودنش رو بهانه کردین ؟ رو راست  بگین برای اینکه نمی تونین بگین گناهکاره؛؛  پولدار بودن اونو سد راه من کردین ...

مامان با اعتراض گفت : امیر؟؟؟ بسه دیگه درست حرف بزن ..من می دونستم تو بری تهران ؛  امیر قبلی بر نمی گردی ..

بابات تو رو آدم حساب کرد و بهت اجازه داد ..

گفتم : مامان ؟ ؛؛  این حرفا رو به من نزنین من لایقش نیستم ..من کار بدی نکردم فقط می خوام درکم کنین همین ..اصلا می شینیم حرف می زنیم چرا با من دعوا دارین ؟هنوز که چیزی نشده جبهه گرفتین ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش پنجم







بابا گفت : بله که حرف می زنیم ..اول تو بگو به چه دلیل ماشین مردم رو با خودت آوردی ؟ اگر بزنی یک جایش زخمی بشه کی داره توی این زندگی تاوان پس بده ؟ کارت درست نبوده ...

گفتم : خوب  توضیح داره ...حتما مجبور شدم ..

به خدا نمی خواستم لاکو اصرار کرد ..برای یک کار محضری باید دوباره برم تهران به من گفت پس با ماشین برو و برگرد که اذیت نشم همین ..

چند روز دیگه میبرم پسش میدم این همه سر و صدا نداره ..چه آرزویی؟  ...

تا حالا دیدن که من آرزوی ماشین داشته باشم ؟  .. خودتون  از همه بهتر می دونین که من آدم این حرفا نیستم ...

ماشین بخوام همون وانت شما از سرم زیاده ..تا حالا پسر نا خلفی بودم که اینطور با من بد حرف می زنین ؟  ..

مامان دامنشو جمع کرد و با عصبانیت نشست روی مبل و گفت : ما دلمون از دست تو پره ..خون شد دلم تا تو برگشتی ..

فکر کردم تموم شد این کابوس؛؛ ولی وقتی امید گفت ماشین دم دره و کت توام روی صندلی ماشین جا مونده فهمیدم این رشته سر دراز داره ... که تو ماشین رو آوردی تا  برگردی فکر می کنی ما خریم ؟..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش ششم










حالا تو بگو وقتی ما دلمون راضی نیست تو لاکو رو بگیری الان باید با تو چطور برخورد می کردیم ؟ خودت بوگو ؛؛

 بابا گفت : بعد از سال تحویل من خودم ماشین رو می برم و بهشون میدم کار توام امیر  اینه که همه چیز رو فراموش کنی ....

آروم گفتم : نمی زارین  بشینم براتون تعریف کنم ؟ نمی خواین جریان رو بدونین ؟

 هر دو سکوت کردن ...ادامه دادم ...لاکو ماشین و خونه ای که پدرش توش می شینه رو به نام من کرد برای اینکه امانت دستم باشه ..تا دوباره مادرش یک کاری نکنه که توی درد سر بیفته چشمش ترسیده ...

به من اعتماد کرد ...

مامان زد توی صورتشو گفت : ای خدا پس تو رو خرید ؟ تف به روت بیاد ..امیر کردی کاری رو که نباید می کردی ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش هفتم




گفتم : مامان یکم برام شخصیت قائل باش ..من بیست و چهار سالمه نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم؟ ..

به جون یکی یکی شما اگر من روی این ماشین و یا اون خونه حساب باز کرده باشم مال من نیست قسم می خورم فقط یک مدت امانته ...

حتی من برگه ی محضری دادم به وکیلش .. سمیرا بدون توجه به اوضاع با خوشحالی گفت : آخ امیر الان این ماشین به اسم توست ؟ 

یک خونه هم توی تهران ؟ وای امیر,,  لاکو خیلی پولداره ؟ ..به خدا من که میگم بگیرش هم دوستش داری هم پولداره ...

مامان داد زد میشه تو دهنت رو ببندی ؟ پول مردم مال مردمه ...

ما نه لاکو رو می خوایم نه پولشو ..

بابا با عصبانیت رفت جلوی پنجره وپرده رو محکم عقب زد و  سیگارشو روشن کرد و با غیظ چند پوک زد و گفت : تقصیر منه که اجازه دادم تو بری تهران ؛ حالا بیا جمعشو کن ..طناب رو انداخت گردن تو ..مگه دیگه تو رو ول می کنه ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش هشتم








و یک مرتبه فریاد زد ..طوری که همه از جا پریدیم و گفت : من اجازه نمیدم  دختری رو که معلوم نیست از کی بچه دار شده رو بگیری اینو توی کوششت فرو کن امیر ... 

تو رو اینطوری تریبت کردم می خوای نوکر بشی ؟ چقدر خودت رو فروختی ؟ یک موبایل و یک ماشین و یک خونه ؟ 

در حالیکه خونم به جوش اومده بود و بی تاب شده بودم و سعی می کردم جلوی خودمو بگیرم گفتم : بابا دارم بهتون احترام می زارم؛؛  خواهش می کنم روی نقطه ضعف من دست نزارین .. 

بهتون میگم منم موافق نبودم خونه رو به نام بزنه .. ازم خواهش کرد بهش کمک کنم اونم برای اینکه مادرش با یک پیمانکار  حرف زده بود که خونه رو بکوبن اون می خواست دست مادرشو کوتاه کنه ؛ به من اعتماد کرد فقط همین  ؛؛ به جون خودتون قسم دارین اشتباه می کنین اینا مال من نیست امانته ...

اصلا چرا مثل بچه با من رفتار می کنین؟ نظر من براتون مهم نیست ؟من حق ندارم برای خودم تصمیم بگیرم ؟ ..اصلا اینطوری نمیشه ؛  ننه کجاست؟ بیاد بین ما قضاوت کنه ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش نهم








و رفتم دم اتاقش دیدم  با همون کمر خم شده اش عصا زنون داره میاد .. 

 و همینطور که میرفت روی مبل بشینه گفت : امیر جان آروم باش پسر جان ..بزرگتری ؛کوچکتری ؛ بوگو به من حال لاکو الان چطوره ؟ گفتم : بهتره ولی روحیه اش خرابه مدام گریه می کنه ...

گفت : تو چطوری حالت خوبه؟ امیر رضا ی من  ؟

 گفتم :منم توی برزخ موندم ..می ببینن که از یک طرف اینجا و از طرف دیگه خودلاکو و مادرش با من مخالفن ..

گفت : هان...فهمیدم؛؛  لاکو حاضر نیست زن تو بشه درسته ؟ 

گفتم : بله ننه ..اونوقت اینا اینطوری در موردش حرف می زنن ...اون میگه من به خانواده ای که این همه بهم خوبی کردن بدی نمی کنم ...چون از تلفن های مامان فهمیده بود که چقدر مخالفه ...

گفت : آره امیر جان لاکو خیلی  عاقل بود ... خوب الان مشکلت چیه ؟ وقتی پدر و مادرت نمی خوان؛ احترام بزار .. 

دختر و مادرشم نمی خوان ؛؛ تو این وسط چی میگی ؟ حرف حسابت چیه ؟لاکو رو دوست داری ؛؛ باشه ؛ ولی صلاح نیست ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش دهم







گفتم : حرف حساب دارم ؛ می خوام با لاکو ازدواج کنم بدون اجازه شما هم این کارو نمی کنم ..

ولی باید اجازه بدین ..می خوام یکی پیدا بشه تا چهار چوب های غلط و خرافی رو بشکنه ...تا کِی ما باید اینطوری فکر کنیم که اگر دختری مورد تجاوز قرار گرفت باید بمیره ؛ همین طرز فکر باعث میشه خیلی از دخترا ساکت بمونن و فکر کنن  حق زندگی ندارن؛ شما به من بگو لاکو به چه گناهی باید مجازات بشه ؟  یا اون بچه؟ ...

بچه ای که نا خواسته  پاک و معصوم بدنیا اومده موجودیه که خدا بهش جون داده ؛؛ می فهمین ؟ و برای زنده موندن تقلا می کنه ..چه کسی جز خدا حق زنده بودن رو از اون می گیره ؟

 آیا واقعا شما فکر می کنین اون مقصره ؟  و محکوم به یک عمر خفت و خواریه ؟ 

می دونین لاکو به مادرش وقتی که به بچه اش گفت حروم زاده چی گفت ؟

 اون گفت مامان حرومزاده من و شما هستیم که باعث شدیم اون بچه  به این دنیا بیاد ..مادر و پدر امیر هیچوقت این حرف رو به من نزدن مراقبم بودن و حتی برای بچه لباس خریدن سمیرا براش کفش خرید ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش یازدهم









مامان ؟ به خدا من اون موقع خیلی به شما افتخار کردم و خوشحال بودم که پدر و مادر روشن فکری دارم ....

من نمی دونم ,, به خاطر اینه که لاکو رو زیاد دوست دارم این چیزا برام مهم نیست؛   یا واقعا طرز فکرم اینطوریه ,, چون عیبی نه در لاکو و نه در  بچه اش می ببینم ..و اگر من بتونم زندگی اونا رو نجات بدم خوشحال میشم که برخلاف عقاید پوسیده و خرافی عمل کردم و واقع بین بودم ..

و این شما بودین که منو اینطوری بار آوردین ..

آدمی که یاد نگرفته در مورد کسی قضاوت نا بجا بکنه  ..

خونه ی ما همیشه پر از صفا بود چون شماها آدم های مهربون و با صفایی بودین ... آره من از شما یادگرفتم ..

وقتی مادر لاکو رو دیدم تازه فهمیدم چقدر مادر و پدر خوب داشتن توی زندگی آدم موثره و بهتون هزاران بار افتخار کردم ...و سرمو با غرور بالا گرفتم ...








داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سی ام - بخش دوازدهم







حالا بزارین با اون تریبتی که منو کردین خودم انتخاب کنم و پشتم بمونین ..

چون شما ها همه چیز من هستین و هر چی دارم از شما دارم ...

بهم اجازه بدین اگرم اشتباه می کنم خودم بفهمم؛؛؛  که معنای درست زندگی همینه ..شما ها هم اشتباه کردین ویا نکردین ..منم می خوام مثل شما زندگی کنم ....

اینو گفتم و از پله رفتم بالا و در اتاقم رو بستم ..و روی تخت افتادم ..

صدایی از پایین نمی شنیدم ...اون روز تمام مدت توی اتاقم بودم و سمیرا برام غذا آورد و مدتی با هم از لاکو حرف زدیم ...

جای تعجب بود که مامان اصلا سراغم نیومد ...تا نزدیک سال تحویل امید اومد و گفت : داداش بابا میگه بیا پایین  ...

لباس عوض کردم در حالیکه سعی می کردم عادی باشم رفتم  ..و به امید گفتم بیا کمک کن چیزایی که پشت ماشینه بیاریم تو ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792